برچسب ها بـ ‘چک’

کوچه مردها 200

چهار شنبه, 8 فوریه, 2017

مردم شدیدا به شوق آمده بودند و احساس زنده بودن و آدمیت می کردند.گذشت مردم نسبت به یکدیگر فوق العاده زیاد شده بود و نسبت به هم مهربان شده بودند.بد نیست در این مورد خاطره ای نقل کنم.
یکی از این روزها که از دانشگاه بیرون آمدم،متوجه شدم که دو خودروی سواری زیر پل مقابل دانشگاه در خیابان حافظ تصادف کرده اند و منتظر کارشناس پلیس هستند.
ظاهرا پلیس در آمدن خیلی تاخیر داشت و به همین خاطر به محض رسیدن به صحنه تصادف مورد اعتراض دو راننده تصادف کرده قرار گرفت که تا حالا کجا بودی؟
افسر پلیس هم با خونسردی گفت: وقتی همه جا را می بندید تا برای خمینی تظاهرات کنید و به شاهنشاه فحش بدید،همین می شه دیگه!
دو راننده نگاهی به هم کردند و راننده خودروی جلویی به دیگری گفت: داداش من از خسارتم گذشتم،فدای یک تار موی آیه الله خمینی!برو به سلامت.
راننده خودروی عقبی هم که مقصر بود جواب داد: نه داداش ،من مقصرم .یک لحظه وایسا من یک چک بکشم ،هرچی هم زیاد اومد برای سلامتی آقا صدقه بده به آدمهای محتاج!
راننده ها همدیگر را بوسیدند و رفتند ولی پلیس تا چند دقیقه هاج و واج وسط خیابان مانده بود.

کوچه مردها 127

چهار شنبه, 11 ژوئن, 2014

با پای پیاده از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(آیزنهاور آن روز) می رفتم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب می رفتم تا به دبیرستان برسم و روزانه هم پنج ریال می گرفتم که چهار ریالش خرج بلیط رفت و برگشت اتوبوس می شد و یک ریال باقیمانده هم پول تو جیبی!
یک روز به پدرم گفتم:اگر من تا یک ماه از شما پولی نگیرم،آخر ماه پانزده تومان به من می دهی؟
قبول کرد و من یک ماه تمام این راه را پیاده رفتم و برگشتم.حدود روزی سه ساعت پیاده روی در روز.اما یاد پانزده تومان آخر ماه گرمم می کرد و به من انرژی می داد.در تمام این یک ماهه و در طول زمان پیاده روی ها فکرم این بود که با این پول یک ساعت مچی بخرم یا یک ماه دیگر هم ادامه بدهم و با سی تومان یک دوچرخه.
تصمیمم را بالاخره گرفتم:ساعت مچی.
آخر ماهی که انگار نمی خواست تمام شود و به اندازه یک عمر طول کشید،بالاخره رسید و من با اشتیاق تمام در آخرین شب ماه،هنگامی که پدرم خسته و کوفته از کار سخت بدنی روزانه به خانه برگشت،در کمال وقت نشناسی به سویش دویدم و گفتم:بابا پانزده تومان مرا بده.
پاسخم چک سنگینی بود که به صورتم خورد و فریاد او که:تو فکر کردی من سر گنج نشسته ام پدر سوخته!؟

ایران و ایرانی 61

چهار شنبه, 19 فوریه, 2014

دوم – بد قولی و بد عهدی
باز هم در این مورد تمامی سیره بزرگان دینی و اجتماعی ما پر است از عمل و توصیه به وفای به عهد و امانتداری و مفاهیمی با همین تعبیر.
خداوند در قرآن خود به ما توصیه می نماید که: به عهد های خود وفا کنید.
زمانی بود که در بندر خرمشهر ما قافله داری با کاروان شترش بار پارچه یک کشتی را تحویل می گرفت و در بیابانهای ایران گم می شد و ماهی بعد در حجره ای در بازار را می کوبید که بیایید بار خود را تحویل بگیرید و صاحب مال هم یقین داشت سانتیمتری از پارچه هایش کم نشده است.تا همین چند دهه پیش در بازار ما معامله بر اساس قرار شفاهی به اندازه یک سند رسمی و محضری قابل استناد و قبول بود.تار سبیلی از معتبر ترین وثیقه بود و در این مورد داستانهای بسیاری در میان مردم وجود دارد.شاید کمتر ایرانی باشد که نداند چرا ما امام رضا(ع) را ضامن آهو می نامیم و از وفای به عهد آهویی که آن امام ضامنش گشت به نیکی و با افتخار یاد نکند.پس ما را چه شده که اکنون تمامی این صفات را از دست داده ایم؟
دادگاه های ما پر شده از پرونده هایی که اکثریت قریب به اتفاق آن ها به خاطر ترک همین صفات خوب و پسندیده است.
چک هایی که در زمان سررسیدشان نقد نگردیده اند.ملک هایی که در زمان قید شده در قرارداد تخلیه و تحویل به صاحبش نشده اند.تعهداتی که در زمانهای تعیین شده انجام نشده اند ویا گندم نمایی و جو فروشی در معاملات و قول و قرار های مختلف که باعث شکایت و دادخواهی زیان دیده می گردد.
تکرار و فراوانی بروز این ناهنجاری ها باعث گردیده اعتماد و اطمینانی که بین مردم حاکم بود و در ابتدای این بخش به آن اشاره شد از جامعه رخت بربسته و بین دو برادر اعتماد حاکم نیست.
حتی در اموری ساده همچون به موقع حاضر شدن در قرارها و جلسات خود بد قولیم.همه کسانی که در کسوت کارمندی قرار دارند حتما با من هم عقیده اند که دیر انجام شدن ملاقات ها و جلسات به خاطر حضور یک یا چند تن از دعوت شدگان امری بسیار عادی است.
دیگر هیچ کس از دیر انجام شدن پرواز های هواپیما و یا دیر راه افتادن وسیله عمومی مسافرتی خود متعجب نمی شود و کاملا به آن خو کرده و پذیرفته ایم.

آشنایی با بزرگان ایران

شنبه, 18 فوریه, 2012

واقعیت تلخی است

اما متاسفانه نمی توان کنارش گذاشت

ما دچار انحطاط فرهنگی و اخلاقی گشته ایم

ایرانی زمانی دروغ گفتن را بسیار زشت می دانست اما اکنون به راحتی دروغ می گوید.

زمانی قول مرد با یک تار موی سبیلش تضمینی محکم می یافت اما اکنون چک های امضا شده اش هم نقد نمی شود.

موقعی بود که یک خلاف مالی کوچک کافی بود تا بقیه عمر کسی در رسوایی و بدنامی بگذرد اما اکنون عدم خلاف و پاکی مایه رسوایی و بدنامی است!

غذاهای ما از قورمه سبزی و فسنجان و…..به پیتزا و کنتاکی و……تبدیل شده اند.

کار تولیدی و مولد ثروت اجتماعی حماقت است و دلالی و سفته بازی و بورس بازی نهایت عقل و درایت!

براستی ما را چه شده است؟

ما خود را و فرهنگ غنی و ثروت اصلی خود را در گذر زمان آلوده و منحط کرده ایم.

من در این میانه می خواهم سعی و تلاش خود را(هرقدر اندک)در این راه بکنم.

سعی من بر این خواهد بود از این پس در مطالبی با همین عنوان با بزرگان فرهنگ ایرانی و علت اشتهارشان و حتی المقدور با کوچکترین اثر ممکن از ایشان آشنا شویم.

امید آنکه اثری در ایجاد اراده در ساکنان معبد نوعدوستی مبنی بر ارتقائ فرهنگی خود و دیگران داشته باشد.

کوچه مردها(24)

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

پدرم نقاش ساختمان بود و کارش تقریبا فصلی بود یعنی در ایامی از سال تقریبا بیکار بود.پس اندازی هم نداشتیم و به طور طبیعی در چنین ایامی به خانواده سخت می گذشت.پدرم غروب ها که به خانه می آمد،مادرم با نگرانی از او می پرسید:کار پیدا کردی؟و هنگامی که با جواب منفی او روبرو می شد ،نگران و اخم آلود خود را به کاری مشغول می کرد که بیشتر بافتن پولیوری از کاموا برای ما یا کوچک کردن لباس یکی از ما برای دیگری و یا…..بود.

با تمام کودکی و بچگی کاملا حس می کردم که وضعیت بحرانی است ،اما خوراکمان می رسید و بچه های محل و بیابان خدا هم که بود،پس غم چندانی نداشتم.یکی از همان روزها ،با آمدن پدرم قبل از مادرم ،من از او پرسیدم:کار پیدا کردی؟

هنوز درد چکی را که بلافاصله از پدرم خوردم،روی صورتم حس می کنم!انگار همه اضطراب و دلواپسی ها و گله های خود را در این چک و روی صورت من خالی کرد!؟بر سرم فریاد کشید که:مگه کار گم شده بود که من پیدا کنم.اصلا مگه شکم شما گرسنه مونده که می پرسی؟

با همه کوچکی فهمیدم که نباید این سوال را می کردم و کاسه صبرش لبریز شده.اصلا از او ناراحت نبودم،چون می فهمیدم ناراحتی اش بخاطر ماست و نه خودش.

برای رفع این مشکل از تجربه بعضی از اهالی محله استفاده کردیم،یعنی اجاره دادن دو اتاق طبقه پایین .هر یک از اتاقها را ماهی سی تومان اجاره دادیم.گاهی هردو اتاق را یک خانواده برمی داشت و گاهی هریک توسط یک خانواده اجاره می شد.

یادش به خیر!هم مشکل مالی در حد قابل قبولی حل شد و هم ما از نعمت همخانه بودن با آدم های خوبی برخوردار بودیم.بخصوص اگر این مستاجران ما بچه هم داشتند که عیش من و برادرانم،تکمیل می شد.