برچسب ها بـ ‘کالا’

دل نوشته 30

شنبه, 23 نوامبر, 2019

پنجاه سال پیش در چنین روزهایی بشر برای اولین بار پا بر روی ماه گذاشت.
آنزمان من نوجوانی سیزده ساله بودم.عجب لحظاتی بود. هیچ کس را در تهران نمی یافتی که جلوی تلویزیون ننشسته باشد. خود من این صحنه ها را از بیرون ویترین مغازه ای که تلویزیون درون آن روشن بود به همراه تعدادی دیگر تماشا کردم و اعجاب و شیرینی و تعجبم از این امر را هرگز فراموش نمی کنم.
از آن پس سرعت پیشرفت های علمی روز به روز بیشتر شد و در عین حال “علم” تبدیل به کالایی فروشی شد که دیگر مثل آنزمان به رایگان در اختیار نیازمندان قرار نمی گیرد. حالا دیگر برای خواندن یک مطلب تحقیقاتی هم باید مبلغی پرداخت کنی!
کلام امیر را کاملا فراموش کرده ایم که فرمود: زکات علم،نشر آن است.

چرا ما خامشیم؟

دوشنبه, 17 دسامبر, 2012

در نمایشگاه دنیا می دویم و سرخوشیم

با تماشای عروسکهای زیبا دلخوشیم

هر زمان در گوشه ای مشغول کالایی شویم

با تعجب می کنیم سیر،دائما در کاوشیم

آنچنان در زرق و برق این جهان حیران شدیم

دین دل را وانهادیم بهر او،ما بیهشیم

یار با ما،هوش و عقل و تربیت هم همچنین

پس چرا ما هم نباید جان خود را برکشیم؟

سهم خود از خدمت یاران نباید کرد ادا؟

در میان این هیاهوها،چرا ما خامشیم؟

اگر من …….بودم

شنبه, 21 ژانویه, 2012

اگر من یک فروشنده بودم

همیشه در فروشگاهم موسیقی بسیار آرامش بخشی در ترنم بود.

با مشتریانم به آرامی و با حوصله جواب می دادم و کاملا صبور بودم.

لبخند را هرگز از آنان دریغ نمی نمودم.

برایشان مشخصات کامل اجناس را بازگو می کردم.

اگر کالایی را مناسب حالشان نمی دانستم،به ایشان می گفتم و توضیح می دادم که چرا.

تا حد امکان به ایشان تخفیف می دادم.

همه اجناس خود را به رایحه ای خوشبو ،معطر می کردم.

و با رفتارم به مشتریانم می فهماندم که سرمایه اصلی من ،شما هستید و نه فروشگاه و اجناس درون آن!

کوچه مردها(25)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

خرید بعدی ما بعد از تلویزیون،یخچال بود.

یک یخچال ارج 14 فوت که فقط می توان بگویم پدرم آن را از روی کنجکاوی و عشق به فن آوری خرید به قیمت یکصد و پنجاه تومان! آخر در آن زمان که نیازی به چنین وسیله ای در آن محله نداشتیم. من هر روز حدود نیم کیلو گوشت می خریدم سی و پنج ریال و یک کیلو برنج ده ریال و مقداری سبزی و میوه که جمعا به زحمت می شدند بیست و پنج تا سی ریال و این مقدار مجموعا نهار و شام ما را تامین می کرد و تهیه کردن هرروزه این مقدار همیشه هم به راحتی مقدور بود و تازه و مقوی هم بودند.آب خوردن هم که در کوزه ها به وفور در دسترس بود و همیشه خنک!به یخ احتیاجی نبود و اصلا باب هم نبود.سر سفره هم آنقدر گرسنه بودیم که هرچه درون آن بود تا تمام نمی کردیم و همه را نمی خوردیم،امکان نداشت سفره را ترک کنیم!پس غذایی هم نمی ماند که برای بعد در یخچال بگذاریم.ذخیره کردن مواد غذایی هم کار بسیار ابلهانه و خنده داری در آن زمان به نظر می آمد و مایه دست گرفتن همسایگان و اهالی محله می شد!

پس طبیعی بود که این کالا در منزل ما معمولا بلا استفاده و خالی می ماند.تنها زمانی که آن را به برق می زدیم و روشنش می کردیم،زمان هایی بود که از روستای زادگاه مادرم در خوانسار ماست و پنیر و …. می آوردند و یا از شهر و روستای پدرم(بابل)برایمان گوجه سبز و مرکبات (پرتقال و نارنج و لیمو شیرین و نارنگی) می آوردند که قبل از یخچال دار شدن ،آن ها را در همان صندوق های خودش ،در پاگرد راه پله پشت بام می گذاشتیم و معمولا از روز سوم چهارم شروع می کردند به پوسیدن و مادرم مجبور می شد آن ها را به خورد ما بدهد که به این ترتیب همیشه در حال خوردن مرکبات پوسیده و ماست ترش شده بودیم اما پس از خرید یخچال از این بلیه نجات پیدا کردیم!تازه در این حال هم تا مدتها مادرم فکر می کرد هر بار که از خانه خارج می شود باید سیم برق یخچال را بکشد و پس از بازگشت دوباره روشنش کند!

این دستگاه هم برای ما موجود عجیب و غریبی بود و من هر روز چند بار درب یخچال را باز می کردم و با کنجکاوی به اجزا و قطعاتش خیره می شدم و سعی می کردم به هرشکلی شده بفهمم در داخلش چه می گذرد و فقط با فریاد مادرم که:بچه چرا انقدر در یخچال را باز می گذاری؟آن را می بستم و فرار می کردم،اما یک ماهی یکی از کارهایم همین بود.

در زمان هایی هم که از مرکبات و لبنیات خبری نبود ،مادرم از آن در حالی که خاموش بود بعنوان کمدی برای نگهداری سبزی های خشک و تنقلات و آجیل استفاده می کرد!