برچسب ها بـ ‘کبریت’

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

کوچه مردها(50)

چهار شنبه, 8 فوریه, 2012

 

قبلا توضیح دادم که در محله ما اکثر مردها سیگاری بودند.جوان های محل هم از چهارده پانزده سالگی شروع می کردند به سیگار کشیدن تا نشان دهند که مرد شده اند!استعمال حشیش و تریاک هم خیلی معمول و عادی بود.چند زن هم در محل چپق می کشیدند(پیپ ایرانی!).طبیعی بود که ما هم کاملا زمینه این کار را پیدا می کردیم.

پنج شش ساله بودم که با بعضی از بچه های محل به فکر امتحان کردن سیگار افتادیم.قرار شد هرکس برای خود سیگار تهیه کند.از مغازه که نمی توانستیم سیگار بخریم،البته خرید بسته ای برای بزرگترها معمول بود اما یک نخ سیگار معنی دیگری داشت.

پدر من خیلی سیگار می کشید.آن موقع سیگار”هما”می کشید.در بسته های مقوایی پنجاه تایی که در جعبه های با عرض و طول حدود هفت تا پانزده سانتی متری نگهداری می شدند.یک شب با عملیات خاصی توانستم یک سیگار از جعبه سیگار او بردارم و گوشه ای پنهان کنم.

چند روز طول کشید تا سایر بچه ها هم اعلام کردند که آنها هم برای خود سیگاری تهیه کرده اند.

بعد از ظهر یک روز تابستانی که بزرگترها همه خواب بودند،در یک ساختمان نیمه ساز قرار گذاشتیم و همه با سیگارهایمان دور هم جمع شدیم.به شدت هیجان زده بودیم و دائما مواظب بیرون ساختمان بودیم.کبریت دست به دست می گشت تا هریک سیگارمان را روشن کنیم.سیگار من که بر اثر چند روز ماندن خیلی هم خشک و خشن شده بود ،به خاطر لرزش دستم به سختی روشن شد و با توجه به خشکی تنباکوی درون آن و حلق لطیف و بچگانه من،با اولین پک چنان حلقم سوخت و چشمانم تیره و تار شد که بدتر از آن را به یاد ندارم.شروع کردم به سرفه کردن و آنقدر ادامه پیدا کرد که تقریبا از حال رفتم.خیلی حالم بد شد ،به طوری که بقیه بچه ها نگران شدند و یکی از آن ها شروع به گریه کرد و دو تا از بچه ها هم سیگارهای خود را انداختند و فرار کردند.در تمام این مدت من سرفه می کردم تا بالاخره بند آمد و من بیحال روی زمین افتاده بودم.چشمهایم می سوخت و از آنها اشک می آمد.

این هم حسن اتفاقی بود که باعث شد من به شدت از اینگونه وسایل احتراز کنم. تجربه بسیار بدی بود اما عواقب بسیار خوبی برای من داشت.

کوچه مردها(13)

دوشنبه, 26 سپتامبر, 2011

وسایل حمل و نقل عمومی مثل حالا فراوان نبود.مردها هم یا چیزی برای رفت و آمد روزانه نداشتند و یا اگر داشتند هم دوچرخه یا موتور سیکلت بود.

اگر می خواستی با تاکسی (فیات هایی که آنها را فیات کبریتی می نامیدند)جایی بروی،اولا گران بود و ثانیا حدود یک ربعی راننده درون ماشین و تو بیرون باید چانه می زدی تا از پانزده ریالی که راننده می گفت به پنج یا هفت ریال می رسیدی و سوار می شدی و تازه این هم برای اکثر خانواده های محله مبلغ زیادی بود.

هنوز برای این امر حیوانات نقش اساسی را داشتند و البته انسان!

گاری های دستی بزرگی بود که بستگی به توان صاحبش اسب یا خری را به آن می بست و یا خود آن را می کشید و بسیاری از بارها تا حد صد کیلو گرم را با این گاری ها جابجا می کردند.

بارهای سنگین تر یا حجیم تر را با کاروانی از شتر جابجا می کردند.قافله شترها که بین پنج تا ده نفر بودند ،با زنگوله های خوش آهنگ آویخته برگردنشان و قیافه فکور و خونسرد شترها آمیخته با دقت در وقایع اطرافشان،زانوهای پر از گل و خاک آنها و دهان همیشه در حال جنبششان هنگامی که روی زمین می نشستند،می توانست ساعتها ما بچه ها را به خود مشغول نماید.

برای حمل و نقل و جابجایی آدم ها هم بیشتر از درشکه استفاده می شد که عالمی داشت.یکی از رایج ترین تفریحات ما پریدن به پشت درشکه های در حال حرکت و سواری خوردن مجانی برای مدت کوتاهی بود که البته از نوازش شلاق بلند درشکه ران هم معمولا بی نصیب نبودیم.شلاقش آنقدر بلند بود که با پرتاب آن به سمت عقب در همان حال درشکه رانی،به ما می خورد و مثل برق گرفته ها از درشکه پایین می پریدیم.

میوه و خیلی از مایحتاج دیگر همچون پارچه و ظروف را هم با خر جابجا می کردند و بجای اینکه مردم به مغازه ها بروند،آنها سراغ مردم می آمدند و بازاریابی می کردند.