برچسب ها بـ ‘چاه’

از علی دلیر

دوشنبه, 14 آگوست, 2017

مقالات 82

یکشنبه, 22 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 4

میبینیم در علی بهمان میزانی که میشناسیم،همان علی که می نالد ودائماً فریاد میزند وسکوتش درد آور است،سخنش درد آور است وهمان علی که عمری شمشیر زده وقدرت وشوکتش در جنگهایش زبانزد است وجامعه ای را با قدرت وجهادش پی ریخته وساخته است،در هنگامی که این نهضت پیروز گشته اودر میان جمع یارانش تنهاست وبعد می بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه راترک میکند وسر درحلقوم چاه….مینالد وناله وفریادش را دردرون چاه دفع میکند.

آنهمه یاران،آنهمه همرزمان،آنهمه نشست وبرخواست با اصحاب ویاران پیغمبرهیچکدام برای علی تفاهمی بوجود نمی آورد.

در سطح هیچ کدام از آنها نیست،میخواهد دردش را بگوید،حرفش را بزند،اما او کجا وآنها کجا،روح وفهم علی با آنها از زمین تا آسمانها متفاوت است.گوشی نیست،دلی نیست،همدمی نیست.

دریثرب،یعنی شهری وجامعه ای که با دلاوریها واز خودگذشتگی های علی پی ریخته شده هیچ آشنائی نمی بیند ونیمه شب به نخلستانها میرود ودر دل تاریکی،هراسناک به اطراف نگاه می اندازد تا مبادا کسی در انجا باشد ومتوجه حضورش شود!!

رنج بزرگ انسان اینست که عظمت، منش وشخصیت او در قالب فکرهای کوتاه،در برابر نگاههای پست وپلید ،واحساس او در روحهای بسیار الوده وکج فهم قرار گیرد.

چنین روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاهها،این فهم ها واین روحها اورا ببینند،درحالی که ذهن جاهل سبک اندیششان قادر به درک چرائی ان نمی باشد.

بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد!

در برابر نگاه روباهان،گرگان وشغالها ودیگر جانوران شیر نمی نالد،سکوت ووقار وعظمت خویش را بر سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ میکند.

اما،تنها…..در شبهاست که شیر میگرید وناله سر میدهد.

وباز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی وهیچ نگاه الوده ای نیالاید،سر در حلقوم چاه فرو میکند ومیگرید.

با اجازه آقای آذرشاهی

دوشنبه, 27 آوریل, 2015

یک نفس در خانه بودی،خانه بوی گل گرفت
گیسوانت شانه کردی،شانه بوی گل گرفت
یاد تو از دل گذشت و این دل شوریده ام
شد زیارتگاه واین دیوانه بوی گل گرفت
سر نمودم من درون چاه و از تو گفتمش
آب آن شیرین شد و شیرابه بوی گل گرفت
از تو با مجنون نمودم شمه ای،خندید و گفت
ای دریغا زین حکایات ،عشق بوی گل گرفت
آمدی،رامم نمودی،رفتی و یادم نکردی و کنون
هیچ می دانی که جانم عطر وبوی گل گرفت؟

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

یا علی…….

دوشنبه, 29 جولای, 2013

علی انسان آرمانی

هم انسان بود و هم الگو

به حدی او به بالا رفت

که بر خوان خدا بنشست

که یعنی ای بشر دریاب

تو را جا در کجا باشد؟

در آن مرداب و خاک و گل

به دنبال چه می گردی؟

به شهر علم مشعلدار

علی شیر میادین بود

میان کوچه های شهر خود هر شب

علی یار فقیران بود

علی اول،علی آخر

علی باور،علی یاور

علی گریان و سر در چاه

ولی در جنگ ها،حیدر

علی دستگیر روز غم

علی الماس روح پرور

علی ساقی،علی داور

علی باقی،علی زرگر

علی مقصد،علی غایت

علی الگو،علی سرور

واگویه ها 44

سه شنبه, 12 فوریه, 2013

همه در تردیدیم

راه را از چاه نمی دانیم

چنان راه به تبلیغات دوست و دشمن داده ایم

که مجالی برای اندیشیدن خودمان نداریم

و تا چنین باشد

نمی توان تصمیم گرفت

هرلحظه یک اندیشه را درست می دانیم

آن که آخر همه شنیده ایم

باید هرجا هستیم،همانجا توقف کنیم

و ساعتی در درون خود سفر کنیم

باید خودمان را باور کنیم

سوختن و خوش بودن

دوشنبه, 7 ژانویه, 2013

شبی شمعی که با نور کم خود

به محفل روشنی می داد،می گفت:

بسوزم تا تو ای گمگشته در ره

ببینی پیش و پشت پای خود را

 

بسوزم من ولی آرام و شادم

که یاران در شب تاریک و تیره

اگر چاهی بود در پیش روشان

بجویند در سلامت راه خود را

 

اگر شمعی شدی در راه یاران

بسوزیدی و گشتی یار آنان

دلت خوش باد که در مزلگه حق

شود از نور تو روشن دل و جان

سه رباعی از ایرج زبردست

دوشنبه, 10 دسامبر, 2012

1

 

شب توبه و صبحدم گناه دگري

گشتيم و نيافتيم راه دگري

از چاه به جاي آنكه بيرون آييم

كنديم درون چاه ، چاه دگري

 

 

2

 

بي خويش درون خويش كرديم سفر

از خويش نداشتيم يك لحظه خبر

نزديك تر از سايه به من بود كسي ؟

او راه دگر گرفت و من راه دگر

 

3

 

عالم ز وجود مبهمي مي ترسد

هر دم ز شبيخون غمي مي ترسد

ابليس همان روز ازل مي دانست

يك روز خدا از آدمي مي ترسد