برچسب ها بـ ‘کعبه’

منظومه عشق

دوشنبه, 16 جولای, 2018

خدا،عشق است و انسان کامل،عاشقی صادق. عاشق به تمنای عشق،جز خدا نمی بیند.انسان از جنس عشق است و خداگونه:
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
نظامی

عشق مستی آورد و سرمستی حاصل،تو را افتان و خیزان به کوی معشوق رساند. پس از باده عشق بنوش و سرمست بشو.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خود تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن
خواجه عبدالله انصاری

آن نفس که خدا در کالبد آدم دمید و به او جان داد،همان عشق بود. عشق روح و نفس آدمی است.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ
چه تلخی شیرینی دارد این عشق،و چه شیرینی تلخی دارد،غم عشق.
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز،که گفتی ، که شنودی
شهاب الدین سهروردی

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
عشق می سوزاند تو را. سوزشی دلنشین و مطلوب. حسرت بیماری عشق را دارند،عاقلان!
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
عماد خراسانی
برای عاشق بودن باید از خود و هرآنچه داری،بگذری. این خون بهای عشق است.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
مولوی
و سرانجام عشق رسیدن به معشوق یعنی خداست. جان جهان و ذات عشق ، همان خداست.
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم
مولوی
این همه گفتیم و هیچ نگفتیم که عشق،در وصف نگنجد و به شرح در نیاید.عشق خود،تعریف خود است!
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی برمتاب
مولوی

از مولوی

دوشنبه, 20 نوامبر, 2017

به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان که جانم
به جان رستگارانش که رستم
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلم‌ها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم
تویی معبود در کعبه و کنشتم
تویی مقصود از بالا و پستم
چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
برای طبع لنگان لنگ رفتم
ز بیم چشم بد سر نیز بستم
همان ارزد کسی کش می پرستد
زهی من که مر او را می پرستم
یقین شد که جماعت رحمت آمد
جماعت را به جان من چاکرستم

عشق از نگاه نظامی

دوشنبه, 31 جولای, 2017

فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است
جهان عشقست و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشقبازی
اگر بی‌عشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم
کسی کز عشق خالی شد فسردست
کرش صد جان بود بی‌عشق مردست
نروید تخم کس بی‌دانه عشق
کس ایمن نیست جز در خانه عشق
ز سوز عشق بهتر در جهان چیست
که بی او گل نخندید ابر نگریست
شنیدم عاشقی را بود مستی
و از آنجا خاست اول بت‌پرستی
مبین در دل که او سلطان جانست
قدم در عشق نه کو جان جانست
هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه هم خرابات
طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند

عرفان نامه 3

چهار شنبه, 10 می, 2017

از کتاب”یک عاشقانه آرام” نادر ابراهیمی:

براي عاشق ،زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شود كه دير يا مختصري دير به قرارگاه برسد . من هزارسال است كه زير باران ايستاده ام . در برابر كعبه ، زيرِ تيغِ برهنه ي آفتاب . در سنگر ، به انتظار لحظه ي موعود جاري در تمامي لحظه ها . در تن توفان ،بر فراز بلندترين امواج .

عشق ، يك قطارِ مسافر بري نيست تا تو اگر كمي دير رسيدي ، قطاررفته باشد و تو مانده باشي ،با چمدان هاي سنگين،  با تاسف ، با قطره هاي اشكي در چشمان حسرت.

در بي زمانيِ عشق ، حركت جوهر است و تجزيه ناپذير از نفسِ عشق.

باران که شدی……

دوشنبه, 3 اکتبر, 2016

باران که شدی مپرس ، این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران ! توکه از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او؛چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکیست

با سوره ی دل ، اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست

این بی خردان؛ خویش ، خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی , کعبه و بتخانه یکیست

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

عشق چیست؟

دوشنبه, 23 دسامبر, 2013

یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.
عشق را جان بلعجب دانَد

زانک تفسیر شهد لب داند

عاشقانه ها 37

یکشنبه, 13 ژانویه, 2013

عاشق کیست؟

دمی فروشده جانی برآمده، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده، هر که در این راه قدم نهاده واپس نیامده. دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود. دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود.

ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در باطن کعبه ای ساخته که از جان و دل است، آن کعبه برداشته ی ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته ی رب جلیل است، آن از احجار و خاک رب و این به اسرار پاک مرتب. آن به مسجدالحرام معروف است و این به مقصدالانام موصوف، آن مشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رب الکریم. آنجا منزل عرفات ومقامات است و اینجا محل حسنات کرامات است، آن کعبه حجاز است و این کعبه رازها.

در راه خدا دو کعبه آمد منزل         یک کعبه صورت است ویک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دلها کن              کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

خواجه عبدالله انصاری