برچسب ها بـ ‘کنجکاوی’

دل نوشته 12

شنبه, 20 جولای, 2019

می خواستم بنویسم زمانه بدی شده است،اما هرچه بیشتر تاریخ را خواندم ،متوجه شدم که همواره اینچنین بوده است!
می خواستم بنویسم که مردم بد شده اند،اما هرچه بیشتر کنجکاوی کردم،دیدم که دنیا همواره به کام اقلیتی بوده که اکثریت را به بندگی کشانده و شخصیت انسانی اکثریت را پایمال نموده اند!
می خواستم بگویم آزادگان از این دنیا رخت کشیده اند،اما هم خواندم و هم شنیدم و هم تجربه کردم که هنوز هستند کسانی که پاک می اندیشند و پاک رفتار می کنند و جز گفتار نیکو سخنی بر زبان نمی آورند و برداشتم این است که اگر هنوز این کره خاکی از هم نپاشیده به پاس حرمت اینگونه مردمان از جانب خداوند است.
اما ایراد کار این است که اینگونه افراد سعی عجیبی در گمنامی و ناشناس ماندن دارند.
من نامشان را “عارفان گمنام زمین” نهاده ام. از آن دسته مردمان که به قول حلاج می اندیشند و می گویند که:
چه خوش بود نیستی
که هرکجا ایستی
کس نگوید کیستی
اینان نه حب مال دارند و نه میل به شهرت و نه هیچ چیز دیگر.
مردمانی هستند غریب و سختکوش که با شادی مظلومان خوشند و با غم آنان ،اندوهگین.
تنها به رضایت خدا می اندیشند از مسیر کم کردن مشکلات همنوعان و سایر مخلوقات او.
تعدادشان کم است و به سختی به چشم می آیند ،اما هستند و به اعتقاد من “میخ های زمین” هستند و عامل بقای جهان.
تلاش در یافتن و لذت بردن از وجودشان نماییم.

کوچه مردها 162

چهار شنبه, 24 ژوئن, 2015

بالاخره جواب های دانشگاه های مختلف رسید و من از هفده جایی که کارنامه فرستادم در شانزده دانشگاه و موسسه ،اعلام قبولی دریافت نمودم،البته بعضی جاها در لیست قبولی های قطعی بودم و در بعضی دانشگاه ها در لیست رزروها.
بهترین نتیجه را از موسسه علوم بانکی دریافت کردم که نفر پانزدهم لیست بودم. اما من که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و تنها از سر کنجکاوی به آنجا مدارک فرستاده بودم!
در دانشگاه علم و صنعت برای مهندسی راه و ساختمان درخواست داده بودم.در دانشگاه های تهران و تبریز برای مهندسی مکانیک که تنها جایی که قبول نشده بودم ،همین مکانیک دانشگاه تهران بود.حتی با پدرم تبریز هم رفتیم و شب بسیار بدی را در آنجا به خاطر پیدا نکردن جایی برای خواب گذراندیم و نهایتا هم در آشپزخانه یک مسافر خانه،من روی میز بزرگی خوابیدم و پدرم در زیر آن میز و روی زمین!اما صبح روز بعد که برای ثبت نام مراجعه کردم به علت اینکه اصل مدارک را نمی خواستند به من پس بدهند تا به بقیه دانشگاه ها هم سر بزنم،منصرف شدم و برگشتیم!
در دانشگاه شریف که آن موقع نامش دانشگاه صنعتی آریامهر بود هم در رشته شیمی قبول شده بودم و از همه جالب تر اینکه با توجه به شرایط خاص دانشگاه شهید بهشتی(که آن موقع نامش دانشگاه ملی بود) هم در رشته پزشکی قبول شده بودم و بسیاری از افراد فامیل عقیده داشتند که اگر در این رشته ادامه تحصیل ندهم،دیوانه ام!
اما از کوچکی پدرم دائما آرزوی خود را اینگونه در هر زمان و مکانی به زبان می آورد که:دلم می خواد این پسرم مهندس نفت بشه!
و من هم در دانشگاه امیرکبیر(پلی تکنیک آن زمان) در رشته شیمی و پتروشیمی پذیرفته شده بودم و در نتیجه این فرصت را داشتم که به این آرزوی مردی که بعد از خدا،هرچه دارم از اوست جامه عمل بپوشانم.
تردید نکردم و روز ثبت نام،همه مدارک خود را تحویل دادم و با دست خالی اما فاتحانه از دانشگاه بیرون آمدم.پدرم مثل همیشه بیرون دانشگاه و کنار موتور سیکلتش منتظر من بود.بدون اینکه سوالی کند،گفتم:همونجور شد که می خواستی.با کمک خدا مهندس نفت می شم.
احساساتی شده بود.سیگاری روشن کرد.چند پک عمیق زد و سوار موتور سیکلت شد و روشنش کرد.پشتش نشستم و رفتیم تا این خبر را به خانه هم برسانیم.برای همه ما یکی از روزهای خوب زندگی بود.

کوچه مردها 106

چهار شنبه, 10 آوریل, 2013

وقتی کلاس اول دبستان را تمام کردم و خواندن و نوشتن را آموختم،پسر خاله بزرگم بعنوان هدیه با سوادی پنج ریال خرج کرد و برایم یک مجله کیهان بچه ها خرید.

با کنجکاوی تمام نگاهش کردم.روی جلد مجله عکس دختر بچه چهارپنج ساله ای بود که با لباس باله ژست رقص گرفته بود و پشت جلد مجله هم داستان تصویری بود از دانلد داک(اردک والت دیسنی) که موضوعش این بود که او یک پوند دانه خوراکی می خرد و برای تقسیم کردن تک تک آنها را می شمرد تا عادلانه بین بچه هایش تقسیم کند!عنوان این داستان تصویری هم این بود که”حساب حساب است،کاکا برادر”.

برای اولین بار بود که با این تصاویر و ضرب المثلها و ….آشنا می شدم و انگار که وارد دنیای ناشناخته ای شده بودم.مطالب داخل مجله هم خیلی جالب بودند:از داستان های ساده و زیبا گرفته تا شعر و مسابقه و…….

به حدی من جذب مطالب این مجله شده بودم که یکی دو روز بعد از خواندن مطالب آن ،که از روز شنبه به دستم می رسید،بی صبرانه روز شماری می کردم تا شنبه بعدی برسد و من شماره جدید این مجله را تهیه کنم.معتاد این مجله شده بودم و این اعتیاد همچنان در من ادامه پیدا کرد و عادت مطالعه همچنان در من باقی است.

فکر می کنم این تنها اعتیاد قابل قبول در دنیا باشد!

اسکناس خوشبختی

سه شنبه, 6 مارس, 2012

روی اسکناس دویست تومانی نوشته بود:

“این اسکناس خوشبختی می آورد “و با شکل سه قلب کوچک تزئینش کرده بودند.

لبخندی زدم و از بچه ها پرسیدم :به نظر شما با این اسکناس چکار کنم؟

همه گفتند:نگه داشتنش ضرر ندارد.حداقل به آدم روحیه و امید که می دهد.

دو روز در جیبم بود.دیگر بس است.اگر واقعا خاصیتی دارد باید به دیگران هم برسد.

قبل از رسیدن به ایستگاه بعدی دادمش به جوانکی که در اتوبوس بی آر تی کرایه ها را جمع می کرد.

خواست بگذارد لای بقیه پولها که در دستش مرتب کرده بود،اما چون نوشته ها را دید با کنجکاوی خواند.

مدتی اندیشید و بعد از جیبش یک اسکناس پانصد تومانی در آورد و لای پولها گذاشت و این اسکناس را با سیصد تومان دیگر از پولهای کرایه گذاشت در جیب خود.

انشالله خوشبخت بشود!

کمک به رقبا

شنبه, 31 دسامبر, 2011

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم.

 

کوچه مردها(25)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

خرید بعدی ما بعد از تلویزیون،یخچال بود.

یک یخچال ارج 14 فوت که فقط می توان بگویم پدرم آن را از روی کنجکاوی و عشق به فن آوری خرید به قیمت یکصد و پنجاه تومان! آخر در آن زمان که نیازی به چنین وسیله ای در آن محله نداشتیم. من هر روز حدود نیم کیلو گوشت می خریدم سی و پنج ریال و یک کیلو برنج ده ریال و مقداری سبزی و میوه که جمعا به زحمت می شدند بیست و پنج تا سی ریال و این مقدار مجموعا نهار و شام ما را تامین می کرد و تهیه کردن هرروزه این مقدار همیشه هم به راحتی مقدور بود و تازه و مقوی هم بودند.آب خوردن هم که در کوزه ها به وفور در دسترس بود و همیشه خنک!به یخ احتیاجی نبود و اصلا باب هم نبود.سر سفره هم آنقدر گرسنه بودیم که هرچه درون آن بود تا تمام نمی کردیم و همه را نمی خوردیم،امکان نداشت سفره را ترک کنیم!پس غذایی هم نمی ماند که برای بعد در یخچال بگذاریم.ذخیره کردن مواد غذایی هم کار بسیار ابلهانه و خنده داری در آن زمان به نظر می آمد و مایه دست گرفتن همسایگان و اهالی محله می شد!

پس طبیعی بود که این کالا در منزل ما معمولا بلا استفاده و خالی می ماند.تنها زمانی که آن را به برق می زدیم و روشنش می کردیم،زمان هایی بود که از روستای زادگاه مادرم در خوانسار ماست و پنیر و …. می آوردند و یا از شهر و روستای پدرم(بابل)برایمان گوجه سبز و مرکبات (پرتقال و نارنج و لیمو شیرین و نارنگی) می آوردند که قبل از یخچال دار شدن ،آن ها را در همان صندوق های خودش ،در پاگرد راه پله پشت بام می گذاشتیم و معمولا از روز سوم چهارم شروع می کردند به پوسیدن و مادرم مجبور می شد آن ها را به خورد ما بدهد که به این ترتیب همیشه در حال خوردن مرکبات پوسیده و ماست ترش شده بودیم اما پس از خرید یخچال از این بلیه نجات پیدا کردیم!تازه در این حال هم تا مدتها مادرم فکر می کرد هر بار که از خانه خارج می شود باید سیم برق یخچال را بکشد و پس از بازگشت دوباره روشنش کند!

این دستگاه هم برای ما موجود عجیب و غریبی بود و من هر روز چند بار درب یخچال را باز می کردم و با کنجکاوی به اجزا و قطعاتش خیره می شدم و سعی می کردم به هرشکلی شده بفهمم در داخلش چه می گذرد و فقط با فریاد مادرم که:بچه چرا انقدر در یخچال را باز می گذاری؟آن را می بستم و فرار می کردم،اما یک ماهی یکی از کارهایم همین بود.

در زمان هایی هم که از مرکبات و لبنیات خبری نبود ،مادرم از آن در حالی که خاموش بود بعنوان کمدی برای نگهداری سبزی های خشک و تنقلات و آجیل استفاده می کرد!

لذت های ارزان(2)

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2011

-باران رحمت خدا همیشه می بارد،ما کاسه های خود را برعکس گرفته ایم!

-از خدا بخواهیم آنچه را که شایسته ماست،به ما بدهد،نه آنچه را که آرزو داریم.زیرا گاهی آرزوهای ما کوچک است و شایستگی های ما،بسیار.

-همیشه از خوبی های آدم ها برای خود دیواری بسازیم و هروقت در حق ما بدی کردند،فقط یک آجر از دیوار برداریم.بی انصافی است اگر دیوار را خراب کنیم.

-در مقابل مشکلات زندگی خم به ابرو نیاوریم.کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگران می دهد.

-خاک و کود لازم است تا گل بروید،اما گل نه خاک است و نه کود!

-هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند،اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند.

-تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند،فاصله این دو را زندگی کنیم.

-دیگران را ببخش.نه فقط برای اینکه آنها لایق بخششند،بلکه به این خاطر که شما،لایق آرامشید.

-به جزییات دقت کنیم،زیبایی بی کرانی در جزییات است.

-تغییرات کوچک ایجاد کنیم.همین تغییرات کوچک زندگی را شیرین تر ورنگی تر و زیباتر می کند.

-خوشبختی یعنی منتظر شادی های بزرگ نماندن و کیف کردن از همه چیزهای کوچک زندگی

-ما سه چیز را در دوران کودکی جا گذاشته ایم:شادمانی بی دلیل،دوست داشتن بی دریغ و کنجکاوی بی انتها

معجزه عشق(12)

دوشنبه, 9 می, 2011

سالها قبل مادري با پسرش زندگي مي كرد

مادر فقط یک چشم داشت و اين باعث ناراحتي پسر بود

پسر هميشه از اين كه مادرش یک چشم داشت ناراحت بود

روز مادر به مدرسه پسرش رفت و دوستاي پسره مادرش رو مسخره كردن و پسره خيلي خجالت كشيد

…اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟

مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني

پسر گفت اي كاش بميري تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي زنيكه ي یک چشم زشت

چندسال بعد پسر در یک كشور ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا ازدواج كرد و 2تا بچه آورد

خبر به گوش مادر رسيد

مادر رفت اونجا تا پسر نوه ها و عروسشو ببينه

اما نوه هاش از ديدنش ترسيدن و پسرش بهش گفت پيرزن زشت چرا اومدي اينجا و بچه هامو ترسوندي؟ گمشو از خونه من برو بيرون

و مادر بدون گفتن حرفي رفت

چند سال بعد پسره بخاطر كاري به كشورش برگشت و از روي كنجكاوي سري به خونشون زد

همسايه ها گفتن مادرت مرده و فقط یک يادداشت واست گذاشته

پسره از مرگ مادرش ذره اي ناراحت نشد

متن يادداشت اين بود:

پسره عزيزم وقتي 6سالت بود تو یک تصادف چشمتو از دست دادي،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زيبايي بودم

به عنوان یک مادر نميتونستم ببينم پسرم چشمشو از دست داده

واسه همين یک چشممو به پاره ي تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني

پسرم مواظب چشم مادرت باش

اشك در چشمهاي پسر جمع شد