برچسب ها بـ ‘کارگر’

برای پدرم

شنبه, 15 اکتبر, 2016

کارگری زحمتکش بیش نبودی
نه پولی داشتی،نه پستی و مقامی
اما همواره سعی کردی با زحمت زیاد و لقمه حلال ما را به انجام برسانی
و الحق که چنین کردی
سال های زیادی است که هیچ نیاز مالی هم به تو نداشتم
کاملا از نظر مالی نسبت به تو مستقل بودم
به لطف خدا و زحماتی که تو برایم کشیدی
پس چگونه است که اکنون که رفته ای
اینچنین احساس بی پناهی می کنم؟
چرا جسارت و جرات خود را از دست داده ام؟
بی پشت و پناه شده ام.

کوچه مردها 141

چهار شنبه, 13 آگوست, 2014

بد نیست خاطره ای از تعمیرگاه را برایتان تعریف کنم.
در اوقاتی که در تعمیرگاه بودم و کاری هم نداشتم به اشکال مختلف خود را سرگرم می کردم.یکی از این سرگرمی ها این بود که با ضامن جک های سوسماری که زیر ماشین بودند و ماشین را از عقب یا جلو،بالا نگه می داشتند،طوری بازی می کردم که بتوانم ماشین را در فاصله های مختلف از زمین نگه دارم،مثلا با خودم شرط می کردم که جک را آزاد کنم و در فاصله ده سانتی متری چرخ های ماشین تا زمین دوباره آن را متوقف کنم.آنقدر این کار را انجام داده بودم که مهارت زیادی در این امر کسب کرده بودم.
یک روز که یکی از کارگران در زیر یک ماشین که با جک بالا برده بودندش در حال کار بود،من تصمیم گرفتم که ببینم می توان ماشین را تا نوک دماغ او پایین بیاورم یا نه؟!
من در آن آزمایش موفق شدن اما کارگر بیچاره فریادی کشید و زیر ماشین(بدون اینکه ماشین کوچکترین برخوردی با او بکند)از ترس از حال رفت و کارگران دیگر از زیر ماشین بیرونش آوردند و انقدر آب بصورتش زدند و کتف هایش را مالش دادند تا بالاخره به هوش آمد.خیال همه راحت شد و آمدند سراغ من.قصد گوشمالی دادن حسابی داشتن که همان کارگر زیر ماشین وساطت کرد و گفت:من او را بخشیده ام.شما هم کاری به او نداشته باشید.
خدا پدر فامیلم را هم بیامرزد که آن شب در خانه از این ماجرا چیزی نگفت و الا یقینا کتک جانانه ای نوش جان می کردم!

کوچه مردها 122

چهار شنبه, 1 ژانویه, 2014

همانطور که قبلا هم نوشته ام،تابستانها در مواقعی که کلاس زبان نداشتم و تعطیل بودم همراه پدرم به کار می رفتم.بیشتر خواست خودم بود،چون دیدن محیط و مردم جدید را بسیار دوست داشتم.
اواخر شهریور ماهی بود که چند روز بعد ،یعنی اول مهر باید به دبیرستان می رفتم.پدرم در بازار تهران کار نقاشی یک حوزه علمیه را به عهده گرفته بود.دیدن آن همه آخوند جوان و در حال درس و بحث برایم خیلی غریب و جالب بود.یک روز عصر پس از اتمام کار و بر خلاف معمول پدرم از محل کار به مغازه رنگ فروشی که همه غروبها ساعتی را در آنجا می گذراند و دایی من هم آنجا مشغول به کار بود نرفت و این بار در خیابان باب همایون در گوشه ای موتور را پارک کرد و با زنجیر آن را بست و باهم به مغازه های کت شلوار فروشی آنجا رفتیم.
در اولین مغازه متوجه شدم که می خواهد برای دبیرستان من یک کت و شلوار بخرد.خیلی خوشحال شدم.نهایتا بعد از رفتن به چند مغازه در یکی از آنها یک کت شلوار آبی فیروزه ای را پسندید و قیمت کرد.فروشنده بعد از کمی تعارفات معموله گفت:بیست تومان.
پدرم تخفیف خواست و فروشنده گفت:واقعا جا نداره.
پدرم دستهای خود را که هنوز آغشته به رنگ بود نشانش داد و گفت:من یک کارگرم و تخفیف خواست.
دنیا را به سرم کوبیدند.به شدت احساس تحقیر می کردم و از شدت ناراحتی درست نمی توانستم نفس بکشم.نهایتا پدرم و فروشنده روی هیجده تومان توافق کردند و با کت شلوار بیرون آمدیم و آن را ترک موتور بست و سوار شدیم.تمام راه برگشت را بیصدا گریه می کردم و چون پشت پدرم روی موتور سیکلت نشسته بودم او نمی دید.آنقدر از این کت و شلوار بدم آمده بود که حاضر به پوشیدنش نبودم ،اما بخاطر ترسی که از پدرم داشتم باید می پوشیدمش و به همین خاطر روز اول مدرسه جیب کتش را به دستگیره در کلاس گیر دادم و آن را پاره کردم تا دیگر مجبور به پوشیدنش نباشم.این تنها راهی بود که برای فرار از کت شلواری که باعث تحقیر شدن پدرم شده بود،فرار کنم و از پوشیدنش خلاص شوم.
اما چشمتان روز بد نبیند.آن شب کتک مفصلی خوردم و مادرم هم با گریه بخاطر کتک خوردن من جیب پاره شده را رفو کرد و با اطوی ذغالی به شکل اولیه اش درآورد و من یک سال مجبور به پوشیدنش بودم!

راز موفقیت

شنبه, 3 مارس, 2012

توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید : گفتگوی خیلی خوبی بود.
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت : هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین

کوچه مردها(16)

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

بد نیست در این قسمت ،با درآمد و هزینه های زندگی در تهران پنجاه سال پیش آشنا شویم.

حقوق و درآمد اکثر قریب به اتفاق ساکنان محله در حد پانصد تا ششصد تومان در ماه بود.یا کارگر بودند و یا کارمند دولت.کاسب های محل ،هیچکدام جز “ممدآقا یزدی”ساکن محله نبودند.

هزینه ها هم بسیار پایین و در حد درآمد ها بود.بعضی چیزها را که یادم مانده ،برایتان می نویسم:

-گوشت کیلویی پنج تومان بود و من هرروز دوسیر گوشت می خریدم هشت ریال.

-نان تافتون دانه ای یک و نیم ریال بود و من هر صبح برای صبحانه چهار نان تازه می خریدم شش ریال و چهار ریال هم پنیر تبریزی می خریدم که ما شش نفر را کاملا سیر می کرد.

-تخم مرغ دانه ای یک ریال بود و نوشابه در دو اندازه کوچک و بزرگ دانه ای سه و نیم و چهار ریال بودند.ماست هم در کاسه های سفالی فیروزه ای رنگ ،هر ظرف سه ریال بود.البته برای هر نوشابه و یا کاسه ماست هم باید دهشاهی(نیم ریال)ودیعه ظرف می دادیم که با پس دادن آنها پول ودیعه را پس می گرفتیم.

-میوه هم به همین نحو بود.هندوانه خربزه و گرمک و طالبی کیلویی سه ریال و خیار گل به سر و گوجه فرنگی درشت ورامینی کیلویی دو ریال را به خوبی به خاطر دارم،همچنین انگور کیلویی پنج ریال را.این ها همراه یکی از انواع نان ها،معمولا شام شبانه ما بودند.

-در مورد البسه یادم می آید اولین شلواری که برایم خریدند و در یاد من مانده،پانزده ریال قیمت داشت و پیراهن و تی شرت را از همان بازارچه نزدیک میدان هاشمی (که روی هم ریخته بودند و هرکس یکی را انتخاب می کرد و می خرید)دانه ای دوازده و نیم ریال می خریدیم. قیمت یک کت و شلوار برای ما بچه ها حدود ده تومان و برای بزرگترها حداکثر بیست تومان بود.

حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)که پاسبان شهربانی بود و اهل تفرش ،بعضی غروب ها برای ما بچه ها که دورش جمع می شدیم،تعریف می کرد که حالا دیگر اجناس خیلی گران شده اند و برکت از زندگی رفته است! او می گفت در زمان کودکی اش قند ،یک من(سه کیلو)یک عباسی بود و برنج را که ما کیلویی هشت ریال می خریدیم ،هر یک من دهشاهی(نیم ریال) می خریدند.

به یاد دارم روزی مادرم مطابق معمول هشت ریال به من داد و گفت از ممد آقا یزدی یک کیلو برنج بخرم.چند دقیقه بعد دست خالی برگشتم و به مادرم گفتم:برنج شده کیلویی یک تومان(ده ریال)،دو ریال دیگر به من بده.

مادرم شروع کرد به گریه کردن و آه و ناله که:پدرتان که ده تومان خرجی روزانه را بیشتر نمی کند و همه چیز در حال گران شدن است.دوره آخر زمان شده.من بیچاره با این پول چطور شکم شماها را سیر کنم؟!