برچسب ها بـ ‘ژاندارمری’

کوچه مردها 77

چهار شنبه, 22 آگوست, 2012

اعتیاد در روستاهای ایران هم بیداد می کرد.

در روستای چهارباغ خوانسار هم مردم از این امر مستثنی نبودند.تقریبا کمترپسر نوجوان پانزده شانزده ساله ای را می توان یافت که سیگار نکشد.آن هم سیگار وینستون چهار خط اصل!حتی تعداد زیادی از خانمها هم پنهانی و دور از چشم مردها و بزرگترها پکی می زدند.به قول خیلی هایشان اگر کمپانی وینستون می دانست که در همین یک روستا چقدر فروش دارد،حتما یک کارخانه در اینجا تاسیس می کرد!

معمولا یا در حال کار در مزرعه و یا دامداری بودند که ساعتی یک سیگار برای رفع خستگیهایشان خیلی می چسبید و یا بیکار در محل سرسبزی ،زیر درختان دور هم گفتگو و بگو و بخند می کردند که در این حال هم سیگار خیلی می چسبید!و خلاصه به هر بهانه ای سیگار می کشیدندو تازه این آفت کوچکتر روستا بود.از آن مهمتر رواج کشیدن تریاک بود.

تا سالها کشت خشخاش در این روستاها معمول بود و بعد از کلی بگیر و ببند ژاندارمری در مورد منع کشت خشخاش آوردن تریاک در پیت های بیست کیلویی فلزی از شهرهایی همچون ملایر و زاهدان و کرمان و… بسیار معمول و آسان بود.

در هر میهمانی حتما بساط منقل و وافور و تریاک علم می شد و مردی که حاضر نبود پکی به این بلای خانمانسوز بزند با حقارت به او نگریسته می شد!می گفتند ما که معتاد نیستیم.برای تفریح هفته ای یکی دوبار می کشیم و وقتی هم که سرشان گرم می شد و نشئه می شدند،چقدر هم در مورد فواید و خاصیت های این سم داد سخن می دادند! چون همه گیر بود و مصرف آن عرف شده بود،کسی به انجام این کار اعتراضی نمی کرد و همه به نوعی آن را پذیرفته بودند.

غیر از این عمل،از سن حدود پنجاه و شصت سالگی هم خوردن تریاک توسط مردان،امری کاملا عادی بود.دیدن این صحنه که پیرمردی از شیشه ای کوچک در جیب خود تکه کوچک قهوه ای رنگی درمی آورد و ان را در نعلبکی همراه کمی چای حل می کند و می خورد و بعد بقیه چای پررنگ خود را با قند زیادی می نوشد،چیز تعجب برانگیزی نبود!

کوچه مردها(54)

یکشنبه, 4 مارس, 2012

در این قسمت قصد دارم از شبهای محله صحبت کنم.

تقریبا می توان گفت که در سالهای اولیه سکونت ما در آن محله ،شب ها بهتر این بود که مردم در بیرون از خانه نباشند،اما در سال های بعد به تدریج توازن قوا به نفع افراد سالمتر تغییر پیدا کرد.

در آن سال ها معمولا شب ها محله در اختیار معتادان بود که در تابستان ها همه جا محل اتراقشان بود و در زمستانها هر جا که سرپناهی یافت می شد،آتشی روشن می کردند و دور آن به استعمال مواد مخدر می پرداختند و البته در کنار بساط این افراد حلقه های قمار بازها و…. دایر بود.

اهالی محله هم بعلت کثرت اینگونه افراد،سعی به دوری از این افراد و در خانه ماندن داشتند،مگر در مقابله با دزدی ها که به هیچ وجه کوتاه نمی آمدند و به همین خاطر دزدها بیشتر به محله های بالای شهر هجوم می بردند و غنیمت های خود را هم به مالخرها می دادند و در محل خودمان ظاهر سربه راه و آرامی داشتند!

با ایجاد مسجد در محل و بخصوص با استقرار حاج آقا رضوی جوان،به تدریج ورق برگشت و دسته هایی از جوانان سالم محله عرصه را بر حلقه های قماربازها و معتادان تنگ می کردند،اما به علت حمایت مخفیانه ژاندارمری و رژیم از اینگونه افراد باید خیلی محتاطانه برخورد می کردند و معمولا این فرایند به این شکل بود که بچه ها،به هر بهانه ای درگیر می شدند و چند قمارباز یا معتاد را تحویل ژاندارمری می دادند و حاج آقا هم بالای منبر حسابی از آلودگی های محله گله می کرد و به نیروهای انتظامی هشدار می داد که:ساکنین توقع دارند که ژاندارمری با این افراد فاسد برخورد کند و اگر کمبود امکاناتی دارند ،جوانان داوطلب محله آمادگی کمک دارند و از اینگونه تهدیدهای ضمنی و این تعقیب و گریز بین دسته جات جوانان لاابالی و جوانان مسجدی و ژاندارمری ادامه داشت،اما هرچه جلوتر رفتیم آلودگی ها کمتر و کمتر می شد،اما هرگز ازبین نرفت و نهایتا هم این کارها بصورت مخفیانه و زیرزمینی در سطح وسیعی در محله جریان داشت.

این هم یکی از آفات اکثر محلات جنوب شهر منجمله محله ما بود.

کوچه مردها(49)

یکشنبه, 5 فوریه, 2012

 

شبی از شبهای تابستان در پشت بام نشسته بودیم و دور سفره جمع بودیم.خیلی از خانواده های دیگر نیز روی پشت بام بودند و خانواده ها دور هم جمع شده بودند.

ناگهان صدای برخورد شدید سنگ به درب آهنی ،همراه با عربده ها و فحش های چند مرد و زن باهم ،سکوت محله را به هم ریخت.فریاد می کشیدند:باز کن نامرد! بیا بیرون.با تو کاری نداریم.با اون ….. خانم کار داریم.زن ها هم فریاد می کشیدند که:بیشرف،تو بابای ما نیستی و……..

در عرض چند ثانیه همه محله از پشت بام ها منتقل شدند به داخل کوچه!

سه خانه بعد از ما ،داخل کوچه فروزنده به تازگی خانه ای ساخته شده بود و پیرمردی حدود هفتاد ساله همراه همسر حدود شصت ساله اش زندگی می کردند و طبقه پایین را هم به آقایی که پلیس راهنمایی و رانندگی بود ،اجاره داده بودند که با خانواده اش در آنجا زندگی می کردند.

فعالیت های بزرگان محل شروع شد و همه سعی در آرام کردن مراجعین داشتند اما هرچه می کردند فایده نداشت که نداشت.مردهای جوان عربده می کشیدند و هر کدام را که به کناری می بردند،با عربده و کشمکش خود را رها می کرد و باز با لگد و سنگ و هرچه که می توانست به در می کوبید و سعی در باز کردن آن داشت.همه از نفس افتاده بودند و با این وجود آرام نمی شدند.

یک ربعی همین اوضاع ادامه داشت تا اینکه حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)با لباس پاسبان شهربانی از خانه اش بیرون آمد و فریاد کشید که:اینجا چه خبره؟

همه  ساکت شدند و آن مهاجمین هجوم آوردند به سمت حسین آقا ،اما به آرامی و زن ها به حالت گریه شروع کردند به شکایت و عرض حال.

معلوم شد حسین آقا وقتی دید این ها آرام نمی شوند،به خانه رفته بود و لباس های فرم خود را پوشیده و برگشته بود به محل دعوا که این حیله کارگر افتاد،بخصوص وقتی که بعد از چند دقیقه در خانه پیرمرد هم باز شد و همسایه او با لباس پلیس راهنمایی رانندگی هم بیرون آمد که باعث شد مهاجمین حسابی ماستها را کیسه کنند.

ماجرا از این قرار بود که ظاهرا پیرمرد با وجود داشتن زن و پنج فرزند(دو دختر و سه پسر) که همگی بالغ و بزرگ و خانواده دار بودند،به هر دلیلی ازدواج دومی کرده بود و همسر دومش را در این خانه جاداده بود و هفته ای یکی دو روز هم به این جا می آمد.ظاهرا بعد از مدتی خانواده اول ایشان مشکوک می شوند و نهایتا پی به موضوع می برند و آدرس خانه هوو خانم را هم بدست آورده و شش نفری(خانم اول و بچه ها)شبانه حمله می کنند تا حق او را کف دستش بگذارند.

با معلوم شدن موضوع،همه جنجال فروکش کرد و همه محله می خندیدند و مسخره می کردند و خامواده پیر مرد هم همچنان گله مند و شاکی بودند و پی در پی از حسن آقا می خواستند که به دادشان برسد.حسین آقا هم با تحکم سرشان فریاد زد که:اگر شکایتی دارید،به ژاندارمری محل مراجعه کنید و شکایت کنید تا به آن رسیدگی شود.حق ندارید مزاحم مردم و این خانواده شوید.اگر ادامه دهید همه شما را تحویل ژاندارمری خواهم داد.حالا هم اینجا را فوری ترک کنید.

مهاجمین با دلخوری و در حالی که برای پدر و زن بابای خود خط و نشان می کشیدند ،محل را ترک کردند و حسین آقا بعد از ده دقیقه ای صحبت با پیر مرد در حالیکه با تاسف سرش را تکان می داد،رو به جمعیت کرد و گفت:امان از دست زن بد! بعد هم همه را دعوت به مراجعت به منزل خود کرد و یواش یواش همه متفرق شدند.

این موضوع خیر خیلی خوبی برای مستاجر پیرمرد داشت.تا چند سال در طبقه پایین بود،بدون اینکه ریالی به اجاره اضافه شود!پیرمرد به یک نگهبان معتبر احتیاج داشت!

کوچه مردها(43)

چهار شنبه, 11 ژانویه, 2012

می گفتند در همه محله های دیگر هم همینطور است.من نمی دانستم.به هر حال در محله ما که حالا دیگر کلی شلوغ شده بود و تقریبا منطقه آبادی را تشکیل داده بود و ساکنان زیادی در آنجا حضور داشتند،دسته ای بودند که اولا جوان و قوی هیکل بودند و ثانیا بیکار بیکار بودند و نهایتا اینکه خیلی هم وضع مالی آنها خوب بود!

این ها دسته لات ها یا “داش”های محله بودند که سرکرده ای داشتند به اسم ممد سیاه و کاملا مطیع و نوچه او بودند.این ممد سیاه آدم فوق العاده قلچماق و به وقت خود شروری بود که ظاهرا با ژاندارمری محل هم کنار آمده بود و بساط خاص خود را در محل داشت.مثلا در یکی از تعزیه ها که من هم حضور داشتم ،شاهد بودم که به دلیلی بین او و یک جوان غریبه دعوایی درگرفت که منجر به زدو خوردی شد که تعزیه به هم ریخت و تعطیل شد و بدن بیهوش مرد غریبه در وسط میدان افتاده بود و ممد سیاه قصد داشت چاقویش را در بدن او فروکند که مادرش سراسیمه رسید و به دستهای او آویزان شد و آنقدر گریه کرد و به سرو صورتش زد تا ممد سیاه مرد جوان را به مادرش بخشید و به نوچه های خود دستور داد که :این کثافت و آشغال را جمع کنید و بندازید بیرون محل!

ممد سیاه و نوچه هایش خود را روسای محل می دانستند و برای خود حق و حقوق و در عین حال وظایفی قائل بودند،مثلا خود را حافظ ناموس محل در مقابل غریبه ها و بچه های دیگر محله ها می دانستند یا اینکه ناظر جریان امور کسب و کار محل بودند و یا اینکه در همه مراسم محرم و سینه زنی ها و دسته ها این افراد میداندار بودند و ترتیب امور را می دادند.

از کسی هم در مورد این نظارت نظر نمی خواستند و مردم محل یا از روی ترس و یا از روی علاقه به مرام آن ها این امر را پذیرفته بودند.

در مقابل این خدمات اجباری،برای خود حقوق و دستمزدی هم قائل بودند!بارها شاهد بودم که اول هر صبح یکی از نوچه های ممد سیاه به درب تک تک مغازه ها و دکه ها مراجعه می کند و حق و حساب روزانه را که بین دو تا پنج تومان بود جمع می کند.در قمارها هم نماینده ممد سیاه حضور داشت و “شیتیل”خود را در هر بار برد از برنده می گرفت.روی شیره کش خانه ها هم نظارت داشتند و حق خود را از آنها هم می گرفتند و همه اینگونه درآمدها تقدیم ممدآقا می شد تا او آنگونه که صلاح می داند بین نوچه های خود یا فقیران و مستمندان محل توزیع کند.خودش آدم چندان مادی نبود و فقط از این پولها نیاز غذا و میگساری روزانه اش را برمی داشت.بقول نوچه هایش:ممد آقا خیلی لوطی بود!؟

ژاندارمری هم اعتراضی به این امر نداشت،هرچه بود هم سهم ایشان پابرجا بود و هم خیلی از وظایف و زحماتی که آنها باید می کشیدند،توسط ممد سیاه و نوچه هایش انجام می شد و آنها راحت تر بودند.

کوچه مردها(42)

یکشنبه, 8 ژانویه, 2012

خانواده دومی که به فاصله چند ماه از جنگ مسلحانه ژاندارمری و چریک ها به محله ما نقل مکان کردند ،یک خانواده ساواکی بودند.البته در اصل این ها دو خانواده بودند که دو مرد این خانواده ها،داماد و برادر خانم یکدیگر بودند که نام یکی از آنها در یادم مانده است:آقا اسماعیل.

علاوه بر زن و بچه های این دو نفر برادر یکی از آنها ،پسر بچه ای هم سن و سال خود ما بود به نام عباس که در یکی از قسمت های بعد از او مفصل خواهم نوشت تا بدانید که اینگونه درآمدها را خوردن به چه می انجامد.

به هرحال نیاز به هیچگونه تحقیق و بررسی توسط بزرگترهای محل نبود و خود آقا اسماعیل از همان بدو سکونت در محله،صراحتا اعلام نمود که کارمند چه سازمان و ارگانی است و برای همه کسانی هم که در فکر تخطی از منویات ملوکانه شاهنشاه هستند،خط و نشان اساسی کشید!آنقدر وقیح تربیت شده بودند و آنقدر خیالشان راحت بود که هجومی وارد محل شده بودند.ظاهرا هم دستور داشتند که ماهی حداقل یک بار به یکی از اهالی محل گیر بدهند و چنان نسقی بگیرند که همه حواس ها جمع باشد که داروغه ها و ماموران شاه همه جا هستند.

در تحلیل های خصوصی که حاج آقا رضوی ارائه می داد،هردو خانواده تازه وارد را فرستادگان “دستگاه”می دانست.این نامی بود که حاج آقا به نظام شاهی داده بود و همه می فهمیدند که مقصود ایشان چیست.از طرف دیگر این دو مامور ساواکی هم دائما به اهالی محله تذکر می دادند که این آخوند مسجد محل زیاد مورد اطمینان نیست و پسرش از عوامل ارتجاع و دشمنان شاهنشاه است!

مردم هم اگرچه در ظاهر از خود واکنشی نشان نمی دادند اما در باطن هرروز بیشتر به حاج آقا رضوی دل می بستند و بیشتر از نظام حاکم فاصله می گرفتند و طوری شده بود که از یک طرف یک شبکه مخفی از اهالی محل تحت سرپرستی حاج آقا تشکیل شده بود و از طرف دیگر جو محله برای این دو خانواده به حدی عذاب آور شده بود که هرروز بیشتر آنها را عصبانی می کرد اما چون دستوری آمده بودند،باید می ماندند و این موضوع آن ها بیشتر دریده و پرخاشگر تر می نمود.

در حقیقت محله،این دو خانواده را بایکوت نموده بود.

این ها هم چند ماه مانده به پیروزی انقلاب و بعد از حادثه 17 شهریور تهران،به سرعت زندگی خود را جمع کردند و آنطور که اهالی محل می گفتند ،به شهرستانی دوردست رفتند،البته بدون عباس که بعدا داستان او را خواهم نوشت.

کم کم و به کمک خاطرات بعدی فضای کلی فرهنگی و تربیتی محله را به دست خواهید آورد.

کوچه مردها(41)

چهار شنبه, 4 ژانویه, 2012

شش ماه بیشتر از واقعه زد و خورد مسلحانه مسجد پیش نیامده بود که در طی این مدت دو خانواده به اهالی محله اضافه شدند که در این قسمت و بخش بعدی از آن ها یاد خواهم کرد.

خانواده اول،یک مادر و دو دختر بچه بودند که خانه بسیار کوچکی را که زمینش حداکثر پنجاه متر مربع بود خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.هنوز چند روزی از آمدن این خانواده جدید نمی گذشت که بسرعت در محله پیچید که این خانم یک بدکاره است!

من و بچه های دیگر نمی دانستیم بدکاره یا فاحشه یعنی چه و وقتی که از بزرگترها هم می پرسیدیم با دعوا و پرخاش آنها مواجه می شدیم.واقعا تا یکی دو سال نمی دانستم تا اینکه یکی از بچه ها از برادر بزرگتر خود معنی این کلمات را فهمید و برای ما توضیح داد.

باز هم تجسم ذهنی از موضوع نداشتیم و فقط می دانستیم که کار خیلی بدی است،اما بزرگترها در صحبت های خودمانی حدس می زدند که رژیم عمدا دست به چنین کاری زده است،بخصوص حاج آقا رضوی که از این موضوع بسیار برآشفته بود و استقرار آنها در نزدیکی مسجد اصلا برنمی تافت و به همین خاطر ابتدا با تذکر و پیغام خواستار رفتن او از این محله شد و بعد هم که دید فایده ندارد چند کار ایذایی با کمک مومنین کردند (مثلا یک بار در خانه اش را آتش زدند)که باعث شد یک روز این خانم وارد حیاط اصلی مسجد شد و چنان قشقرق و سر و صدایی راه انداخت که همه را آنجا جمع کرد و جملاتی به زبان آورد که من هنوز هم با یادآوری آنها شرم می کنم و در آخر کار هم تهدید کرد که اگر کسی باز هم او را اذیت کند،به ژاندارمری شکایت خواهد برد و از همین جا معلوم شد که اصل قضیه از کجا آب می خورد.تهدید او کار خود را کرد و کسی از آن به بعد کاری به او نداشت اما محلش هم نمی گذاشتند.

شاهد خون دل خوردن های زیادی از اهالی محله بودم که سبک سری ها و فساد او را به چشم می دیدند و شاهد رفت و آمدهای افراد بسیار نابابی در محله بودند و نمی توانستند چیزی بگویند.یک بار که یکی از مردهای محل در این باره سرو صدا کرده بود،چند ساعت بعد توسط ژاندارم ها دستگیر شد و بعد از یکی دو روز با بدنی آش و لاش شده و کبود به خانه برگشته بود.نیازی نبود تا کسی بپرسد چه بر سرش آمده؟همه می دانستند.

دخترها هم کم کم بزرگ شدند و طعمه ای شده بودند برای جوان های لاابلی محل که یک دم از دور و بر خانه آنها دور نمی شدند و این موضوع شکنجه و عذاب بزرگی برای مادرشان شده بود که اصلا میل نداشت دخترانش مثل خود او شوند و دائم در حال دعوا و تهدید و اظهار رکیک ترین ناسزاها و فحش ها به این جوانک های بیکار و بیعار بود.

این امر به نوعی دست انتقام روزگار از او بود که سال ها بعد کامل شد.در سال 1357 و چند روز مانده به پیروزی انقلاب در یک صبح زمستانی،مردم خانه این موجود آلوده را خالی از سکنه یافتند. بی خبر و به یکباره وشبانه از ترس انتقام افراد محل گریخته بود!

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

کوچه مردها(22)

سه شنبه, 25 اکتبر, 2011

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.