برچسب ها بـ ‘چنگ’

مقالات 63

یکشنبه, 4 سپتامبر, 2016

2 – بازگشت به خدا ،اما با دیدی محدود
بسیاری از این مرحله،گذر می کنند و در تلاش به کسب رضایت خدا باقیمانده عمر خود را می گذرانند،اما با برداشتی بسیار سطحی و ابتدایی از رابطه بین خود و خدا.
رابطه خود با خدا را بر مبنای منافع دنیوی و مادی قرار می دهند و در ازای قبول خدا بعنوان خالق این جهان،توقع دارند که آخوری پر و لذیذ داشته باشند که البته خدا هم آنان را ناامید نمی سازد.
مولوی در داستان “پیر چنگی” اینگونه این مفهوم را مثال می زند که:”پیر چنگی که در جوانی صاحب نام بود در پیری از شدت فقر به گورستانی پناه می برد و برای خدا چنگ می زند و از او دستمزد می طلبد و سپس از ناتوانی در همانجا به خواب فرو می رود.
چنگ را برداشت و شد الله جو
سوی گورستان یثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابریشم بها
کو به نیکویی پذیرد قلب ها
در این زمان خداوند عمر را هم به خوابی سنگین می افکند که در آن ندایی می شنود که یکی از بندگان خاص ما در گورستان خفته است.هفتصد دینار از بیت المال بردار و به نزد او برو و به او بده و از سوی ما از او عذر بخواه که این در خورد تو نیست،اما فعلا خرج کن تا بعد.عمر به گورستان می رود و چند دور می زند اما جز پیر چنگی نمی بیند که او هم نمی تواند از بنده های خاص الهی باشد ولی به ناچار به سروقت او می رود و بر اثر عطسه او پیرچنگی از خواب برمی خیزد و چون عمر را می بیند دچار وحشت می شود.اما عمر به او می گوید مترس و پول را به او می دهد و پیر بر اثر این لطف الهی به گریه می افتد و توبه می کند و ساز خود را می شکند.
حق سلامت می کند،می پرسدت
چونی از رنج و غمان بی حدت؟
نک قراضه ی چند ابریشم بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا
مولانا می خواهد بگوید:قضاوت ما در مورد نیک و بد مردم سطحی است و حقیقت قضایا نزد خداوند است و بس.”
اما عزیزان ، بدانید که خدا حتی منتظر توبه من و شما نیز نیست(اگرچه توبه کننده را بسیار دوست می دارد) و چشمه رحمت و رزقش برای همه بندگان است.باز این تمثیل را در داستان “موسی و شبان” مولوی پی می گیریم:
“موسی،شبانی را می بیند که به قول خود به ستایش خداوند مشغول است اما عبارات او مناسب دعا و مناجات نیست.مثلا می گوید: کجاییتا موهایت را شانه بزنم و جایت را بروبم.
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات دوزم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
موسی به او عطاب می کند که این چه نوع سخن گفتن است و شبان،آزرده از آنجا می رود.اما خداوند به موسی عتاب می کند که بنده مرا چرا آزردی؟وظیفه تو وصل کردن است نه فصل کردن.ما به هرکس اصطلاحاتی داده ایم و اساسا به قال و بیرون توجه نداریم، بلکه حال و درون را می بینیم.
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا خود از بهر بریدن آمدی؟
هرکسی را سیرتی بنهاده ام
هرکسی را اصطلاحی داده ام
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
و موسی دوان دوان به دنبال شبان می دود تا او را می یابد و می گوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
مولوی در این داستان ،سه نوع موجود را در تعامل با یکدیگر قرار می دهد:
اول – چوپان ،که سمبل افراد معمولی و ساده است.(عوام)
دوم – موسی که سمبل روحانیت و نماینده دین رسمی.(خواص)
سوم – خداوند که سمبل معنویت محض و حقیقت مطلق است.
خداوند هیچیک از دو گروه فوق را نفی نمی کند و در دو داستان این بخش،اعلام می کند که هردو گروه برای من عزیزید.از من ناامید نباشد.
اجازه دهید در این بخش کلام آخر را از زبان دکتر علی شریعتی بگویم که:
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار،

اما نه نعماتش را از ما گرفت و نه گناهان مارا فاش کرد،

بیندیش،

اگر اطاعتش کنیم چه میکند!

در کوچه باغ خاطره ها

دوشنبه, 25 آگوست, 2014

یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قل قل قوری و قلیان و بساطی داشتیم
عطر آویشن،ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم
مادری فیروزه تر از آسمان مخملی
سایه مهر پدر،ظهر صلاتی داشتیم
خانه ای گرچه کلنگی،خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم،شور و نشاطی داشتیم
نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر
هر شب جمعه که می شد سور و ساتی داشتیم
نرده های غرق پیچک،پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم
شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پرانبساطی داشتیم
ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه اهل دهاتی داشتیم
حافظ از شاخه نباتش،سعدی از سیمین تنش
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم
عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم

ایران و ایرانی 67

چهار شنبه, 6 آگوست, 2014

خواندن این سطور بدون مطالعه بقیه مطالب رد و بدل شده دراین عیادت ناقص خواهد ماند و به همین دلیل است که می گویم باید دید که جملات این الگوهای ما در چه زمان و به چه خاطر ادا شده است. توجه فرمایید:
در این موقع”علائ حارثی” قدری از برادرش گله کرد و بعرض رسانید که “عاصم” مدتی است به نام پیروی از شما گلیم پاره به تن پوشیده و از خانواده و زندگی خود کناره گیری نموده است.”عاصم” شرف حضور داشت.امیرالمومنین(ع)به جانب او رویش را برگرداند و با لهجه ای رقت آمیز که در عین حال قدری خشمناک بنظر می رسید چنین فرمود:
تو نیز ستمکاری ولی فقط بر نفس خود ظلم می کنی.شاید بتوانم بگویم خانواده تو و کسان تو و آنهایی که باید از دسترنج تو بهره ببرند نیز از این ستم برکنار نیستند.شما در تشخیص زهد و پرهیزکاری سخت به اشتباه و غلط رفته اید.آن کس که به سعی بازوان نانی به چنگ می آورد و با خویشاوندان تنگدست و بی چیز صرف می نماید اگر از زندگی دنیا حد اعلای لذت و کام را ادراک نماید باز هم بنده صالح و پرهیزگار است که در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز می باشد.
مگر نمی دانی که در قرآن چه فرمود: روزی حلال برای بندگان من تا هر پایه که باشد زیبنده و شایسته است.
این که می بینی من پیراهنی هرچه پست تر و خوراکی هرچه کمتر و ناگوارتر از دنیا انتخاب کرده ام به دیگران مربوط نیست.آخر نه من پیشوای مسلمانان و امام امتم؟من وظیفه دارم که با ضعیف ترین افراد رعیت خود در زندگی شریک و همسر باشم .مرا به روز قیامت از تمام کسانی که تحت حکومت من زندگی کردند خواهند پرسید.من باید همیشه گرسنگان را به یاد داشته باشم

آرزوی من

دوشنبه, 11 مارس, 2013

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

                            چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي

    به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم

                            همه جا بهر زباني بود از تو گفتگويي

    غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

                            تو ببر سر از تن من ببر از ميانه گويي

    به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

                            شده ام ز ناله نایي، شده ام ز مويه مويي

    همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگي

                            من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

    چه شود كه راه يابد سوي آب تشنه كامي؟

                            چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويي؟

    شود اين كه از ترحم دمي اي سحاب رحمت

                             من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي

    بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت

                             سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي

    همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

                             تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي

    نه به باغ ره دهندم كه گلي بكام بويم

                             نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي

    ز چه شيخ پاكدامن سوي مسجدم بخواند

                            رخ شيخ و سجده گاهي سر ما و خاك كوئي

    نه وطن پرستي از من به وطن نموده ياري

                            نه ز من كسي به غربت بنموده جستجويي

    بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي

                            بنموده مو سپيدم، صنم سپيد روئي

    نظري بسوي (رضواني) دردمند مسكين

                                 كه بجز درت اميدش نبود به هيچ سوئي