برچسب ها بـ ‘کتابخانه’

سلسله مباحث مدیریتی17

سه شنبه, 21 اکتبر, 2014

آیا والدین نیز درباره مسایل تربیتی فرزندان شان آموزش های خاصی می بینند؟
مسئول رشد هر کودکی پدر و مادر او هستند و تحت هیچ عنوانی نمی توانند از زیر این مهم شانه خالی کنند. در واقع “ووگستو “، “داوپله” و “مهدکودک” ها ابزارهایی در اختیار والدین قرار می دهند تا بر این مهم نایل آیند . علاوه بر این در کشوری چون دانمارک همه کتابخانه ها مجانی بوده و خانواده ها می توانند با گرفتن کمک از مشاوران کتابخانه کتاب های مخصوص تربیتی را دریافت کرده و مطالعه کنند و سطح دانش خود را ارتقا دهند. در کتابخانه ها همچنین هر از چندی برنامه پخش فیلم های آموزشی و سخنرانی هایی درباره تعلیم و تربیت کودکان ترتیب داده می شود.
با این حال وقتی هم مشاهده شود که والدینی فاقد اطلاعات کافی در این زمینه هستند مطلب بلافاصله با شهرداری محل و مشاورین والدین در میان گذاشته می شود و امکانات یادگیری در اختیار والدین قرار داده می شود. این مساله بدان قدر اهمیت دارد که اگر والدین نتوانند از عهده این کار برآیند در آخر کودکان شان را از آنان می گیرند و در محل های دیگری نگهداری می کنند.
البته هیچ شهرداری دوست ندارد هیچ کودکی را از پدر و مادرش جدا کند چون به یقین حاصل شده است که بهترین محل و محیط برای زندگی کودک دقیقا خانواده آن کودک است ولی در مواردی متاسفانه راه دیگری باقی نمی ماند.
دور کردن اطفال از والدین معمولا در دوره های دو ساله صورت می گیرد که در این دو سال والدین دوره های مخصوصی می بینند تا آمادگی لازم را برای نگهداری کودکانشان ببینند و البته طی همین مدت والدین می توانند ماهی یک یا دو بار فرزند خود را ملاقات کنند ، زمان این مساله را مشاوران مشخص می کنند و این به این خاطر است که حقی از بچه ها ضایع نشود.
اما اگر مساله کودک آزاری حاد باشد گاه ممکن است دوران دور کردن فرزندان از والدین تا به سن بلوغ رسیدن فرزندان طول بکشد و طول این محکومیت را دادگاه و هیئتی از انجمن شهر تعیین می کنند.همچنین مواردی از کودک آزاری می تواند مجازات های سنگینی مثل زندان را نیز در پی داشته باشد

کوچه مردها 114

چهار شنبه, 4 سپتامبر, 2013

 

در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ،مسابقه تهیه روزنامه دیواری برگزار می گردید.من و یوسف و یک نفر دیگر که در همان کتابخانه با او دوست شده بودیم تصمیم گرفتیم که ما هم روزنامه ای تهیه کنیم.همان روز سه دختر هم سن و سال ما هم همراه ما نزد خانم کتابدار برای این امر ثبت نام کردند و همین امر باعث شده بود که ناخودآگاه بین گروه ما و آن گروه رقابت ویژه ای به وجود بیاید،بخصوص که معمولا ما در دو میز نزدیک به هم و در همان داخل کتابخانه روی روزنامه های خود کار می کردیم.

مقوای بزرگ را کتابخانه به ما داد.برای حاشیه روزنامه ،یک گل بته زیبا که معمولا در نقشه های فرش به کار می رودة،انتخاب کردیم و با کاربن آن را کپی کردیم و چهار طرف مقوای روزنامه را با این گل بته پر نمودیم و در وسط بالای مقوا فقط جایی برای نوشتن نام روزنامه خالی گذاشتیم.یوسف از برادرش که خطاط خوبی بود خواهش کرد که نام روزنامه را(که حالا یادم نیست چه بود)با قلم درشت خطاطی کند و آن را هم با کاربن روی روزنامه و در جای خالی کشیدیم.

اولین اشتباه را اینجا مرتکب شدیم و پیش از اینکه مطالب داخل روزنامه را بنویسیم،حاشیه گلکاری شده را رنگ زدیم.بعد شروع کردیم به نوشتن مطالب،معمولا معرفی یک دانشمند یا شاعر،چند لطیفه کودکانه،یک شعر زیبا و طراحی و گذاشتن یک جدول کلمات متقاطع همراه با وعده جایزه برای حل کنندگان آن و مطالب از این دست،این روزنامه هلای دیواری را پر می کرد.ما نیز به همین گونه عمل نمودیم.اما وقتی که کارمان تمام شد،خودمان هم از نگاه کردن به روزنامه دیواری حالمان به هم می خوردة،چه برسد به دیگران!

خط خیلی بد ما که مطالب را نوشته بودیم به اضافه کثیف شدن حاشیه رنگ سده گل بته های روزنامه،چنان هیبت تاسف برانگیزی به روزنامه ما داده بود که وقتی با نشان دادن آن به خانم کتابدار گفتیم که ترجیح می دهیم از مسابقه کنار بکشیم،بدون معطلی نظر ما را تایید کرد!

فقط مانده بود شکنجه ما از پوزخندهای گروه دختران که روزنامه دیواری خود را خیلی قشنگ درآورده بودند و با دیدن حاصل کار ما زدند زیر خنده و رفتند.این درد را نمی دانستیم به کجا ببریم!؟

کوچه مردها 110

چهار شنبه, 3 جولای, 2013

کلاس چهارم دبستان بودم که کتابی را دست یکی از دوستان خود دیدم به نام”سه یار دبستانی”.وقتی از ایشان خواستم که کتاب را ببینم و پس از تورقی در آن،متوجه شدم داستان دوستی و زندگی سه دوست زمان بچگی به نام های حسن صباح و خواجه نظام الملک و عمر خیام است.خیلی علاقه مند شدم و از دوستم یوسف خواستم که وقتی آن را خواند،مدتی هم به من قرض دهد تا من هم بخوانمش.

اما دوستم گفت که نمی تواند،چون این کتاب را از کتابخانه قرض گرفته و چند روز بعد باید آن را پس دهد.راست می گفت،چون داخل صفحه آخر کتاب کارتی وجود داشت که روی آن تاریخ پس دادن کتاب قید شده بود.

برای اولین بار از وجود جایی به اسم کتابخانه مطلع شدم و از یوسف پرسیدم که من هم می توانم عضو شوم.پاسخ مثبت بود و قرار شد که دفعه بعد که می رود من هم با یک عکس و معرفی نامه مدرسه همراهش بروم.

در روز موعود من و یوسف سوار اتوبوس های میدان هاشمی به پارک شهر شدیم و ایستگاه “باغ شاه” پیاده شدیم و با کمی پیاده روی در خیابان اکبر آباد وارد یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان شدیم و من با دادن معرفی نامه و عکس در عرض دو سه دقیقه عضو شدم و کارتم را گرفتم.

عظمت سالن کتابخانه که همه باید به شدت سکوتش را رعایت می کردند و وجود آن همه کتاب در قفسه ها حسابس مرا مجذوب کرده بود.حکم ماهی را پیدا کرده بودم که یکباره از رودی کوچک وارد اقیانوس شده بود.از ذوق نمی دانستم چه کتابی را بردارم.بالاخره من هم جلدی دیگر از همان کتاب سه یار دبستانی را گرفتم و اولین کتاب غیر درسی عمرم را مطالعه کردم.