برچسب ها بـ ‘کفن’

از آیت الله بهجت

چهار شنبه, 1 نوامبر, 2017

ای انسان!
زمان مرگت پریشان مباش،

و به جسم با ارزش خود اهتمامی نداشته باش،چرا که مسلمین کارهای مهم را انجام می دهند:
لباسهایت را از تنت درمی آورند،غسلت می دهند،کفنت می کنند،از خانه ات بیرونت می کنند،و تو را به خانه جدیدت(قبر) می برند،و خیلی ها برای تشییع جنازه ات کارهای خود را تعطیل کرده و حاضر می شوند.

نگران وسایل شخص ات هم مباش:
کلیدهایت،کتابهایت،کیف و کفشهایت و لباسهایت.اگر خانواده ات توفیق یابند شاید آنها را صدقه کنند.
مطمئن باش مردم و دنیا بر تو حسرتی نمی خورند. تجارت و اقتصاد استمرار می یابد،شغل و وظیفه تو به دیگری واگذار می گردد و اموال و دارایی هایت تقسیم می گردد و ورثه آنها را تصاحب می کنند.

اولین چیزی که از تو ساقط می شود،اسمت است.
لذا وقتی که می میری می گویند:جنازه،تو را به نامت صدا نمی زنند!وقتی می خواهند بر تو نماز بخوانند ،می گویند:جنازه کجاست؟ و زمانی که می خواهند تو را دفن کنند،می گویند:میت را نزدیک بیاورید.
پس مواظب باش.نسب و قبیله و پست و مقامت تو را نفریبد،چقدر این دنیا بی ارزش است و آنچه در پیش رو داریم چقدر عظیم است.

پس از وفاتت سه نوع اندوه بر تو خواهد بود:
کسانی که شناخت سطحی از تو دارند می گویند:بیچاره…….
دوستانت،چند ساعت یا حداکثر چند روز برایت اندوهگین می شوند و سپس به شوخی ها و خنده های خود می پردازند،
عمیق ترین اندوه غم داخل خانه خواهد بود.خانواده ات یک هفته،دو هفته،یک ماه،دو ماه یا نهایتا یک سال اندوه خواهند داشت و سپس تو را در بایگانی خاطرات قرار می دهند و اینچنین داستان تو در بین مردم تمام می شود.

و داستان حقیقی تو شروع می شود،آخرت!
از تو زائل می شود:
جمال،مال،سلامتی،فرزندان،و از خانه و کاشانه و همسرت جدا می شوی و از تو سوال می کنند:
برای قبر و آخرتت چه آماده نمودی؟
پس حریص باش بر:
– فرائض
– نوافل
– صدقه پنهانی
– عمل صالح
– نماز تهجد
شاید نجات یابی انشالله.

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

روایت سی و هشتم

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

عزراییل دست جوانمرد را گرفت و بوسید و گفت:ای جوانمرد،دیگر تمام شد،آخرین نفست را به من بده.باید برویم.

جوانمرد گفت:هرگز،هرگز نفسم را به تو نخواهم داد.

فرشته مرگ گفت:اما ای جوانمرد،مگر تو نبودی که می گفتی:چهل سال است جانم میان لب و دندانم ایستاده است.مگر تو نبودی که می گفتی:بیست سال است که کفن مرا از آسمان آورده اند و بر من انداخته اند.مگر نمی گفتی:سر از کفنم بیرون کرده ام و سخن می گویم.

جوانمرد گفت:گفته ام،اما جانم را به تو نمی دهم،زیرا این جان را از تو نگرفته بودم تا به تو بازدهم.جان را به او می دهم که از او گرفته ام.

فرشته گفت:اما من جانت را به او می رسانم،بی هیچ کم و کاستی.این رسم دنیاست.این رسم را پاس بدار،ای جوانمرد.

اما جوانمرد جان نداد.

اما جوانمرد جان نداد.

اما جوانمرد………….

**********

آن فرشته در گوشه ای بود ونگاه می کرد و با خود می اندیشید که پس اینچنین نیز ممکن است.