برچسب ها بـ ‘کنکور’

بخشنده یا ساده لوح؟ 3

شنبه, 7 ژانویه, 2017

حدود پنج سال پیش در خیابان شریعتی در ماشینم که کنار خیابان پارک شده بود،نشسته بودم که مردی نزدیک شد و با لحنی خسته و کشدار به من گفت که: دخترش در کنکور قبول شده و او خجالت می کشد که دست خالی به خانه برود و پولی هم ندارد.از من کمک خواست.
اینطور گمان بردم که معتاد است،پس با وجود اصرار های بیش از حد او هیچ چیز به او ندادم تا به کام قاچاقچیان مواد مخدر نرود.
هنوز هم از این کار احساس رضایت می کنم!

کوچه مردها 161

چهار شنبه, 10 ژوئن, 2015

در سالی که من کنکور داشتم،نحوه گزینش دانشجو با سال های قبل و بعد تفاوت داشت و تنها سالی بود که این امر به شکلی که توضیح خواهم داد انجام شد:
در سال های قبل و بعد ،شرکت کننده در کنکور بعد از دریافت کارنامه حاوی نمرات و درصدهای کسب کرده در هریک از مواد امتحانی و داشتن تراز و رتبه کلی در مقایسه با سایر شرکت کنندگان،با دریافت برگه انتخاب رشته دانشگاهی مجاز به انتخاب صد رشته تحصیلی در دانشگاه های مختلف بود و یک سیستم رایانه ای متمرکز از بین متقاضیان هر رشته دانشگاهی با اولویت نمره و رتبه درخواست کننده اقدام به گزینش دانشجو ها می نمود و در یک روز معین،نام همه قبول شدگان را در روزنامه چاپ می نمودند .
ولی در سال 1354هر دانشگاه مجاز شد تا به تنهایی دانشجو بپذیرد و به این ترتیب هر یک از دانشگاه ها با دادن آگهی روزنامه از کسانی که مایل بودند در رشته ای از آن دانشگاه تحصیل کند ،می خواستند تا کپی کارنامه کنکور خود را به آدرسی که می دادند پست نمایند تا از بین داوطلبین بهترین افراد را انتخاب نمایند.ناگفته پیداست که با این روش هر یک از ما کارنامه خود را به ده ها دانشگاه مرتبط با رشته دبیرستانی خود میفرستادیم و در نتیجه ممکن بود که یک نفر در ده ها دانشگاه قبول شود در حالی که فقط می توانست در یکی از آن ها ادامه تحصیل دهد!
در مورد من هم همین اتفاق افتاد و با توجه به رتبه خیلی خوب من(حدود 250) در بین شرکت کنندگان ،من درخواست خود را به هفده دانشگاه فرستادم که در شانزده تای آنها قبول شدم. در قسمت بعدی توضیح خواهم داد که چگونه از بین این تعداد یکی را انتخاب کردم.
به هر حال همانطور که در سطور بالا نوشتم،این تنها سالی بود که انتخاب دانشجو به این صورت انجام شد و با توجه به آشفتگی و بهم ریختگی پیش آمده از سال بعد مجددا گزینش دانشجو به روال سابق خود برگشت که تاکنون،همچنان ادامه دارد و حق هم همین است.

کوچه مردها 160

چهار شنبه, 27 می, 2015

بالاخره روز برگزاری کنکور فرا رسید. سال 1354 بود و آن روز یکی از روزهای سرنوشت ساز زندگی من.
محل امتحان من دانشگاه علم و صنعت ایران بود در شرق تهران.صبح زود بلند شدم و از همان خانه کارت شرکت در امتحان را که دوروز قبل دریافت کرده بودم به سینه ام چسباندم!سوار موتور سیکلت بابا شدم و دو نفری به سمت دانشگاه راه افتادیم.ساعت شش و نیم آنجا رسیدیم.من وارد دانشگاه شدم و پدرم بیرون روی جدول جوی آب نشست.می دانستم که تا برگردم بیش از ده سیگار خواهد کشید!
نیم ساعتی طول کشید تا صندلی خود را پیدا کنم و روی آن بنشینم.دور و بر خود را کاملا بررسی کردم.هیچ چهره آشنایی پیدا نکردم.آرام نشستم و چشم هایم را بستم.همه خاطرات زندگیم در زمانی کوتاه از جلوی چشمانم گذشت و حالا در سر یکی از پیچ های مهم زندگی ام بودم.به خودم می گفتم:حاصل دوازده سال درس خواندن را امروز باید به دست بیاوری.زندگی آینده را امروز باید بسازی.دیدی مردم با مهندس ها چقدر با احترام صحبت می کنند؟چرا تو یکی از آنها نباشی؟امروز فرصتی داری تا برای خودت آدمی شوی،پس این فرصت را از دست نده!
چشم هایم را باز کردم.مدادها و پاک کن و مدادتراش و کارتم را چک کردم.همه چیز درست بود.اما چرا وقت نمی گذرد؟
ساعت یک ربع به هشت صدای خانمی از بلندگوها پخش شد که ضمن خوشامد و آرزوی موفقیت برای ما به راهنمایی چگونگی برگزاری امتحان و توصیه های نمود .این کار ده دقیقه ای طول کشید و بلافاصله افراد ممتحن اولین سری سوال ها و برگه پاسخگویی را به ما دادند که با چک کردن و اطمینان از این که برگه پاسخگویی متعلق به من است و صدای زنگ شروع امتحان با اضطراب تمام اولین دفترچه سوالات را باز کردم.
با دقت تک تک سوالات را می خواندم و جواب را انتخاب می کردم.انقدر سوالات به نظرم ساده آمد که به خودم شک کردم و در پایان این بخش دوباره همه سوال ها را چک کردم و کمی دلواپسی هایم کمتر شد.با صدای زنگ بعدی این دفترچه را پایین گذاشتیم و دفترچه بعدی را که چند دقیقه قبل پای صندلی های ما گذاشته بودند برداشتم.هرچه جلوتر می رفتم روحیه ام قوی تر می شد،چون سوال ها برایم خیلی آسان بودند.طوری شد که سوالات آخرین دفترچه را که مربوط به زبان انگلیسی بود(و من بخاطر داشتن دیپلم زبان انجمن ایران و آمریکا خیلی زبانم خوب بود) را در مدت کوتاهی جواب دادم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و تماشای دیگران مشغول شدم که قیافه بعضی ها از شدت اضطراب و درماندگی برایم خیلی خنده دار جلوه می کرد.
آن روز فهمیدم که آن همه زحمت و مشقت پدرم در مورد من چقدر خوب جواب داده است!
با اعلام پایان امتحان و دادن برگه پاسخ ها خوشحال و دوان دوان خود را به بیرون دانشگاه پیش پدرم رساندم.
با نگرانی پرسید:چطور بود؟
گفتم:خیلی آسون بود.عالی بود.
لبخندی از روی رضایت زد.روی موتور نشست.روشنش کرد.من هم پشت سرش نشستم و حرکت کردیم به سمت منزل. خیلی سبکبار و شاد بودم.

کوچه مردها 158

چهار شنبه, 29 آوریل, 2015

امتحانات نهایی دبیرستان را پشت سر گذاشتم و تا امتحان کنکور دانشگاه دو سه هفته ای وقت داشتیم.
این زمانی بود که بازار کلاس های آموزشی تست کنکور داغ و سکه بود!من هم در کلاس های ده روزه موسسه خوارزمی ثبت نام کردم.
روش کار این دوره این بود که اساتید و معلمان به نام تهرانی ،هر یک در زمینه درس تخصصی خود به کلاس می آمدند و در نیم ساعت اول تکنیک های پاسخ سریع به سوالات و یافتن گزینه صحیح جواب را از بین چهار جواب پیشنهادی به ما می آموختند و در نیم ساعت دوم سوالات کنکورهای سال های گذشته را که مرتبط با درس آن روزشان بود به ما می دادند تا در عرض چند دقیقه پاسخ دهیم و نهایتا به حل و توضیح این سوالات می پرداختند.
بسیار کلاس مفیدی بود و ما را با فنون جدیدی آشنا کرد که در زمانی کوتاه و با راه های میانبر به جواب صحیح می رساند.
آقای زرکشوری را که یادتان هست؟!همان همکلاسی گیلانی ما در سال آخر دبیرستان که خاطراتی از او را قبلا برایتان تعریف کرده ام.از شانس خوب من در این دوره هم او با من در یک کلاس بود.طبیعی است که اینجا هم با وجود او خاطرات شیرینی رقم خورد که یکی از آنها را برایتان می نویسم.
کلاس مختلط بود.در ساعت تست ادبیات ،آموزگار ما پس از درس بخش اول ،پانزده تست به ما داد که در عرض ده دقیقه پاسخ دهیم و خودش برای کاری بیرون رفت تا بعد از ده دقیقه برگردد و پاسخ آنها را توضیح دهد.
شروع کردیم.کلاس کاملا ساکت بود و همه به دقت روی سوال ها متمرکز شده بودند.ناگهان صدای آقای زرکشوری با آن لهجه شیرین و غلیظش شنیده شد که گفت: جواب اولی که الفه!
کسی چیزی نگفت.بعد از چند ثانیه دوباره ندا آمد که: عجب!دومی هم که جوابش الفه!
بعضی ها کمی چپ چپ به زرکشوری نگاه کردند و ادامه دادند.بعد از زمانی کوتاه باز صدای آقای زرکشوری درآمد که: ای بابا!جواب سومی هم که الفه!
دختر خانم خیلی سانتی مانتال و ژیگولی که روی همان نیمکت آقای زرکشوری نشسته بود در حالی که سرش را رو به بقیه گرفته بود و او را نگاه نمی کرد،با اعتراض گفت:خواهش می کنم ساکت باشید و هرکی کار خودش را بکنه.آقی زرکشوری کمی دخترک را نگه کرد و ناگهان دستش را دراز کرد و لپ دختر خانم را کشید و گفت: موش بخوره تو رو!
انفجار خنده کلاس و صدای جیغ دختر خانم معلم و یکی دوتا از مسئولین آموزشگاه را دوان دوان به داخل کلاس کشاند.

کوچه مردها 156

چهار شنبه, 25 فوریه, 2015

نزدیک امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان برای اخذ دیپلم و شرکت در کنکور بود و بطور طبیعی همه ما از دلواپسی و اضطراب زیادی برخوردار بودیم.
یکی از بچه ها پیشنهاد داد که اگر باهم درس بخوانیم و به رفع اشکالات همدیگر کمک کنیم خیلی موفقتر خواهیم بود.به همین منظور طبق قرار ساعت نه صبح یک روز بهاری همه در پارک لاله(که آن زمان نامش پارک فرح بود)جمع شدیم تا با همکاری و همخوانی راندمان درسی خود را بالا ببریم ولی چشمتان روز بد نبیند:
– از همان ساعت اول بحث درگرفت که نهار چه بخوریم؟
– عبور دختر خانم ها هم با ناز و غمزه که آنها هم مثلا برای باهم درسخواندن آمده بودن،حواسی برای ما نمی گذاشت.
– یکی دوبار با پیشنهاد خرید مواد مخدر و ……روبرو شدیم که برق از ما پرید.
خلاصه تا عصر آن روز چیزی که یاد نگرفتیم هیچ،بلکه با چند پدیده جدید(برای بعضی از دوستان،نه برای همچون منی که در محله هاشمی بزرگ شده بودم!) هم آشنا شدیم که خیلی از ما(منجمله من)قید اینگونه درس خواندن را زدیم و به همان روش به تنهایی درس خواندن ادامه دادیم که مسلما حاصل بهتری برای همه ما به همراه داشت.

کوچه مردها 155

چهار شنبه, 4 فوریه, 2015

آن زمان هم بین دبیرستان ها برای موفقیت دانش آموزانشان در کنکور رقابت شدیدی در بین بود،بخصوص بین مدارس ملی(که حالا آنها را “غیر انتفاعی” می نامیم).
مدیر مدرسه ما هم برای ما که در سال ششم(سال آخر دبیرستان)بودیم ،تدارکات مفصلی دیده بود و از بهترین دبیران تهران برای تدریس دروس مختلف استفاده می کرد و حتی در بعداز ظهر های پنج شنبه که همه مدرسه تعطیل بود،برای ما کلاس های فوق العاده می گذاشت و با دعوت از اساتید علوم پایه دانشگاه،سعی می کرد ما را با مطالب و سوال های کنکور بیشتر آشنا کند ،ولی مگر ما این موضوع را می فهمیدیم؟!
برای ما حضور در مدرسه،آن هم هنگامی که دیگران تعطیلند،یک واقعه بسیار ناگوار بود و به اشکال مختلف عکس العمل نشان می دادیم.مثلا یک کیلو تخمه آفتابگردان می خریدیم و بین همه بچه ها تقسیم می شد و تا دبیر نگونبخت برای نوشتن چیزی روی تخته برمی گشت،صدای شکستن تخمه و بوی آن فضای کلاس را پر می کرد.یا یک بار یکی از بچه ها یک دستگاه ضبط صوت کوچک به مدرسه آورد و یک ربعی صدای معلم را ضبط کرد و بعد از آن شروع به پخش آن صدای ضبط شده نمود و دبیر بیچاره دید یک نفر دیگر دارد بخوبی صدای او را تقلید می کند و حرف های چند دقیقه پیشترش را عینا تکرار می کند!
در یکی از این روزها دبیر هندسه مخروطات که علت موضوع را فهمیده بود گفت:من حال شما را درک می کنم و برای همین به کلاس مجاور که خالی است می روم و هرکدام از شما که مایلید به درس گوش کنید به آن کلاس بیایید و بقیه می توانید همینجا بمانید و هر کاری می خواهید بکنید.
هنوز حرف های ایشان تمام نشده بود که تمام بچه های شر کلاس به سرعت خود را به کلاس بغلی رساندندو آرام نشستند و چون آن کلاس از کلاس خود ما کوچکتر بود چند نفر آخر که همه از بچه های حسابی و خیلی درسخوان کلاس بودند ،بدون جا بیرون کلاس ایستادندو معلم ما خیلی خیرخواهانه آنها را نصیحت کرد که چرا بخاطر شما چند نفر باید بقیه کلاس از یادگیری محروم شوند و حسابی آن ها سرزنش گرد؟!!!!

کوچه مردها 150

چهار شنبه, 3 دسامبر, 2014

در زمان تحصیل من در دبیرستان،دوره شش ساله ای را باید می گذراندیم که به دو دوره سه ساله تقسیم می شد که به هریک “سیکل” می گفتند.
سه سال اول دروس عمومی بودند و همه بچه ها در چند کلاس تقسیم می شدند و دروس یکسانی را با معلمانی که در این دوره مشغول بودند می گذراندند.
اما در پایان سال سوم دبیرستان یا سیکل اول،هر کس باید یکی از سه رشته ریاضی،طبیعی یا ادبیات را برای ادامه تحصیل انتخاب می کرد.البته می شد سه سال دوم را در دبیرستان هایی به اسم هنرستان هم طی کرد که در آنها موفق به دریافت دیپلم فنی در یکی از رشته های برق یا مکانیک خودرو و چند رشته دیگر می شدی اما چون شرکت در کنکور دانشگاه با مدرک هنرستان جز در یکی دو دانشگاه مقدور نبود،معمولا استقبال چندانی از هنرستان های فنی نمی شد.
در انتخاب رشته معمول این بود که زرنگترین شاگردها رشته ریاضی را انتخاب می کردند تا مهندس شوند!شاگردان درسی متوسط معمولا به رشته طبیعی می رفتند تا دکتر شوند!و ضعیف ترین شاگردان هم رشته ادبیات را انتخاب می کردند.
خیلی خیلی کم پیش می آمد که فردی با مطالعه و تصمیم قبلی رشته ای را انتخاب کند اما بسیاری اوقات بچه ها رشته ای را انتخاب می کردند که بشود در سه سال بعدی در کنار دوستان خاصی باشند و باهم درس بخوانند و شیطنت کنند!
بچه های رشته ریاضی به تجربه،شلوغ ترین و در عین حال درسخوان ترین بچه های هر دبیرستانی بودند.

ایران و ایرانی 64

چهار شنبه, 18 ژوئن, 2014

خودداری از رقابت مایه تنزل و ضعف پیکره اجتماعی نیز خواهد گردید و هرچه که روحیه رقابتی را تضعیف نماید و چیز دیگری را جایگزین آن نماید محکوم است.حتما بسیاری از خوانندگان این سطور به خاطر دارند که پس از یکی از المپیک های اخیر ورزشکاری از ما که موفق به آوردن مدال در آن المپیک شده بود اعلام کرد اگر او را بدون شرکت در کنکور به دانشگاه نفرستند(به عنوان جایزه) ایران را ترک خواهد کرد و در یک کشور اروپایی هم به کشتی گرفتن و هم به تحصیل خواهد پرداخت.
در همان ایام خود من خبری را از رادیو پیام شنیدم که در پی پیشنهاد دولت استرالیا به شناگری که در همان المپیک سه مدال طلا آورده بود برای شرکت در یک رشته دانشگاهی که نیاز به کسب موفقیت در آزمون ورودی داشت گفت:من از این پیشنهاد احساس توهین و حقارت می کنم چرا که مرا برای موفقیت در امتحانات ناتوان پنداشته اند!
اما آنها هم که توان تهدید و رسیدن به خواسته خود از راه غیر معمولی را ندارند به دادن آدرس و گزارش غلط در باره دیگران می دهند تا فضا برای خودشان خالی گردد. دوستی می گفت مامور بررسی حوادث کارگری به خاطر عدم استفاده از وسایل حفاظت فردی در طرح های عسلویه بودم. در کمال تعجب متوجه شدم آمار حوادث در یکی از طرح ها که مجری خارجی نیز دارد صفر است.بسیار برایم مهم بود که علتش را بیابم.مسئول این امر را در آن شرکت یافتم و از او پرسیدم.گفت: ما پس از مدتی کار در اینجا متوجه شدیم کارکنان ما علاقه زیادی به بدگویی و گزارش از سایر همکاران خود دارند.از این صفت آنان استفاده کردیم و در سطح کارگاه اعلام نمودیم هرکس مورد عدم استفاده یکی از کارکنان را از وسایل حفاظت فردی گزارش نماید به او پاداش کوچکی می دهیم.اوایل گزارشاتی در این مورد داشتیم و حالا همه از ترس گزارش همکارشان همه وسایل را کاملا استفاده می نمایند!
این ویزگی در سطوح اجتماعی نیز بصورت یک صفت ناپسند ملی هم بروز می کند.در گزارشی در یکی از سایتها می خواندم که در ایران هر سی یا چهل سال یک بار باید منتظر یک جنبش اجتماعی بود چرا که ایرانیان همیشه با زنده باد زنده باد و جانفشانی سیستمی را قدرت می بخشند و پس از چند دهه با مرده باد مرده باد و جانفشانی به کنارش می اندازند و دیگری را می آورند.