برچسب ها بـ ‘کمان’

یادته؟

دوشنبه, 22 آگوست, 2016

روزگاری من و دل ساکن کویت بودیم،یادته؟
ما دو تا عاشق و دیوانه رویت بودیم،یادته؟
بین مردم شهره بودیم به تمنای وجود نازت
ما کمان بر خم ابروی تو بودیم،یادته؟
قصه لیلی و مجنون ودگرها همه از یاد شدند
گوی سبقت زهمه با کمک هم بربودیم،یادته؟
حاسدان سعی فراوان بنمودند شب و روز
که جدایی شود حاکم به حریم دل نازت،یادته؟
گرچه تو ترک نمودی به جفا از دل غمدیده من
لیک ماندم به سر کوی پرازعطر وجودت،یادته؟
نازنین آنقدر عشق به آن لطف و صفایت ورزم
تا بمیرم،بشوم خاک رهت، تا همه پرسند یادته؟

از سعدی و به یاد حسین(ع)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست
از دست کمان مهره ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدیدست
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
تردید نشاید اگر از خانه چشم آب چکیدست