برچسب ها بـ ‘چهارباغ’

کوچه مردها 74

چهار شنبه, 1 آگوست, 2012

 

در چهارباغ مردم در پی بهانه ای بودند تا میهمانی بگیرند.با ورود هر میهمان تازه ای یکی از نزدیکترین افراد فامیل به او،اکثر اهالی را با خانواده دعوت می کردند.میهمانی ها عموما در شب برگزار می گردید.در همان ایوان بزرگ کاهگلی جلوی خانه و مجاور حیاط.معمولا چند چراغ زنبوری را در نقاط مختلف می گذاشتند و میهمانان در همه جای این ایوان می نشستند و به صحبت و گپ و شوخی با یکدیگر می پرداختند.مردمی ذاتا هنرمند بودند و بعضی از آنها بدون رفتن کلاس و داشتن استاد به نوازندگی بعضی آلات موسیقی همچون ویولن و تنبک آشنایی داشتند.به آواز ایرانی نیز بسیار دلبستگی داشتند و عاشق ایرج و گلپایگانی و به ویژه محمودی خوانساری بودند که از شهر خودشان بود.(شنیدن صدای آوازی از ایرج یا گلپایگانی در دوردست ها،هنگام کار یا تفریح را در این روستا به کرات تجربه داشتم ) در این میهمانی ها عموما با نواختن ویولن و تنبک و خواندن ترانه ها و آوازهای افراد نامبرده شده شور و حالی به مجلس می دادند و مخصوصا یکی از مردان آنجا که از صدای بسیار خوبی برخوردار بود،پای ثابت همه میهمانی ها و اجراکننده آوازهای بسیار زیبایی بود.بعضا کار به رقص هم می رسید که برای خود حکایاتی داشت.

معمولا اواخر شب سفره ای بزرگ پهن می کردند که حدود چهل پنجاه نفر بتوانند دور آن بنشینند و شام را به سرعت به سفره منتقل می کردند.معملا غذا برنج و کباب به اشکال مختلفی بود- من کباب سینی را بسیار دوست داشتم – و به همراه یکی دو نوع خورشت پذیرایی صورت می گرفت.سبزی و ماست و ترشی و…..هم که به وفور برای تزیین سفره به کار می رفت اما از همه جالبتر برای من شربتهای مختلفی مثل شربت آلبالو،سکنجبین خیار بودند که به همراه دوغ بسیار خوشمزه ای در ظرف های شیشه ای گردن بلند قدیمی با رنگهای مختلف می ریختند که نوشیدن هریک از آنها در لیوان های رنگی شیشه ای سنتی لذت زیادی برای من داشت.

مردم سعی می کردند از هر فرصتی برای باهم بودن و میهمانی دادن استفاده کنند و خوش باشند.بسیاری باهم قهر بودند ولی این فرصت ها را از دست نمی دادند و همین امکانی بوجود می آورد تا بتوان بینشان با وساطت آشتی و مهر دوباره برقرار نمود.

کوچه مردها 71

چهار شنبه, 11 جولای, 2012

حال نوبت آن است که به روستای مادری ام یعنی روستای “چهارباغ” در شهرستان خوانسار که تابه شهر گلپایگان و متعلق به استان اصفهان می بتاشد،بپردازم.

همانگونه که قبلا نوشتم من در تابستان ها معمولا یک بار هم به اینجا سفر می کردم و دو سه هفته ای در منزل خاله ام میهمان بودم.در این سفرها یا همراه مادرم بودم و یا همراه یکی از اقوام می شدم و مرا به خاله ام تحویل می دادند.به همین خاطر،با توجه به نبود پدرم از آزادی عمل بسیاری برخوردار بودم و هر آتشی که می توانستم ،می سوزاندم!از طرف دیگر قوانین و آدابی که در روستاهای بابل حاکم بود،اینجا نبود و ما با خلاقیت ها و ایده های خود اوقات را می گذراندیم که نمونه هایی از آن ها را برای شما خواهم نوشت.

اهالی خوانسار از گویش خاصی هم برخوردار هستند که بسیار به گویش فریدنی ها و لرستانی ها نزدیک است اما کاملا با آن منطبق نیست.لباس های آنها هم شبیه مردم لرستان آن زمان بود و گیوه و شلوارهای بسیار گشاد و پیراهن و کلاه نمدی مشکی لباس غالب مردان این روستا بود و زنان هم معمولا از پیراهن های گشاد گلدار و روسری و چادر استفاده می کردند.

باغداری رواج بسیاری داشت و گردو و بادام و زردآلو و سیب وانگور و …..از محصولات باغی بود.سیب زمینی هم به وفور می کاشتند ودر بقیه زمینهایشان گندم و جو کشت می شد که همین ها در کنار فرآورده های لبنی حاصل از دامداری(گاو و گوسفند) و پرورش مرغ و خروس و جمع کردن تخم مرغ ،غذای روزانه اهالی این روستاها را کفاف می داد.دووعده غذای اصلی این منطقه در روزیکی آبگوشت بود که به آن “دوگوله” می گفتند و یکی هم یک غذای لبنیاتی مثل آبدوغ خیار یا “گولماست” و…. بودند.

خاله و شوهر خاله ام به همراه پنج پسر و یک دخترشان زندگی سخت و فقیرانه ای داشتند که من هم دو سه هفته ای به آنها اضافه می شدم و در عین سربار بودن سعی به انجام کاری کمکی داشتم اما هیچگاه موفق به این کار نمی شدم،شاید جز در مواقعی که همراه یکی از پسرخاله ها گوسفندان و گاو را به چرا می بردیم یا در جدا کردن گندم از کاه در خوشه ها به ترتیبی که تعریف خواهم نمود کمی مثمر ثمر بودم.

اما اغراق نیست اگر ادعا کنم که خاطرات بسیار خوشی از اقامت های ده پانزده روزه خود در هر تابستان از این روستای ییلاقی دارم که سعی می کنم در قسمت های بعدی بخشی از آنها را بازگو نمایم.