برچسب ها بـ ‘پیکر’

در قلمرو سکوت 1

یکشنبه, 28 آوریل, 2019

ﮐﺎﻟﺒﺪ
ﮐﮭﻦ ﺗﺮﯾﻦ دﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﮫ ای اﺳﺖ
ﮐﮫ ﺑﺎ دﺳﺖ ھﺎی ﺧﻮد ﺧﺪاوﻧﺪ ﻧﻮﺷﺘﮫ ﺷﺪه اﺳﺖ.
داﺷﺘﻦ دو دﺳﺖ و ﯾﮏ دھﺎن و دو ﭼﺸﻢ اﻧﺘﺨﺎب ﺗﻮ ﻧﺒﻮده اﺳﺖ .
واﻟﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻧﻘﺸﯽ در ﻃﺮح ﭘﯿﮑﺮ ﺗﻮ ﻧﺪاﺷﺘﮫ اﻧﺪ .
وﻟﯽ اﮔﺮ ﻧﯿﮏ ﺑﻨﮕﺮی ، ھﻤﮫ ﭼﯿﺰ ﺟﻔﺖ آﻓﺮﯾﺪه ﺷﺪه اﺳﺖ .
ﻧﺨﺴﺖ ﭼﺸﻢ ھﺎ ، ﻣﻨﺨﺮﯾﻦ ﺑﯿﻨﯽ ، ﮔﻮﺷﮭﺎ ، ﻧﯿﻤﮑﺮه ﭼﭗ و ﻧﯿﻤﮑﺮه راﺳﺖ ﻣﻐﺰ ،
دﺳﺖ ﭼﭗ و دﺳﺖ راﺳﺖ و ﭘﺎھﺎ ﺑﻄﻦ راﺳﺖ و ﭼﭗ در ﻗﻠﺐ.
اﻣﺎ درﺳﺖ در ﻣﺮﮐﺰ ﺻﻮرت ﺷﻤﺎ ﻋﻀﻮی ﻗﺮار دارد ﮐﮫ ﻣﻨﻔﺮد و ﺗﻨﮭﺎﺳﺖ :
دھﺎن و زﺑﺎن
از اﯾﻦ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺗﻮان ﺑﮫ ﭘﯿﺎﻣﯽ ﺧﺎص رﺳﯿﺪ :
ﺑﺎﯾﺪ دوﺑﺎر دﯾﺪ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺑﺎر ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ.
ﺑﺎﯾﺪ دو ﺑﺎر اﻧﺪﯾﺸﯿﺪ و دو ﺑﺎر ﺷﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﯾﮑﺒﺎر دھﺎن ﮔﺸﻮد .
ﺑﺎﯾﺪ دو ﺑﺎر ﮐﺎر ﮐﺮد ﺗﺎ ﯾﮏ ﺑﺎر ﺣﺮف زد.
ﺑﺎﯾﺪ دو ﺑﺎر ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺑﺎر ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ.

از فروغ فرخزاد

دوشنبه, 18 ژانویه, 2016

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

حکایت عشق

شنبه, 10 نوامبر, 2012

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توستو کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشتپسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

        معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی بی اعتنا به نتیجه،دوستت دارد

 

   

 

من می مانم…..

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

ساحلی غمگین و تنها،لیک پرغوغا منم

نزد مردم بس عزیزم،لیک زخمی شد تنم

در پی این آمد و شدهای امواج کفی

مانده آلوده ز بی اخلاقی یاران،منم

من پذیرای دو صد موج و هواخواه همه

لیک آخر آنچه می ماند به جا،آلوده می سازد تنم

آخر ای جانان من،چون در برم لذت برید

این چنین زخمی چرا خواهید روا بر پیکرم

من خروشم با امید شادی و حظ شما

با حباب آرزوها در میان بسترم

آرزوی نیک فرجامی این خلق به جامانده ز خود

می دهد امید ماندن،تا چه آید بر سرم

خانه دوست کجاست؟

چهار شنبه, 22 دسامبر, 2010

ای عارفان،ای صالحان،راهی به کوی دوست نیست

چندان که در بیراهه ام،جانی به زیر پوست نیست

من گمرهم،راهی به پیش این دل غافل نهید

آخر مگر نزد شما،آگاهی از محبوس نیست؟

قوتم دهید از جان خود،یاری کنید بیچاره را

گر من بمانم بین ره،راهی بجز افسوس نیست

ما جملگی یک پیکریم،باید که یار هم شویم

ور غیر از این کاری کنیم،راهی به وصل او نیست