برچسب ها بـ ‘کشتی’

مقالات 4

یکشنبه, 17 می, 2015

از آدم تا انسان 4

بد نیست در این زمینه،مثالی هم داشته باشیم:
” در پی اصرار و درخواست های مکرر موسی- علیه السلام – از خداوند مبنی بر دیدن و مصاحبت یکی از اولیای او، حضرت در تنگه ای به حضرت خضر ـ علیه السلام ـ می رسد و پس از احوالپرسی، موسی ـ علیه السلام ـ به او گفت:
آیا من از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی؟
حضرت خضرپاسخ می دهد: تو هرگز نمیتوانی همراه من صبر و تحمّل کنی، و چگونه می توانی در مورد رموز و اسراری که به‎ آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟
موسی گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت، و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد.
خضرپاسخ داد: پس اگر می خواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سوال نکن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم. ‎
موسی ـ علیه السلام ـ مجددا این تعهّد را داد که با صبر و تحمّل همراه استاد حرکت کند و به این ترتیب همراه خضر ـ علیه السلام ـ به راه افتاد.
موسی و خضر ـ علیه السلام ـ با هم به کنار دریا آمدند و در آنجا سوار کشتی شدند .آن کشتی پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان کشتی آنها را سوار کردند. پس از آنکه کشتی مقداری حرکت کرد، خضر ـ علیه السلام ـ برخاست و گوشه ای از کشتی را سوراخ کرد و آن قسمت را شکست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود.
موسی ـ علیه السلام ـ وقتی این منظره نامناسب را که موجب خطر جان مسافران می شد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: ‎ آیا کشتی را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی، راستی چه کار بدی انجام دادی؟
حضرت خضر ـ علیه السلام ـ گفت: آیا نگفتم که تو نمی توانی همراه من صبر و تحمّل کنی؟ ‎
موسی گفت: مرا به خاطر این فراموشکاری، بازخواست نکن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر.
از آنجا گذشتند و از کشتی پیاده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه ،خضر ـ علیه السلام ـ کودکی را دید که همراه خردسالان ‎بازی میکرد، خضر به سوی او حمله کرد و او را گرفت و کشت.
موسی ـ علیه السلام ـ با دیدن این منظره وحشتناک تاب نیاورد و با خشم به خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا انسان پاک را بی‎آنگاه آنکه قتلی کرده باشد کشتی؟ به راستی کار زشتی انجام دادی. حتّی موسی ـ علیه السلام ـ بر اثر شدّت ناراحتی به خضر ـ علیه السلام ـ حمله کرد و او را گرفت و به زمین کوبید که چرا این کار را کردی؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایی نداری با من صبر کنی؟
موسی ـ علیه السلام ـ گفت: اگر بعد از این از تو درباره چیزی سوال کنم، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من معذور خواهی بود.
‎در ادامه راه خضر ـ علیه السلام ـ به دیواری که در حال ویران شدن بود نگاه کرد و به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار کنیم تا خراب نشود. خضر ـ علیه السلام ـ مشغول تعمیر شد، موسی ـ علیه السلام ـ که خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می کرد به شخصیت والای او توهین شده،بار دیگر تعهّد خود را به کلّی فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی سبکتر و ملایمتر از گذشته، گفت: می خواهی در مقابل این کار اجرتی بگیری؟‎ اینجا بود که خضر ـ علیه السلام ـ به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: اینک وقت جدایی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را که نتوانستی بر آن صبر کنی، برای تو بازگو می کنم.
موسی ـ علیه السلام ـ سخنی نگفت، و دریافت که نمی تواند همراه خضر ـ علیه السلام ـ باشد و دربرابر کارهای عجیب او صبر و ‎ تحمّل داشته باشد.
حضرت خضر ـ علیه السلام ـ راز سه حادثه شگفت انگیز فوق را برای موسی ـ علیه السلام ـ چنین توضیح داد:‎
اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می کردند، و من خواستم آن را معیوب کنم و به این وسیله آن کشتی را از غصب ستمگر زمان برهانم، چرا که پشت سرشان پادشاه ستمگری بود که هر کشتی سالمی را به زور می گرفتند.‎
و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد، از این رو خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پاک سرشت و با محبت به آن دو بدهد.‎
و امّا آن دیوار از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجی متعلّق به آن یتیمان در زیر دیوار وجود داشت، و پدرشان مرد صالحی ‎ بود و پروردگار تو میخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. من آن کارها را انجام دادم تا زیر دیوار بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این کارها را خودسرانه انجام ندادم.”

ایران و ایرانی 64

چهار شنبه, 18 ژوئن, 2014

خودداری از رقابت مایه تنزل و ضعف پیکره اجتماعی نیز خواهد گردید و هرچه که روحیه رقابتی را تضعیف نماید و چیز دیگری را جایگزین آن نماید محکوم است.حتما بسیاری از خوانندگان این سطور به خاطر دارند که پس از یکی از المپیک های اخیر ورزشکاری از ما که موفق به آوردن مدال در آن المپیک شده بود اعلام کرد اگر او را بدون شرکت در کنکور به دانشگاه نفرستند(به عنوان جایزه) ایران را ترک خواهد کرد و در یک کشور اروپایی هم به کشتی گرفتن و هم به تحصیل خواهد پرداخت.
در همان ایام خود من خبری را از رادیو پیام شنیدم که در پی پیشنهاد دولت استرالیا به شناگری که در همان المپیک سه مدال طلا آورده بود برای شرکت در یک رشته دانشگاهی که نیاز به کسب موفقیت در آزمون ورودی داشت گفت:من از این پیشنهاد احساس توهین و حقارت می کنم چرا که مرا برای موفقیت در امتحانات ناتوان پنداشته اند!
اما آنها هم که توان تهدید و رسیدن به خواسته خود از راه غیر معمولی را ندارند به دادن آدرس و گزارش غلط در باره دیگران می دهند تا فضا برای خودشان خالی گردد. دوستی می گفت مامور بررسی حوادث کارگری به خاطر عدم استفاده از وسایل حفاظت فردی در طرح های عسلویه بودم. در کمال تعجب متوجه شدم آمار حوادث در یکی از طرح ها که مجری خارجی نیز دارد صفر است.بسیار برایم مهم بود که علتش را بیابم.مسئول این امر را در آن شرکت یافتم و از او پرسیدم.گفت: ما پس از مدتی کار در اینجا متوجه شدیم کارکنان ما علاقه زیادی به بدگویی و گزارش از سایر همکاران خود دارند.از این صفت آنان استفاده کردیم و در سطح کارگاه اعلام نمودیم هرکس مورد عدم استفاده یکی از کارکنان را از وسایل حفاظت فردی گزارش نماید به او پاداش کوچکی می دهیم.اوایل گزارشاتی در این مورد داشتیم و حالا همه از ترس گزارش همکارشان همه وسایل را کاملا استفاده می نمایند!
این ویزگی در سطوح اجتماعی نیز بصورت یک صفت ناپسند ملی هم بروز می کند.در گزارشی در یکی از سایتها می خواندم که در ایران هر سی یا چهل سال یک بار باید منتظر یک جنبش اجتماعی بود چرا که ایرانیان همیشه با زنده باد زنده باد و جانفشانی سیستمی را قدرت می بخشند و پس از چند دهه با مرده باد مرده باد و جانفشانی به کنارش می اندازند و دیگری را می آورند.

گفتا ز که نالیم…….

شنبه, 1 مارس, 2014

یقینا کشتی اگر در کنار ساحل لنگر بیندازد و تکان نخورد،زیبا و سالم و سرحال خواهد ماند،اما مگر کشتی را برای این کار ساخته اند؟کشتی باید موجها را بشکافد و با طوفان ها بجنگد تا باری را یا کسی را به مقصد برساند.
آدمی نیز همینطور است.
یقینا هدف و منظور خدای تعالی از خلقت بشر این نبوده است که در گوشه ای بلمد و دیگران همه در تکاپو باشند تا او آسوده در استراحت مطلق باشد،چیزی که نامش را گذاشته ایم”رفاه”.
انسان برای حل مشکلات بشر معاصر و آینده خلق شده و در این راه آنقدر باید بکوشد تا به مقام شبه خدایی برسد،یعنی توانمندی درک همه امور هستی و حل مشکلات برای برقرای توازن زندگی بر اساس استانداردهای الهی.
تا کی می خواهیم کاری نکنیم و در عین حال توقع آسایش و آرامش و رفاه بیشتر از آنان که تلاش می کنند،داشته باشیم؟
تا که آفریده های الهی همچون طبیعت و هوا و….. را نابود می کنیم و از دیگران گله مندیم؟!

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

حزب و حزب گرایی

شنبه, 28 سپتامبر, 2013

رای دادن به شهردار در شورای شهر در ماه پیش ،برای چندمین بار سر یک زخم قدیمی را باز کرد که همان اهمیت و اعتبار حزب و تحزب در ایران است.

ایرانی ها اصولا مردمی فردگرا هستند و تحزب هرگز نتوانسته است در کشور ما بعنوان یک سازمان اجتماعی قاعده مند ابراز وجود کند و ریشه بدواند.

این موضوع ریشه در فرهنگ ما دارد و حتی در ورزش هم ما در رشته های انفرادی همچون کشتی و وزنه برداری در جهان موفق تریم تا در رشته های تیمی.

اصولا ما ایرانی ها ،زیاد معتقد به تصمیم گیری بر اساس یک راهبرد متمرکز نیستیم و شاید حق هم همین باشد.اصول حزبی حکم می کند که اعضای حزب تصمیم کمیته مرکزی را بر عقاید شخصی ترجیح داده و آن را عملی سازند حتی اگر فردی احساس کند و باورش این باشد که این تصمیم درست نیست.

خانم الهه راستگو نیز بر همین مبنی عمل کرد و به کاندیدایی که مورد قبول خودش بود رای داد،اگر چه حزبش دستور دیگری به او داده بود.

در تاریخ معاصر کشورمان هم افراد زیادی به استقلال فکری خود بیشتر اهمیت می دادند،مثل صمد بهرنگی،دکتر شریعتی و یا حتی استاد مطهری.تازه احزاب هم بعد از مدت کوتاهی دچار اختلافات درونی می شود و چند تکه می شوند،مثل جبهه ملی و اصولگرایان و اصلاح طلبان.

به راستی حق با کیست؟

شما چه فکر می کنید.

یک……..

شنبه, 9 مارس, 2013

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یك گل میتواند بهار را بیاورد

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

کوچه مردها 101

چهار شنبه, 13 فوریه, 2013

برای دعوا کردن در مدرسه همیشه بهانه ای پیدا می شد.مثلا یکی وسیله از دیگری می قاپید و فرار می کرد،یا  تکه شیشه کوچکی را به سمت بادکنک دیگری پرتاب می کردند و آنرا می ترکاندند،یا غذای دیگری را می خوردند و فرار می کردند و یا………

دعواها هم یا فرد با فرد بود،یا یک نفر با بیش از یک نفر و یا جمع با جمع.

دعواها اگر داخل حیاط مدرسه یا کلاس اتفاق می افتاد عاقبت بسیار بدی داشت و بلافاصله توسط ناظم همه طرفین را چمع می کردند و به دفتر می بردند و تقریبا همه را با خط کش چوبی یا با یک ترکه کلفت چوبی حسابی تادیب می کردند و بچه ها با دستهای کبود و دردمند از دفتر بیرون می آمدند و برای هم خط و نشان می کشیدند.

به همین خاطر اغلب قرار می گذاشتند و بیرون مدرسه باهم دعوا می کردند.شکل کار هم اینطور بود که پس از بروز اختلاف یکطرف دعوا به دیگری می گفت:اگر مردی بعد از مدرسه دم در وایسا!

و همین یعنی دهن به دهن شدن موضوع دعوای این دو نفر در ساعت بعد از تعطیلی و در بیرون مدرسه در بین بچه ها.بعد از تعطیلی مدرسه دو نفر طرفین دعوا در حالی که هریک را تعدادی از بچه های طرفدارش مشایعت می کردند به زمینی خاکی در اطراف مدرسه می رفتند و کیف ها و روپوش های خود را به کناری پرتاب می کردند و به جان هم می افتادند.بیشتر کشتی می گرفتند  و هروقت یکی موفق می شد دیگری را به روی زمین بخواباند و روی سینه اش بنشیند دعوا خاتمه پیدا می کرد اما همیشه اینطور نبود.

در مواردی یکی از دعوا کنندگان زخمی می شد و یا لباسش پاره می شد که در این حال بشدت به زد و خورد واقعی می پرداختند و گاها دوستان هریک از طرفین دعوا هم وارد کارزار می شدند و خلاصه یک بزن بزن واقعی در می گرفت که با وساطت بزرگترهای رهگذر و شماتت و بد و بیراه آنها خاتمه پیدا می کرد و همه با لباسهای پاره و خاکی و کثیف به خانه برمی گشتند و در خانه هم کتک مفصلی از والدین خود می خوردند!آخر همه ما از خانواده های کارگری بودین و آنقدر فقیر بودیم که هیچیک از والدین ما تحمل و تاب دیدن پیراهن پاره شده بچه اش را نداشت!

ایران و ایرانی 40

یکشنبه, 3 فوریه, 2013

آندره زیگفرید در باب انگلیسیها چنین می نویسد:در نظر ایشان تنها راه حل های که می توان به آنها رسید،جنبه موقتی دارد و باید پیوسته در آنها دستکاری شود.هنگامی که مسافرت با کشتی های بادی صورت می گرفت،وضع کشتی و جهت آن و شکل بستن بادبانها را ،با جهت بادها و جریانهایی که دائما در حال تغییر بود ،منظم می کردند و این کار پیوسته ادامه داشت،یعنی همیشه با وضع موجود،منطبق و سازگار می کردند.فرد انگلیسی در زندگی،و بالخاصه در زندگی سیاسی همچون دریانوردی عمل می کند و در محیط ناپایداری رشد می کند.این ناپایداری را همچون واقعیتی می پذیرد که تغییر آن ممکن نیست و اعتراض کردن به آن کار بیحاصلی است.در این طرز تفکر انگلیسی تنها نیست،چینیان از مدتها پیش چنین درسی را آموخته بودند،و ایتالیاییها نیز اینچنیند.

بنابراین کشف مسئله روحیه ایرانی ها یا حل معادله روح ملی ،منتهی و منجر به جواب یابی برای دو سوال یا دو فتح باب زیر می شود:

1-اجداد اولیه ما که پا به سرزمین ایران گذاشتند و نطفه های ما را منعقد ساختند ،چگونه مردمی بودند؟

2-اجداد بعدی ما تا برسد به پدر مادر و به خود ما ،از چه راه نان می خورده اند و در این محیط و اجتماع،زندگی را چگونه می توانسته اند بگذرانند و بالاخره روزگار چه بر سرشان آورده است؟

در سوال اول مواریث طبیعی و پایه های اساسی ساختمان ملی را جستجو باید کرد و در سوال دوم می خواهیم طریقه یا طرق ارتزاق ملی را کشف کنیم.بدیهی است که ارتزاق یا اشتغال ملی،ترکیبی از ممکنات و تولیدات جغرافیایی کشور با واردات خارجی و شرایط محیطی و اجتماعی است.ارتزاق و اشتغالی که جوابگوی تقاضاها و متناسب با شرایط حاکم نباشد،نمی تواند سودآور و با دوام و اثر باشد. منظور آن که با مبنا قرار دادن سیستم معاش ،ما معتقد و منحصر به یک عامل جامعه شناسی نمی شویم،بلکه طریقه ارتزاق را به نوبه خود،تحت تاثیر سایر عوامل جغرافیایی و انسانی و اجتماعی دانسته،آن را به عنوان واسط و حاصل معرفی می نماییم.