برچسب ها بـ ‘کبود’

غافلیم

دوشنبه, 18 فوریه, 2013

غافلیم از حال یکدیگر

                               کنج غار روح خود،عزلت گزیدیم و خمودیم

فارغیم از دردمندان

                               عافیت را در تن خود دیده ایم،راحت نمودیم

دور ماندیم ما زیاران

                             رفتن پی در پی آنان ندیدیم،جاودانی را سرودیم

خوش خیال و ساده لوحیم

                              گر سرودیم شعر دوری،دور خود خلوت نمودیم

یادی از سبحان نکردیم

                          عاقبت نزدش رویم ودر برش ما بس سیه رو و کبودیم

کوچه مردها(45)

چهار شنبه, 18 ژانویه, 2012

بدترین تهدید و بلای محله که سخت وحشتناک و خانمانسوز بود،اعتیاد به مواد مخدر بود.

سیگار کشیدن که یکی از رایج ترین عادات در محله بود.پسر های نوجوانی که از حدود چهارده ،پانزده سالگی سیگار نمی کشیدند،مورد تمسخر دیگر جوانان واقع می شدند.یادم هست که با قرار با سایر بچه ها ی محل که هم سن و سال(حدود هشت ساله)بودیم هر کدام سیگاری از پدرهای خود کش رفتیم و در یکی از خرابه ها برای اولین بار سیگار کشیدیم.من با اولین پک،آنقدر سرفه کردم که سیاه و کبود شدم .همین واقعه باعث شد که تا زمان دانشگاه  گرد سیگار نگردم.

اولین و متداولترین ماده مخدر آن زمان حشیش یا بنگ بود.کمتر سیگاری بود که این ماده را تجربه نکرده باشد.دیدن منظره خورد کردن بنگ در دست و خالی کردن توتون سیگار و بعد از مخلوط کردن آن ها دوباره کاغذ سیگار را پر کردن و آتش زدن و کشیدن این سیگار،بسیار رایج و متداول بود و ما بچه ها روزی چند بار این نمایش را در کوچه و خیابان می دیدیم و کسی هم معترض این کشندگان نمی شد.

ماده متداول بعدی تریاک بود.غالب افراد سیگاری مسن(از پنجاه سال به بالا)یا معتاد به تریاک بودند و یا هراز چند گاهی کمی از آن را مصرف می کردند.مصرف آن هم به دو شکل بود.یا در حبه های کوچک اندازه دانه های تسبیح در ظرف های شیشه ای کوچک با خود همه جا حمل می کردند و روزی یکی دو بار یکی از این حبه ها را در نعلبکی چای حل می کردند و سر می کشیدند و یا با وسایلی مثل منقل و وافور آن را بصورت دود به درون معده می فرستادند و بازپس می دادند.سر صبر می نشستند و گپ می زدند و می کشیدند و چای می خوردند.از تریاک بعنوان دارو هم استفاده می شد و مثلا با فوت کردن دود آن در گوش کسی که درد می کرد بسرعت درد را آرام می کردند.به شوخی می گفتند:دوای هر دردی است اما خودش دوا ندارد!

معتادین به تریاک را به راحتی از روی ظاهرشان می شد شناخت.رنگ کبود شده پوست صورتشان و پف های زیر چشم و پلکشان و دندانهای زردشان ،آنها را لو می داد.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی بود به اقتضای شغلش به راحتی اینگونه افراد را در کوچه های محله شناسایی می کرد و یکباره فردی را نشان می داد و می گفت:این تریاکی است.یک بار من از او پرسیدم:پس چرا دستگیرش نمی کنید ؟ او با بی حوصلگی  جواب داد:پسر جان،تریاک کشیدن که جرم نیست!

راست می گفت.کافی بود که سن آدم پنجاه سال به بالا باشد و در آزمایش خون ثابت می شد که تریاکی هستی.آن وقت دولت برایت کارتی صادر می کرد و دسته ای کوپن می داد که با ماهی یک بار مراجعه به داروخانه ها،در ازای هر یک کوپن آنقدر تریاک مرغوب سناتوری تحویل می گرفتند که نه تنها برای مصرف یک ماهشان کافی بود بلکه بخشی از آن را هم به افرادی که تفریحی می کشیدند،می فروختند!

در مورد هرویین زیاد شنیده بودم اما تا بزرگسالی کسی را در حال استعمال آن ندیدم.فقط می دانستم که بسیار مخرب و کشنده است.در محله هم آدم هرویینی نداشتیم،یعنی کسی که به این ماده ویران کننده معتاد می شد روی ایستادن در محل را نداشت و آواره محل های غریب می شد.

کوچه مردها(21)

یکشنبه, 23 اکتبر, 2011

هنگامی که کودکی زیر یک سال بودم و در زمستانی سخت،سینه پهلوی بسیار بدی گرفتم و چنان حمله های تنفسی به من دست می داد که بدنم به شدت کبود می شد و اطبا از من قطع امید کرده بودند.ظاهرا در یکی از این حمله های تنفسی شدید خاله ام و مادرم در بحران روحی شدید نذر می کنندکه در صورت بهبودی من،در روز بیست و هشتم صفر هر سال(روز رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت امام حسن) آش نذری بدهند.این آخرین حمله تنفسی من بود و بعد از چند روز من کاملا بهبود یافتم.

این نذر تا به امروز ادامه دارد و فقط از روز بیست و هشتم ماه صفر به نهار روز عاشورا تبدیل شده است اما در آن سالها و در آن محله پختن آش نذری ما ،دوروزی محله را به جنب و جوش وامی داشت.از دو روز قبل مادرم و چند تا از خانم های همسایه به پاک کردن سبزی و تهیه خواربار لازمه می پرداختند و آنانی که در محله هم نذر داشتند ،هریک موادی برای این آش شل قلمکار می خریدند و تحویل مادرم می دادند،بطوریکه در این سال های آخر دو دیگ بزرگ آش پخته می شد و برای هر دیگ گوسفندی سر می بریدند.روز قبل از وفات هم تمام حبوبات و گوشت و…. را می پختند و برای روز بعد آماده می کردند و صبح روز نذری آتشی را که برای پختن مواد از دو روز پیش افروخته بودند با هیزم بیشتری وسعت می دادند و دیگ بزرک پانزده منی مسی را روی آن می گذاشتند و از چهار صبح پر از آب می کردند و با حضور تمام خانمها و بچه های محل بتدریج و به ترتیب برنج و گوشت و حبوبات و سبزی و نمک و فلفل را درون آن می ریختند و همراه با دعا و صلوات و به نوبت آن را با بیل به هم می زدند.سر بهم زدن آش غوغایی می شد.همه اصرار داشتند که این کار را به نوبت انجام دهند و در حین بهم زدن آش حاجت خود را زیر لب از خدا و رسول و امام او بخواهند.یکی مریضی داشت.دیگری از خدا بچه ای می خواست و آن یکی شوهری و……!

حدود ساعت ده صبح آش حاضر بود و اول آنانکه حاضر بودند سهم خود را در ظرفهایی که با خود آورده بودند،می ریختند و بعد کاسه کاسه آش در سینی ها می گذاشتند تا جوانترها به درب خانه بقیه همسایه ها ببرند و توزیع کنند.

در نهایت هم همه باهم و در حال دعا و آرزوی قبولی حاجات با کشیدن آب بوسیله تلمبه از آب انبار،همه ظروف را(و سخت تر از همه آن دیگ بزرگ )می شستند و حیاط را هم از آجر و خاکستر و چوب های نیمه سوخته پاک می کردند و می شستند و روی هم را بعنوان تشکر می بوسیدند و می رفتند.

این آش نذری تبدیل شده بود به مهمانی مهر و محبت همسایگان که در آن سعی می کردند که آنان را که باهم قهر و کدورتی داشتند ،آشتی دهند و دل هایشان را به برکت این دو وجود مقدس باهم مهربان سازند.