برچسب ها بـ ‘کشیش’

کرونا و بشریت 8

شنبه, 13 ژوئن, 2020

و اما تاثیر دعا:
“کارلوس روآ” یک چهره متفاوت بود. دروازه‌بانی که همیشه انجیل را با خودش حمل می‌کرد. در کشوری که خوشگذرانی و شادخواری و باده‌نوشی از بخش‌های جدایی ناپذیر فرهنگ آن به شمار می‌رود، او طرفدار منع استعمال مشروبات الکلی بود، برنامه غذایی متقاوتی داشت و آنقدر در گیاهخواری افراط می‌کرد که به او لقب «کاهو» داده بودند.
او در جام جهانی 1998 به یکی از محبوب‌ترین ستاره‌های تاریخ فوتبال آرژانتین تبدیل شد. اما او به یکباره در اوج اعلام بازنشستگی کرد. گفت جهان در سال ۲۰۰۰ به پایان می‌رسد و ترجیح می‌دهد کنار خانواده‌اش به انتظار این اتفاق بزرگ بنشیند!
روا باورهای دینی اش را پنهان نمی‌کرد. او می‌گفت: «در جهان جنگ، گرسنگی، طاعون، فقر زیاد و سیل وجود دارد. من می‌توانم به شما اطمینان بدهم که آن دسته از افرادی که یک ارتباط معنوی قوی با خدا ندارند دچار مشکل می‌شوند.
او درباره آن روزها می‌گوید:« تصمیم بسیار سختی بود. در شرایط بسیار حساسی قرار گرفته بودم. مطمئن بودم که این تصمیم به نفع خودم و خانواده‌ام خواهد بود. اگر از نظر فوتبالی به موضوع نگاه کنیم، می‌توان گفت که تصمیم درستی نبود. البته بازگشتم به میادین هم اصلا آسان نبود. حتی تا به امروز هم بعضی اوقات افرادی که در خیابان به من می‌رسند، نسبت به این تصمیم اعتراض می‌کنند و می‌گویند که آن‌ها را خوار کرده‌ام و سبب اشک ریختن‌شان شده‌ام. تصمیم عجیب و غریبی بود. به هر حال نمی‌توانم بگویم که تصمیم اشتباه و بدی بود، چرا که بعد از آن به چیزهای دست یافتم و واقعیات زیادی در برابر دیده‌گانم روشن شد.
او شناختن دوستان واقعی، بودن در کنار خانواده و درک معنای آرامش واقعی را از دلایلی می‌شمارد که باعث می‌شود از تصمیم سال ۲۰۰۰ پشیمان نشود. او به میادین بازگشت اما گفت شنبه‌ها دروازه قرار نمی‌گیرد و باور دارد این یک روز در هفته به عبادت اختصاص دارد نه فوتبال!
روآ که در جوانی وقتی با تیم رسینگ به آفریقا سفر کرد و به مالاریا مبتلا شد، وقتی به آلباسته رفت و همه از بازگشت‌اش به تیم ملی حرف می‌زدند به سرطان گرفتار شد. یک آزمون دیگر برای او که در یک برهه می‌خواست کشیش شود.
او سرطان را شکست داد و در مقابل این سوال که «بعد از این همه سال عبادت، اولین درسی که گرفت چه بود؟» گفت: «مهم نیست که چالش‌ها چقدر بد یا چقدر خوب هستند، شما باید با سری بالا با آنها مواجه شوید.

صحبت خلیل جوادی با خدا!

دوشنبه, 7 می, 2018

خدای عقل و هوش و عشق و مستی
خدای اول و خدای آخر
رفیق مؤمن و شفیق کافر
اسب خداییت رو حسابی تاختی
یه هفته‌ای کل کُرّات رو ساختی
یه ابسیلون خلل تو خلقتت نیست
یه ذره شک توی اصالتت نیست
من دارم از بچگی فکر می‌کنم
کرات آسمون رو چک می‌کنم
یه لحظه هم نمی‌مونن معطل
دارن می‌چرخن مثل روز اول
بعد هزار تا انفجار و لرزش
یه ذره مو نرفته لای درزش
خلاصه کلام کارت درسته
پایه عقل منکر تو سسته
می‌خوام یه بار همین‌جوری خدایی
یه خورده اختلاط کنیم دو تایی
حتا اگه شده برای خنده
یه لحظه گوش بدی به حرف بنده
بدون سیستم و صدای قوی
شک ندارم هر چی بگم می‌شنوی
زبون ما رو هم که فوت آبی
با لهجه‌مون حال می‌کنی حسابی
سرم مثل کلاف سر در گمه
بس که پر از مغلطه مردمه
یه عالمه سؤال توی ذهنمه
مخم داره می‌ترکه، جا کمه
بس که جواب دیگران چرنده
هر چی می‌گن، عقل نمی‌پسنده
هر کی رسیده از تو چیزی گفته
خودت بگو که دو زاریم بیفته
گفتم اگه وقتش رو داشتی، از دم
هر چه سؤاله از خودت بپرسم
رفتی رو سقف آسمون نشستی
برای ما سفیر می‌فرستی !
اون هم نه در حد سه تا چهار تا
یهو صد و بیست و چهار هزار تا
آدم اگه بی‌احتیاطی کنه
ممکنه اصلاً یهو قاطی کنه
پیش خدا که کار نشد نداره
پس چیه این کارهای چندباره؟
من این‌جوری فکر می‌کنم همیشه
اراده خدا عوض نمی‌شه
خودت که عیب و نقص ما رو دیدی
از اولش درست می‌آفریدی
یه چیز می‌گم، فقط نگی جفنگه
فکر می‌کنم یه جای کار می‌لنگه
والله، کشیش و شیخ و شاه که نیستی
اهل دروغ و اشتباه که نیستی
یه عالمه جونور آفریدی
کرگدن و اسب و خر آفریدی
کلی به سوسک و پشه حال دادی
به هر دو تاشون پر و بال دادی
نوبت خلقت که به آدم رسید
یه دفعه‌ای بال و پرت ته کشید
الآن می‌گی من به تو عقل دادم
که هیچکی هم نداره غیر از آدم
پیش خودت نگفتی این کار بده؟
عقل بدی، به هیچ چی هم قد نده!
آدم رو ساختی که خرابش کنی؟
از تو بهشت یهو جوابش کنی؟
به خاطر یه سیب نیم‌خورده
کی آبروی بنده‌ای رو برده؟
زدی تو پوزش که سرافکنده شه؟
پیش زنش طفلکی شرمنده شه؟
می‌گن همیشه بخشش از بزرگاست
خدا کیه؟ بزرگ کل دنیاست
قربون قدرتت! تو که خدایی
اول و آخر بزرگیایی
خودت بهش کلی ماشاالله گفتی
وقتی که ساختی بارک‌الله گفتی
جان خودم این دیگه خیلی درده
بگن طرف حرفتو گوش نکرده
اگه اراده خودت نباشه
همین‌جوری گل نمی‌تونه باشه
اگه بگن خدا نمی‌پسنده
غنچه غلط می‌کنه هی بخنده
می‌خواستی شوتش کنی روی زمین
پس چرا گفتی «أحسن الخالقین»؟
روی زمین ببین چه غوغاییه؟
کارهای بنده‌هات تماشاییه
دویست تومن دست فقیر می‌ذارن
توقع کل بهشت رو دارن
چی می‌شد اصلاً تو بهشت نداشتی
خلق رو به حال خودشون می‌ذاشتی؟
الآن تو دنیا هرچی کار زشته
برای رفتن به همون بهشته
دست یه عده آدم طمعکار
یه عده‌ای دیگه شدن گرفتار
بی‌خودی گیر می‌دن به موی مردم
جفت‌پا می‌رن تو آبروی مردم
آخه بهشتت هم که چیزی توش نیست
فقط چهار تا نهره توی پردیس
شیر و شرابش هم که توی جوبه
باز هم همین که هست خیلی خوبه
چقدر می‌شه رفت لب چشمه آب خورد؟
چقدر می‌شه فقط نشست شراب خورد؟
راستی، شراب و حوری و میکده
اونجا خوبه، پس چرا اینجا بده؟
مردها که دورشون پر از حوریه
شرایط زن‌ها هم این‌جوریه؟
زن تو بهشت هر جوری خواست می‌گرده؟
یا نه، باز هم تابع حرف مرده؟
می‌گم اگه بهشت پر از حوریه
تکلیف این زن‌های مؤمن چیه؟
شنیدم اونجا بی فرودگاهه
بدون جاده و بزرگراهه
اونجا بریم باید شتر سوار شیم؟
توی بیابوناش باید قطار شیم؟
وقتی بهشت کامپیوتر نداره
هر کی بخواد، باید خودش بیاره؟
وقتی وسایل رفاهیش کمه
پس چرا تبلیغ می‌کنند این همه؟
اینجا که ما کلی وسایل داریم
با این همه هزار تا مشکل داریم
اونجا می‌گن هزار سال نوری
آدم باید سر کنه با یه حوری
می‌بینی بنده‌هات چه کار می‌کنند؟
همدیگه رو هی لت و پار می‌کنند
هزارها ساله که مفتی مفتی
سر می‌بُرن می‌یان می‌گن تو گفتی!
جوان ریش‌دار قندهاری
می‌یاد می‌شه قاتل انتحاری
از سر بی‌فکری و بی‌کله‌ای
همین‌جور آدم می‌کشند فله‌ای
می‌گن به خاطر رضای خداست
رضای تو واقعاً این‌جور چیزهاست؟
نمی‌دونم والله کجا نوشته
که جای قاتلا تو بهشته
خلاصه کلام، خیلی پستند
اون‌ها که از قول تو خالی بستند
یکیش همین ملاعمر
که هیچی نخورده جز مغز خر
اگه می‌خواد بره بهشت این آدم
یک کاری کن بنده برم جهنم
کاش از تو این جمله رو می‌شنفتند
که بچه جون! این‌ها رو من نگفتم!

مقالات 48

یکشنبه, 15 می, 2016

عشق 8

آقاي کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را به راه خداوند هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، “با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد.” نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد.کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خاری ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.
کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، “چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است.” گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

چگونگی سوال مهم است

شنبه, 28 می, 2011

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم؟» 

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»