برچسب ها بـ ‘کائنات’

یا ابوفاضل!

دوشنبه, 14 نوامبر, 2016

استاد کائنات که این خانه وکرانه ساخت
مقصود عشق بود و جهان را بهانه ساخت

مقالات 45

یکشنبه, 24 آوریل, 2016

عشق 5
آنگاه که خدا را در دلت یافتی و او را در دل دیدی و با گوش جان صدایش را پذیرفتی،به حقیقت رسیده ای و آگاه شده ای.غیر از این با هیچ وسیله ای به “آگاهی” مورد نظر مولانا نخواهی رسید.هرچه دعا و ندبه و عبادت کنی،بدون نیت یافتن خدا،بی فایده است.
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند.
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم.
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم.
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود.
:استاد گفت
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش.
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی.
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری.
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد.او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 17

سه شنبه, 3 نوامبر, 2015

به طور کلی خطاب عاشقانه حافظ بر سه نوع از معشوق می تواند اطلاق گردد:
یکی موجودی که می توانسته است یکی از انسان های زمان او باشد…..بگیریم دختر همسایه یا شاهزاده خانمی که در کاخ زندگی می کرده و از پشت پرده با حافظ هم سخن می شده،و یا بانویی که در یکی از غرفه های مجلس وعظ به شنیدن می نشسته،و چون به خرامش می آمده،پیکر بلند باریکش را در زیر چادر به تموج می آورده و تنها دو چشم سیاه سوسوزن،پنجره های وجود او بودند،به سوی دنیای پهناور خواست.
نوع دوم معشوقی است که سیمای روشنی ندارد،درست نمی توان دریافت که زن است یا مرد،پیر است یا جوان،زنده است یا مرده.موجودی است نیمه آرمانی ،نیمه واقعی که مبین”انسان کامل” است و حافظ در تمام عمر در جستجویش بوده.
این معشوق همه خصوصیات جسمی و معنوی یک انسان والا را در بردارد،و نمونه برجسته آن موجودی را شامل می شود که هم تن زیبا دارد و هم روان زیبا.دست یافت به این معشوق،شخص را به قله رفیع زندگی و به نقطه ای که مقصود حیات است رهبری می کند.از همه وجودهای دیگر و خاکیان دیگر بی نیاز می شود.او عصاره خلقت است،و وقتی او بود،می توان از سر همه مخلوقات دیگر درگذشت.
نوع سوم،معشوق عشق عرفانی است،که از سنایی تا هاتف اصفهانی،شورانگیزترین کلمات را به خود اختصاص داده است.این معشوق مفهوم بسیار وسیعی را در بر می گیرد و در مرکز آن پروردگار است،فرمانروای کائنات،واجد همه زیبایی ها،که جمیع نیروها و نورها و آگاهی ها را در خود جمع دارد،آغاز و پایانی برایش نیست،زاده نشده و نازاینده است.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 11

سه شنبه, 11 آگوست, 2015

حسرت بزرگی که حافظ دارد و آن را با خود به گور می برد،”آرزوی خلوص انسانیت” است،و همان است که او را سرانجام به این نتیجه می رساند که:عالمی از نو بباید ساخت و وز نو آدمی…..
یک عذاب دیگر با او راجع به شخص خود است.می دیده که ناگزیر است که خود نیز میان ظاهر و باطن خویش فرق بگذارد،برای ادامه حیات،دست به ترفندهایی بزند،و گاه”دل چون آینه”را در موضع”قلب آلوده”بگذارد،این بزرگترین رنج درون اوست.
این موضع را نیز نباید از نظر دور داشت و آن اینست که حافظ و بزرگان دیگری چون او، در زندگی خود انسان هایی بوده اند کم و بیش مانند دیگران،با همان نیازها و احیانا ضعف هایی که هیچ آدمیزادی از آن معاف نیست.
در چشم خواجه شیراز – مانند مولوی – هیچ ذره ای از ذرات کائنات بی مقدار نیست،و میان جزئ و کل فاصله چنان اندک است که یک اخم،یک خوشرویی،می تواند اسطوره اهریمن و سروش را زنده کتد.

خدا ما را چگونه می خواهد؟

یکشنبه, 3 نوامبر, 2013

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود

در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند

استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

 

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند

استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد

استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود

:استاد گفت   

پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش

همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی

تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری

خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد

او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،

نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را

و این آغاز انسان بود

چهار شنبه, 1 ژوئن, 2011

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه…

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

عرفان نظر آهاری