برچسب ها بـ ‘کور’

کمی بیاندیشیم 49

سه شنبه, 5 مارس, 2013

نوشته های پشت اتوبوس و کامیون!

 

 

  نازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش،

 ما را به ناز ناز فروشان نیازی نیست

***************************

در این دنیا که مردانش عصا از کور می‌دزدند،

 من از ناباوری آنجا محبت جستجو كردم

***************************

زندگی دو نیمه است، نیمه اول در انتظار نیمه دوم، نیمه دوم در حسرت نیمه اول

کمی بیاندیشیم(10)

سه شنبه, 29 می, 2012

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”

***********
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی …

***********
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

***********
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب …

***********
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست …

چیستم من؟

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

چیستم من؟غافلی از مقصدش دور

می دوم بیراهه ها را،با دو چشم کور و بی نور

گشته مشغول در هیاهوی جهان بی ترحم

می شوم هردم به جایی،همچو بی عقلان مهجور

با عروسک های دنیا،سخت سرگرم بازی

غافل از سیل شب و روز،می شوم بیمار و رنجور

خلق گوید خلقت ما،از برای حکمتی بود

من نیابم حکمت خلق،بار بر دوشم چو یک مور

زین شلوغی های دوران،وز خرابی های ایام

چون توانم وارهانم،این تن بیمار و کم زور؟

شرط عشق

یکشنبه, 19 فوریه, 2012

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

سخنان با ارزش

شنبه, 22 اکتبر, 2011

اگر حق با شماست،به خشمگین شدن نیازی نیست.واگر حق با شما نیست،هیچ حقی برای عصبانی شدن نداری.

*********

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد،اما هر زمان که تنه زدن جماعت نادان تکانم داده باشد،شنیده ام که:مگر کوری؟!

*********

مادامی که داری زندگی تلخ دیگران را شیرین می کنی،بدان که داری زندگی می کنی.

*********

برای زنده ماندن،دو خورشید لازم است.یکی در آسمان و دیگری در قلبت!

*********

در جستجوی قلب زیبا باش و نه صورت زیبا.هر آنچه زیباست،همیشه خوب نمی ماند،اما خوب همیشه زیباست.

شعری از دوستی

سه شنبه, 11 اکتبر, 2011

به خاطر دارم در کودکی،پشت وانتی یک بیت شعر نوشته بود که اثر غریبی بر ذهنم گذاشته بود:

در این دنیا که مردانش،عصا از کور می دزدند

عجب خوش باورم من که محبت آرزو دارم

سالها گذشت. همکاری در یکی از دوران کاری یافتم به نام خانم روشنی راد،درویش مولا علی بود و بسیار همنوع نواز.همیشه به دنبال رفع گرفتاری دیگران بود.در شعر و ادبیات هم دستی داشت.رمانی به نام”شیفته”نوشته و اشعار زیادی سروده.دو کتاب مرا هم ایشان ویراستاری فرمودند.خلاصه اینکه با وجود مدتها ندیدن ایشان،دوستی اش را برای خود سرمایه ای می دانم.دیروز در دستنوشته هایم،یکی از اشعار ایشان را دیدم که بسیار به دلم نشسته بود و به همین خاطر یادداشتش کرده بودم.

حال آن را به شما تقدیم می نمایم:

چه تنهایم

چه غمگینم

چو می دانم که هرکس می زند در را

در تنهایی من را

به دستش خنجری دارد و بر لب خنده ای

و خود را دوست می نامد

و خود را با هزاران خود،برایم ارمغان دارد

چه غمگینم

چو می دانم

در این بازار انسان ها

عجب ارزان خریدارند

انسان ها،انسان را