برچسب ها بـ ‘کمد’

کوچه مردها(58)

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

از چند روز قبل از سه شنبه آخر سال(چهار شنبه سوری)در محل برو بیای زیادی راه می افتاد.خوشبختانه به علت کشتزارها و بیابان های وسیع اطرافمان نه تنها اصلا کمبود بوته برای آتش زدن نداشتیم بلکه بعضی از بچه های محل با بته چینی و فروش در خیابانهای بالای شهر تهران برای خود درآمدی کسب می کردند و بعضی از مردم تهران هم خودشان می آمدند اطراف محله ما و صندوق عقب اتومبیلشان را پر از بته و خار می کردند و می رفتند.

در تهیه سایر مایحتاج مراسم هم تقریبا خودکفا بودیم.ترقه های چهارشنبه سوری را خودمان با گوگرد و زرنیخ که داخل پارچه های کوچک می گذاشتیم و با نخ طوری پارچه ها را می بستیم که شبیه تیله های کوچک پارچه ای می شدند،تهیه می کردیم.با زدن این گوی های پارچه ای کوچک به دیوار یا زمین با صدای دلنشینی منفجر می شدند.

یکی دیگر از وسایل تفریح ما این بود که کلید های کمد و درب را که داخل میله کلید سوراخ داشت برمی داشتیم و میخی هم سایز با قطر داخل سوراخ لوله ای کلید با نخ به کلید می بستیم.هر بار که داخل لوله کلید را با مواد آتش زای سر چوب کبریت پر می کردیم(مثل باروت ریختن در تفنگهای قدیمی) و میخ را درون لوله و روی این مواد می گذاشتیم و این مجموعه را به هوا پرتاب می کردیم،با برخورد کلید از سمت میخ به زمین انفجار کوچک و پر سرو صدایی رخ می داد.

تنها چیزی که می خریدیم فشفشه های کوچکی بودند که مواد آتش زا را دور یک میله فلزی خیلی نازک شکل می دادند و با گرفتن شعله کبریت به مدت حدود ده ثانیه زیر سر این میله فشفشه روشن می شد و حدود یک دقیقه نور بسیار زیبایی از خود متصاعد می کرد.فشفشه ها را دانه ای ده شاهی می خریدیم.

عصر سه شنبه و با تاریک شدن هوا محله نور باران می شد.بزرگ و کوچک در کوچه بودند و پریدن از روی آتش را موجب حفظ سلامتی و زنده بودن طی سال آینده می دانستند.بین پنج تا ده کپه بزرگ از بوته توسط بزرگتر ها آتش زده می شد و اول از همه خودشان از روی آتش می پریدند و دائما می گفتند:سرخی تو از من .زردی من از تو! و در این زمان ما بچه ها با شور و شوقی وافر مشغول ترقه ترکاندن و روش کردن فشفشه هایمان بودیم.هفت ترقه و موشک و…. هنوز نیامده بود.وقتی شعله ها کوتاهتر و کم خطر تر می شدند به ما اجازه می دادند که از روی آنها بپریم و آنها را هم که خیلی کوچک بودند،بزرگتر ها بغل می کردند و باهم از روی آتش می پریدند.

با پایان یافتن این بخش دور هم جمع شدن افراد محل در همان کوچه و خوردن آجیل مشکل گشا و میوه و شوخی و آرزوی خیر برای همدیگر کردن شروع می شد که بسیار لذتبخش و دیدنی بود.مردم باهم بسیار مهربان بودند و هیچیک از مراحل آتش بازی به هیچ وجه خطرناک و دارای سر و صدای گوشخراش نبود.

به یاد ماندنی ترین بخش این مراسم هم دیدن دخترکان دم بختی بود که طوری چادر به سرشان انداخته بودند که شناخته نشوند و خیلی دورتر از خانه خودشان با قاشق فلزی کوچکی روی کاسه فلزی در دستشان می زدند تا صاحبخانه چیزی در ظرفشان بیاندازد و با توجه به آن چیز بخت و طالع خود را در سال آینده حدس می زدند!به این کار “قاشق زنی”می گفتند.

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کوچه مردها(25)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

خرید بعدی ما بعد از تلویزیون،یخچال بود.

یک یخچال ارج 14 فوت که فقط می توان بگویم پدرم آن را از روی کنجکاوی و عشق به فن آوری خرید به قیمت یکصد و پنجاه تومان! آخر در آن زمان که نیازی به چنین وسیله ای در آن محله نداشتیم. من هر روز حدود نیم کیلو گوشت می خریدم سی و پنج ریال و یک کیلو برنج ده ریال و مقداری سبزی و میوه که جمعا به زحمت می شدند بیست و پنج تا سی ریال و این مقدار مجموعا نهار و شام ما را تامین می کرد و تهیه کردن هرروزه این مقدار همیشه هم به راحتی مقدور بود و تازه و مقوی هم بودند.آب خوردن هم که در کوزه ها به وفور در دسترس بود و همیشه خنک!به یخ احتیاجی نبود و اصلا باب هم نبود.سر سفره هم آنقدر گرسنه بودیم که هرچه درون آن بود تا تمام نمی کردیم و همه را نمی خوردیم،امکان نداشت سفره را ترک کنیم!پس غذایی هم نمی ماند که برای بعد در یخچال بگذاریم.ذخیره کردن مواد غذایی هم کار بسیار ابلهانه و خنده داری در آن زمان به نظر می آمد و مایه دست گرفتن همسایگان و اهالی محله می شد!

پس طبیعی بود که این کالا در منزل ما معمولا بلا استفاده و خالی می ماند.تنها زمانی که آن را به برق می زدیم و روشنش می کردیم،زمان هایی بود که از روستای زادگاه مادرم در خوانسار ماست و پنیر و …. می آوردند و یا از شهر و روستای پدرم(بابل)برایمان گوجه سبز و مرکبات (پرتقال و نارنج و لیمو شیرین و نارنگی) می آوردند که قبل از یخچال دار شدن ،آن ها را در همان صندوق های خودش ،در پاگرد راه پله پشت بام می گذاشتیم و معمولا از روز سوم چهارم شروع می کردند به پوسیدن و مادرم مجبور می شد آن ها را به خورد ما بدهد که به این ترتیب همیشه در حال خوردن مرکبات پوسیده و ماست ترش شده بودیم اما پس از خرید یخچال از این بلیه نجات پیدا کردیم!تازه در این حال هم تا مدتها مادرم فکر می کرد هر بار که از خانه خارج می شود باید سیم برق یخچال را بکشد و پس از بازگشت دوباره روشنش کند!

این دستگاه هم برای ما موجود عجیب و غریبی بود و من هر روز چند بار درب یخچال را باز می کردم و با کنجکاوی به اجزا و قطعاتش خیره می شدم و سعی می کردم به هرشکلی شده بفهمم در داخلش چه می گذرد و فقط با فریاد مادرم که:بچه چرا انقدر در یخچال را باز می گذاری؟آن را می بستم و فرار می کردم،اما یک ماهی یکی از کارهایم همین بود.

در زمان هایی هم که از مرکبات و لبنیات خبری نبود ،مادرم از آن در حالی که خاموش بود بعنوان کمدی برای نگهداری سبزی های خشک و تنقلات و آجیل استفاده می کرد!

کوچه مردها(19)

یکشنبه, 16 اکتبر, 2011

جمعه ها هم امیدبخش بود و هم شکنجه.توضیح خواهم داد که چرا.

صبح زود یکی دو ساعت قبل از اذان صبح ،پدرم ما سه برادر را به زور و دعوا بیدار می کرد و بقچه به بغل به سمت حمام عمومی محله راه می افتادیم که حدود پنج دقیقه پیاده تا خانه ما فاصله داشت و در تمام راه هم ما هنوز خواب بودیم!

وارد حمام که می شدیم ،گرما و شور و حال آنجا ما را هم کاملا بیدار و هشیار می کرد.داخل رختکن حمام پر بود از آدمهایی که یا در حال لباس درآوردن بودند و یا پوشیدن و البته تعدادی هم از دلاک های حمام و یکی دو نفر هم در حال مشت و مال.

ما هم کنار یکی دو کمد رختکن می رفتیم و لباس ها را درآورده و با لنگی که از شاگرد حمامی می گرفتیم ،خود را می پوشاندیم و درب رختکن را قفل می کردیم و کلید را که همراه یک پلاک فلزی کوچک (که روی آن شماره کمد ما حک شده بود)به کشی آویزان کرده بودند،دور مچ دستمان می گذاشتیم و داخل سالن اصلب حمام می شدیم.

بخار آب و گرمای زیاد سالن اول ما را کمی میآزرد اما بسرعت عادت می کردیم و چشمانمان مردم را می دید.قبل از هرچیز داخل اتاقک های بسیار کوچک دوش می شدیم و خود را حسابی خیس می کردیم و بعد می آمدیم و در سالن می نشستیم و تا نوبت کیسه کشیدن ما بشود،با سنگ پا زدن و کمک به یکدیگر وقت را پر می کردیم.دیدن مردم لخت و لنگ به کمر بسته جالب و بدیع بود.لباس پوشاننده و جلد بسیار خوبی است که می تواند بسیاری از ناهمواری ها و ناهماهنگی های اجزای بدن را بپوشاند!

کیسه کشیدن فرایند دردآوری بود که از تماس کیسه زبر با تن لطیف ما بچه ها حاصل می شد ولی اجتناب ناپذیر بود.باید به پشت و بعد از مدتی به رو دراز می کشیدیم تا دلاک چرک های بدن ما را به آرامی و با حوصله لوله شده و به شکل فتیله از تن ما جدا کند.

مرحله بعدی آب کشی دوباره و این بار مراجعه برای لیف صابون زدن بود.سکوی بلندی برای نشستن ایجاد شده بود که همه مرتب روی آن منشستیم و دلاک این قسمت لیف بزرگ خود را که حسابی کف آلود کرده بود،پر از هوا می کرد و بعد آن را می فشرد و کف حاصله را بر روی سر و تن ما خالی می کرد و تا ما سر خود را بشوییم او هم با لیف خالی خود محکم کف ها را به همه جای تن ما می مالید تا حسابی شسته شویم.بدترین زمان حمام ما همینجا بود،چون پدرم با انگشتان قوی و ناخن دار خود چنان به سر ما می کشید که چشمان ما از حدقه بیرون می زد و تا چند دقیقه بعد از آن پوست سرمان در حال سوزش بود!او این کار را برای تمیز شدن مطمئن سر ما می کرد اما ما از این کار هراسان و متنفر بودیم.

بعد از این،ما داخل اتاقک های دوش،آبکشی کامل می کردیم و پدرمان مثل سایر بزرگتر ها با لحن خاصی فریاد می کشید:”خوووووووووشک”و لحظاتی بعد شاگرد حمامی چند لنگ خشک بالای در اتاقک دوش ما می انداخت و ما لنگ خیس را همانجا می انداختیم و یک لنگ خشک دور کمرمان می بستیم و یکی هم بر روی دوش خود می انداختیم و از سالن حمام به سالن رختکن برمی گشتیم و از این لحظه شیرینی لحظات و کیف ما شروع می شد.تمیزی بدن سبکی  و چالاکی خاصی به ما می داد و در حالی که پدرمان بعد از خواندن نماز صبح در همانجا توسط “آقا رمضون مشتمالچی”کتک می خورد!ما هم پرتقال هایی را که از خانه آورده بودیم با انگشت پوست می کندیم و می خوردیم.عجب مزه ای داشتند و چه عطر و بویی راه می انداختند اما تازه این اول کیف ما بود.بعد از پوشیدن لباس های تمیز و پس از دادن اجرت حمام،رفتن به طباخی دیوار به دیوار حمام و خوردن کله پاچه اوج صفای ما سه برادر بود.صفایی که هرگز و در هیچ حالتی مزه اش تکرار نخواهد شد.

برای شما

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011

از قیصر امین پور مطلبی زیبا برایم فرستادند.حیفم آمد شما نخوانیدش.

ابتدا آن را آوردم و سپس جمله ای را که در این روزها که مورد آزمایش

الهی واقع شده ام،بارها به خود تذکر می دهم:

************

دردهای من جامه نیستند ، تا زتن در آورم

بتکانم ، در کمد آویزان کنم ،

 در کنار شومینه بنشینم و طعم گس یک فنجان چای را در غروب یک عصر پاییزی در زیر آسمانی ، درخشان تر از آسمانی که روزگاری به آن عادت داشتم ، مزمزه کنم .

نه، درد های من  به این راحتی ، با چشم بر هم گذاشتنی و با خوابی کوتاه ، فراموش نمی شود.

دردهای من  …. گاهی اشک های خدا را نیز سرازیر می کند …..

*************

شادی پروانه ای است که هرچه تقلا کنی،نمی توانی آن را شکار کنی!

باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند.

*************

با توکل به خدا آرزومند شانه هایی پر از پروانه برایتان هستم.توکل به خدا