برچسب ها بـ ‘چشمه’

دل نوشته 23

شنبه, 5 اکتبر, 2019

بیچاره جوان های امروزی
صدای نوک زدن دارکوب ها را به درخت،فقط می توانند با هدفون موبایلشان بشنوند،
و لشگر سپاهیان چشم نواز و زیبای سنجاقک ها و پروانه ها فقط در فیلم ها ببینند،
هرگز شانه به سرهای زیبا را از نزدیک ندیده اند،حتی در باغ وحش ها!
و بیچاره ما پیرترها که این ها دوستان دوران کودکی مان بودند و حالا نیستند و ما باقی مانده ایم.
مانده ایم با ساختمان های بتنی و آسفالت و ماشین و آلودگی هایش.
صدای گوش خراش وسایل موتوری حتی نیمه شب ها نیز آزارمان می دهند.
مناظر پیش چشممان را وسایل ناخوشایندی تشکیل داده اند.
و نامش را نهاده ایم: تمدن!
چند وقت است که صدای رودخانه ها نشنیده اید؟
و صدای باد را هنگامی که لای برگ های درختان تبریزی می دمد.
و صدای پرندگان جنگل را؟
آیا تاکنون دست هایت را در آب زلال و سرد چشمه ای فروبرده و با دستهایت از آب چشمه خورده ای؟
یادباد آن روزگاران یادباد

دل نوشته 18

شنبه, 31 آگوست, 2019

جز خودت از کسی گله نداشته باش!
بیهوده از خدا گله مکن.
خدا در درون توست و از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است.
عظمت این خدا به اندازه ظرفیت روح توست.
چقدر تشنه حقیقتی و دلسوز همنوعانت؟
به همان اندازه از چشمه زلال الهی خواهی نوشید.

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

خدا در روستای ماست

دوشنبه, 5 مارس, 2018

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما كشاورز است

خدا را دیده ام با كارگر ها مهر را می كاشت

ایمان را درو می كرد

خدا روی چمن ها می دمید و می دوید از روی شالیزار

خدا با باد و گندمزار می رقصید

گهی با ابرها می رفت گهی با باد می امد

و اشكش را تهی می كرد روی کشتزار روستای ما

خدا در روستای ماست

ولی با كدخدای روستای ما برادر نیست

خدا از ابشار كوه های روستا جاریست

خدا در روستای ما كشاورز است

كنار چشمه ی پاكی

من او را دیده ام با دستهای ساده و خاكی

خدا هم همچو دیگر مردمان روستا از كدخدا شاكی

من از این روستای سبز و از این

بوی شالی گشته ام سرمست

میان روستای ما

خدا هرجا كه بوی گندم و اب علف

باشد در انجا هست

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما كشاورز است

زنده بنمودی مرا

دوشنبه, 22 ژانویه, 2018

زنده بنمودی از آن شهد لبان بار دگر
جان بیمار مرا ای چشمه لطف و صفا
از نوازش های پرمهر و صفای باطنت
من جوانی باز یافتم،یار پر لطف و وفا
نیست در عالم زبانی کو تواند بعد این
شکر این نعمت کند،ای مظهر مهر خدا
تو لطیفی و معطر، مثل باران بهار
تو دوای خسته جانی،میدهی دردم شفا
تو نگه بر این گنهکار پریشان دل مکن
همچو باران رحمتت را بر تنم جاری نما
تا که باز با قطره های همچو در لطف تو
نم نمک شادی بیاید ،من شوم غرق سما

مقالات 51

یکشنبه, 12 ژوئن, 2016

عشق 11

چند روزی است که با آرامش می خوابم و صبح ها با شوق و خوشحالی برمی خیزم.
اشتباه مکن،رخداد تازه ای به وقوع نپیوسته. همان دردسرها،شلوغی ها،نامرادی ها،غم ها،شادی ها و …. همیشگی، اما چند روزی است که متوجه شده ام چقدر چیز های خوشحال کننده و دلگرم کننده اطرافم هستند : فرزندانی دوست داشتنی و خوب،دوستانی کم اما صمیمی و یک رنگ و غمخوار،قدرت تفکری سازنده و محرک،کلاس درسی با دانشجویانی زنده و گرم و دوست داشتنی و از همه مهتر تو!
به من آموخته اند که: عشق یکسره،مایه دردسر است ،اما این را نیز به تجربه آموخته ام که باید قدردان کسانی بود که ما را پرورده اند و رشدمان داده اند،چه هنوز در کنارمان باشند و چه نباشند و به این ترتیب فقط خدا می داند که من چقدر در قدردانی از تو عقب هستم و بدهکار!
آخر این تو بودی که مرا با محبت های بی دریغت،با مهربانی های بی منظورت ،با چشمه لطف و عطر وجودت که بر من جاری کردی، به من فهماندی معنای واقعی عشق را.
تو مرا عاشق کردی و رفتی،اما غمی نیست(اگرچه هست) ،چون اگر تو نیستی حالا خود خود “عشق” با من است که نه با من، بلکه در من و جزئی از وجود من است.

گدای عشق

دوشنبه, 8 فوریه, 2016

گفتم گدای عشقم،رنجیده از جدایی
گفتا خموش بنشین،گر نکته دان عشقی
بیتابی و ملامت،بهجویی و سلامت
باید کنی فراموش،گر توبه راه عشقی
هفت شهر که سهل است،هفتاد و بیش از اینها
باید که طی کنی گر،جویای شهر عشقی
گفتم وصال رویت،اینگونه سخت باشد؟
گفتا که من که باشم،گر در هوای عشقی؟
من جلوه ای زحقم،رو تا رسی به چشمه
دل را صفا ده و بین،آگه ز سر عشقی
عشق جلوه ای الهی است،سرچشمه اش به عرش است
باید رسی به خالق،گر نکته دان عشقی

غیرت

شنبه, 6 سپتامبر, 2014

کاش می دانستم این نوشته از کیست:
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست ولی زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است

غزل گریه احساس

دوشنبه, 18 آگوست, 2014

من به هم صحبتیِ آینه عادت دارم
مثلِ جاری شدنِ چشمه اصالت دارم
ازتب آلوده ترین قلّه یِ عشق آمده ام
من که با چشمه یِ خورشید رقابت دارم
مثلِ آتشکده ای پشتِ غبارِ تاریخ
با تبِ آتشِ زرتشت قرابت دارم
گرچه آلوده یِ دنیایِ فریبم، امّا
سینه ای پاک به پهنایِ صداقت دارم
وقتی ازچهچهه یِ چلچله ها سرشارم
به غزل گریه ی احساس چه حاجت دارم
آن قدراز«تپشِ پنجره ها» سرشارم
که نگاهی به بلندایِ نجابت دارم
دست هایِ من اگر عاطفه رامی فهمند
با کسی سبزترازعشق رفاقت دارم