برچسب ها بـ ‘کاشانه’

عاقبت یافتمش

دوشنبه, 24 دسامبر, 2018

عاقبت یافتم آن را که نهان از من بود
سال ها در پی او رفتم و او پنهان بود
من به هرکنج و زهرکس طلبش می کردم
حسرت وصل دلارام، همه دم با من بود
یافتمش،کنج دلم بود و نمی دانستم
که خدایم همه جا همدم و همراهم بود
بعد این کنج دلم ، خانه و کاشانه من
دگرامید ندارم به شما،چوخدا با من بود

بیت اول

دوشنبه, 6 آگوست, 2018

بیت اول،عشق با لبخند و رویاها نوشت
شوق وصلش همره خونابه های دل،سرشت
بیت دوم در تغزل های جان و جسم و روح
اوفتادن پیش پایش، جان و مال گردد گرو
بیت سوم، پانهادن در ره جانانه است
سختی و آوارگی و دوری از کاشانه است
بیت چارم ناله های جانگداز عاشقی است
بیقراری در فراغ دلبر و دیوانگی است
بیت پنجم،سوختن در آتش هجران اوست
بی شکیبا در بیابان در هوای کوی دوست
بیت بعدی جوشش روح است دردامان عشق
مستی و شوریدگی و دوری از هر بدسرشت
بیت هفتم شمع جمع عارف و عامی شدن
نور حق در پیش چشم و اسوه یاری شدن
هفت شهر عشق را با پای دل باید که رفت
عقل مسکین کی تواند میوه آرد از درخت؟

هفت بیت عشق!

دوشنبه, 23 آوریل, 2018

بیت اول،عشق با لبخند و رویاها نوشت
شوق وصلش همره خونابه های دل،سرشت
بیت دوم در تغزل های جان و جسم و روح
اوفتادن پیش پایش، جان و مال گردد گرو
بیت سوم، پانهادن در ره جانانه است
سختی و آوارگی و دوری از کاشانه است
بیت چارم ناله های جانگداز عاشقی است
بیقراری در فراغ دلبر و دیوانگی است
بیت پنجم،سوختن در آتش هجران اوست
بی شکیبا در بیابان در هوای کوی دوست
بیت بعدی جوشش روح است دردامان عشق
مستی و شوریدگی و دوری از هر بدسرشت
بیت هفتم شمع جمع عارف و عامی شدن
نور حق در پیش چشم و اسوه یاری شدن
هفت شهر عشق را با پای دل باید که رفت
عقل مسکین کی تواند میوه آرد از درخت؟

از نیما

دوشنبه, 13 فوریه, 2017

شدم رسوا كه می‌‌بینم توام دیوانه می‌خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی
نیم عاقل نیم عاشق كیم؟ هیچم تو آگاهی
كه گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می‌خواهی
كجا پویم كه را جویم همی‌دانم همی گویم
كه خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می‌خواهی
تو هستی درد و درمانم تویی سرمایة جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می‌خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی‌بینم دگر صیدی كه گویم دانه می‌خواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شد
كه گه سر در بیابانی گهی كاشانه می‌خواهی

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه