برچسب ها بـ ‘کلاس’

ظلم ستیزی……..

شنبه, 27 دسامبر, 2014

خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام «من با کدام ابر». در آن داستانی دارد که مضمون آن به شرح زیر است:
روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید: شفاهی
روز پنجشنبه گفتم: امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز: کتبی.
همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.
همینطور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.
گفتم: همین است که هست. امروز است و کتبی است.
هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.
از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.
وقتی امتحان تمام شد. گفتم: از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.
و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.
تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است…

دسته بندی جانداران

یکشنبه, 1 سپتامبر, 2013

خانم آموزگار در کلاس درس دبستان از دانش آموزی پرسید:

جانداران به چند دسته تقسیم می شوند؟

دانش آموز جواب داد:

خانم اجازه!به چهار گروه.گیاهان،جانوران،انسان ها و بچه ها.

آموزگار گفت: مگر بچه ها انسان نیستند؟

دانش آموز جواب داد: حق با شماست.پس می شوند سه دسته.گیاهان،جانوران و بچه ها!

آموزگار پرسید: پس انسان ها چه می شوند؟

دانش آموز جواب داد: خانم اجازه!انسان هایی که قلبهاشون پر از عشق و محبت بود،در گروه بچه ها ماندند و بقیه هم رفتند در گروه جانوران جای گرفتند!

کوچه مردها 109

چهار شنبه, 12 ژوئن, 2013

کلاس سوم دبستان بهرام بودم که همان اوایل سال ،یک روز ناظم و دفتر دار مدرسه سر صف های صبحگاهی حاضر شدند و از هرکس می پرسیدند که دقیقا آدرس منزلتان کجاست و بستگی به محله زندگی هریک از ما ،پس از صحبت مختصری با هم،تصمیم می گرفتند که اسم هریک از ما را در لیستی وارد نمایند یا خیر.

پس از فهمیدن آدرس دقیق من ،اسم مرا در لیست خود وارد نمودند و فردای همان روز متوجه شدیم که کسانی که اسمشان در لیست وارد شده باید از شنبه هفته بعد به مدرسه ای که تازه تاسیس شده و خیلی نزدیک تر به خانه ماست ،منتقل شوند.به همین سادگی کار صورت پذیرفت.

اسم این مدرسه”ساسان” بود و ساختمانش نسبت به مدرسه بهرام خیلی کوچک تر بود اما تعداد دانش آموزان هم در آن کلاس خیلی کتر بود.کلا دوازده کلاس داشت و برای هریک از سالهای اول تا ششم دبستان،دو کلاس دایر کرده بودند.دفتری هم برای مدیر و معلمان در طبقه دوم داشت و حیاطی کوچک که کفاف شیطنت های ما را می کرد!

من چهار سال آخر دبستان را در این مدرسه طی کردم.هرروز از خانه که در می آمدم در عرض پنج دقیقه به مسجد علی اکبر که به تازگی کنار خیابان هاشمی،پایین تر از میدان سپاهی دانش بنا شده بود می رسیدم و پس از عبور از عرض خیابان هاشمی به دبستان که روبروی مسجد بود،وارد می شدم.

از آنجا که خیلی از دوستان دیگرم هم با من به این مدرسه منتقل شده بودند،اصلا احساس غریبی و دلتنگی نمی کردیم و فقط معلمان و ناظم و مدیرمان جدید بودند که خیلی سریع با این وضعیت هم خو گرفتیم.

کوچه مردها 98

چهار شنبه, 23 ژانویه, 2013

دبستان بهرام و سه مدرسه دیگر کنارش،همگی بر اساس استانداردهای یک مدرسه مناسب ساخته شده بودند.حیاطی بزرگ که تیرهای والیبال و سبد های بسکتبال در آن کارگذاشته شده بود.سه طبقه ساختمان که هر طبقه حدود ده کلاس بزرگ داشت.یک آزمایشگاه و دستشویی و آبخوری و بوفه و خانه سرایدار همگی در این مدرسه پیش بینی شده بودند و سه اتاق هم برای مدیر و دفتردار و معلمان در نظر گرفته شده بود.معلمین دبستان همگی خانم بودند(به جز کلاسهای پنجم و ششم که آقا بودند)و معمولا دفتر دار هم خانم بود و تنها مدیر و ناظم بودند که بعنوان مردهای مدرسه همیشه حضور دائمی داشتند.معمولا ناظم مدرسه بسیار خشن و وحشت آور بود و مدیر مدرسه بسیار با جذبه و محترم و با این روش ها می توانستند بیش از هزار دانش آموز را کنترل و مدیریت نمایند.

کتابهای کلاس پنجم و ششم دبستان از نظر شکل و ابعاد با کتابهای چهار کلاس اول خیلی فرق داشتند،بخصوص کتابهای تاریخ و جغرافی کلاسهای پنجم و ششم که دوبرابر بقیه کتابها بودند و عکس ها و نقاشی های فوق العاده جالبی داشتند و بچه های این کلاسها چنان با این دو کتاب پیش ما مانوور می دادند و قیافه می گرفتند که انگار در سازمان فضایی ناسا در حال آموزشند!

بیرون درب مدرسه هم غوغایی از فروشندگان دوره گرد بود که همه چیز می فروختند و در کنار این مدرسه ها هم دو فروشگاه لوازم التحریر بود که در عین رقابت شدیدی که باهم داشتند بازار بسیار پررونقی هم داشتند.نام یکی از آنها ابن سینا بود و دیگری بهار.

این دنیای جدید آنقدر برای من جالب و پرجذبه بود که چند قسمت بعدی این بخش را تماما به توصیف خصوصیان مختلف دبستان خواهم پرداخت.

کوچه مردها(48)

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

روزهای زیادی بود که پدرم با شوق و ذوق از مادرم می خواست که یک قالی ببافد و مادرم مقاومت  می کرد،آخر مادرم از پنج سالگی تا هیجده سالگی که به تهران آمدند در روستای چهارباغ خوانسار قالی باقی می کرد و برای خود در این کار استادی بود.

اما پدرم عاقبت کار خود را کرد و یم روز بی خبر همراه با مردی که متخصص برپا کردن دار قالی بود وارد خانه شدند.مادرم هم ظاهرا با وجود مخالفت های قبلی،زیاد از این کار بدش نیامد!

از صبح تا آخر شب کار این مرد طول کشید.نحوه برپاکردن دارقالی برای من مثل یک کلاس درس آموزنده بود و هر مرحله را با دقت نگاه می کردم.پس از ایجاد دو سوراخ در کف اتاق و محکم کردن ستون های دار قالی در آنها که یم تیرک کلفت چوبی را هم در فاصله ده سانتی متری کف زمین بصورت افقی بین خود نگه داشته بودند،با گذاشتن تیرک چوبی نازک تری در بالا و نزدیک سقف اتاق ،کشیدن نخ های تار قالی شروع شد که بسیار زمانبر بودند و بعد از آنهم مرتب کردن تارهای قالی و دوختنشان به یکدیگر در بالا و پایین دار قالی. حالا دار آماده بود برای کار.

همانجا مادرم با مهارت و احتیاط با نخ تار قالی چند رج را پر کرد و سپس با پشم قرمز رنگ(که شبیه کاموا بودند اما پشمی) چند رج اول قالی را هم بافت.پس از بافتن هر رج هم ابتدا با یک نخ کلفت که از لای تارها رد می کرد ،روی رج پشمی بافته شده را می پوشاند و با وسیله ای به نام کرکیت محکم روی آن را می کوبید و سپس با نخ خیلی نازکی و به کمک کرکیتی کوچکتر آنها را محکمتر می کرد و بعد از این با شانه ای رج پشمی بافته شده را مرتب و کشیده می کرد و نهایتا با قیچی آن ها را کوتاه و یکدست می کرد.حالا نوبت بافتن رج بعدی است.

بعد از چند رج بافتن رنگ قرمز حاشیه اول قالی،نوبت بافتن حاشیه گلدار می رسید.مادرم از یک طرف و نفر اصلی همکارش از طرف دیگر قالی شروع می کردند و چون همه چیز در نقش قالی قرینه است،مادرم با صدای بلند مثلا می گفت:پنج تا قرمز و در این حال هم خودش و هم همکارش از طرف دیگر پنج گره اول را با پشم قرمز می بافتند.بعد مثلا مادرم می گفت:چهارتا خالی بعدش هفت تا سورمه ای .جای چهارتا گره را خالی می گذاشتند و بعد هفت گره با پشم سورمه ای می زدند و همینطور ادامه می دادند تا به هم در وسط رج قالی می رسیدند.حالا وقت آن بود که جاهای خالی را با رنگ اصلی زمینه قالی پر کنند.اینجا دیگر هرکس بلد بود گره بزند ،مشغول می شد.من هم یک روزه کار گره زدن را یاد گرفتم و کم و بیش کمک می کردم.دیدن گلوله های پشمی نخ قالی که از بالا آویزان بود و سه چهار زن بافنده بنا بر نیاز تکه ای نخ از گلوله مورد نظر برمی داشتند و در حالی که باهم از هر دری صحبت می کنند،بسیار برایم دلنشین بود اما از آن بهتر برای من خوابیدن پشت دار قالی،در فضای نیم متری بین دیوار اتاق و قالی بود که کاملا نقش قالی را مثل یک نقاشی ناتمام می شد دید و لحظه به لحظه شکل گرفتن قالی را تعقیب نمود.

زیبایی نقشه قالی و پیاده شدن تدریجی آن نقشه بر روی خود قالی،برای من درسی از حوصله و زحمت کشیدن برای رسیدن به یک مقصود بسیار زیبا و با ارزش بود.درسی از روش زندگی!

هرچه قالی بالا تر می رفت،بافنده ها هم با صندلی و بعد با بشکه و تخته بیشتر بالا می رفتند و پس از رسیدن به نیمه ارتفاع قالی ،دوباره سرو کله مرد استاد دارقالی پیدا می شد که این نیمه را پایین می آورد و به پشت دار منقل می کرد(که برای من حکم یک تشک سفت برای خوابیدن را پیدا می کرد!) و دوباره خانمها از پایین دار شروع به بافتن نیمه دوم می کردند و در پایان کار هم بعد از شش هفت ماه با سلام و صلوات ،مادرم با قیچی تارها را می برید و قالی را پایین می آوردند و حاصل چند ماه زحمتشان به کف اتاق ها زیبایی می بخشد و رونق می داد.

هیچیک از فرشها را نفروختیم و همه را در اتاقها پهن می کردیم و در بزرگی مادرم به هریک از ما چهارنفر یکی از فرشهای دستبافته خودش را داد.

آرزوی بزرگ

چهار شنبه, 26 اکتبر, 2011

همه در صف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند.بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای خیلی کوچک و پست!

نوبت به او رسید.از او پرسیدند:چه آرزویی داری؟

گفت:می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم،بی آنکه مدعی دانستن(دانایی)باشم.

پذیرفته شد.گفتند :چشمانت را ببند.پشمانش را بست.

هنگامی که دوباره چشمانش را باز کرد،دید به شکل درختی در جنگلی بزرگ درآمده است.با خود اندیشید:حتما اشتباهی شده،من که این را نخواسته بودم.

سال ها گذشت.روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد.باز اندیشید:عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم.

با فریادی غمبار سقوط کرد.نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش؟با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد،بیدار شد.

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.