برچسب ها بـ ‘کدخدا’

خدا در روستای ماست

دوشنبه, 5 مارس, 2018

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما كشاورز است

خدا را دیده ام با كارگر ها مهر را می كاشت

ایمان را درو می كرد

خدا روی چمن ها می دمید و می دوید از روی شالیزار

خدا با باد و گندمزار می رقصید

گهی با ابرها می رفت گهی با باد می امد

و اشكش را تهی می كرد روی کشتزار روستای ما

خدا در روستای ماست

ولی با كدخدای روستای ما برادر نیست

خدا از ابشار كوه های روستا جاریست

خدا در روستای ما كشاورز است

كنار چشمه ی پاكی

من او را دیده ام با دستهای ساده و خاكی

خدا هم همچو دیگر مردمان روستا از كدخدا شاكی

من از این روستای سبز و از این

بوی شالی گشته ام سرمست

میان روستای ما

خدا هرجا كه بوی گندم و اب علف

باشد در انجا هست

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما كشاورز است

افسوس…..

سه شنبه, 1 ژانویه, 2013

فانوس های ده می دانند

بیهوده روشنند

و سگان با خبرند

که بیهوده بیدارند

وقتی در روشنایی روز

دزدها به میهمانی کدخدا می روند

کوچه مردها(64)

چهار شنبه, 16 می, 2012

یکی دیگر از آداب رایج در روستاهای بابل روش دید و بازدید عید بود:

در روستاهای بابل به میهمان عید بعنوان عیدی،تخم مرغ رنگ کرده می دهند،به رنگهای مختلف و خیلی زیبا.

شکل عید دیدنی هم به این ترتیب است که صبح روز اول عید همه معتمدین و پیرمردهای روستا به خانه بزرگترین و مهمترین فرد آن روستا می روند و همراه یکی از آنها که قبلا بعنوان پیشکار انتخاب شده است،چند گونی خالی است. از همین جا تخم مرغ ها که به تعداد مهمانان تهیه و تقدیم می شود،توسط پیشکار در گونی قرار داده می شود و همه این افراد باهم به عید دیدنی دیگر افراد و خانواده ها می روند،در یک صف که نفر اولش بزرگ محله و نفر بعدی کدخدا،نفر سوم پیشکار و بقیه هم به ترتیب سن در صف جای گرفته اند.

این جمعیت پانزده تا بیست نفر تا غروب،تقریبا همه خانواده های محله را مورد سرکشی قرار می دهند و چون با شیرینی و نان قندی و چای و عسل و… همه جا پذیرایی می شدند،به نهار هم احتیاجی نداشتند و در این زمان چند بار گونی پیشکار پر از تخم مرغ آب پز رنگی می شد که آنها در به خانه خود می فرستاد.

ناگفته پیداست که در این سرکشی ها بزرگان محله از گرفتاری ها و بیماری ها و سایر دلمشغولی های اهالی روستا با خبر می شدند و در حد مقدورات تصمیم گیری و چاره اندیشی می کردند.

غروب همانروز ،تخم مرغ ها توسط پیشکار بین همه این افراد توزیع و تقسیم می شد و هر یک از این بزرگان محل با تعداد زیادی تخم مرغ رنگی به خانه های خود بازمی گشتند که اغلب همین تخم مرغ ها به بازدید کنندگان دوباره تقدیم می شد!

اما ما کودکان با تخم مرغ های خود،اصطلاحا”تخم مرغ جنگی”می کردیم و با زدن سر تخم مرغ ها به یکدیگر،تخم مرغ سر و ته شکسته به برنده تعلق می گرفت و هر روز عید ما بچه ها تعداد زیادی تخم مرغ خوشمزه می خوردیم که گاها به دل درد و کهیر روی بدنمان هم منجر می شد!

بودا و زن هرزه

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید». بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند».
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند ».