برچسب ها بـ ‘پیغمبر’

مبتلا میان ابلهان

دوشنبه, 9 اکتبر, 2017

گفت پیغمبر که بر این سه گروه
رحم آرید گر ز سنگید گر ز کوه
آنکه او بعد عزیزی ، خوار شد
وانکه بود با مال و بی دینار شد
وان سوم آن عاقلی کاندر جهان
مبتلا گردد میان ابلهان
مولانا

مقالات 82

یکشنبه, 22 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 4

میبینیم در علی بهمان میزانی که میشناسیم،همان علی که می نالد ودائماً فریاد میزند وسکوتش درد آور است،سخنش درد آور است وهمان علی که عمری شمشیر زده وقدرت وشوکتش در جنگهایش زبانزد است وجامعه ای را با قدرت وجهادش پی ریخته وساخته است،در هنگامی که این نهضت پیروز گشته اودر میان جمع یارانش تنهاست وبعد می بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه راترک میکند وسر درحلقوم چاه….مینالد وناله وفریادش را دردرون چاه دفع میکند.

آنهمه یاران،آنهمه همرزمان،آنهمه نشست وبرخواست با اصحاب ویاران پیغمبرهیچکدام برای علی تفاهمی بوجود نمی آورد.

در سطح هیچ کدام از آنها نیست،میخواهد دردش را بگوید،حرفش را بزند،اما او کجا وآنها کجا،روح وفهم علی با آنها از زمین تا آسمانها متفاوت است.گوشی نیست،دلی نیست،همدمی نیست.

دریثرب،یعنی شهری وجامعه ای که با دلاوریها واز خودگذشتگی های علی پی ریخته شده هیچ آشنائی نمی بیند ونیمه شب به نخلستانها میرود ودر دل تاریکی،هراسناک به اطراف نگاه می اندازد تا مبادا کسی در انجا باشد ومتوجه حضورش شود!!

رنج بزرگ انسان اینست که عظمت، منش وشخصیت او در قالب فکرهای کوتاه،در برابر نگاههای پست وپلید ،واحساس او در روحهای بسیار الوده وکج فهم قرار گیرد.

چنین روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاهها،این فهم ها واین روحها اورا ببینند،درحالی که ذهن جاهل سبک اندیششان قادر به درک چرائی ان نمی باشد.

بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد!

در برابر نگاه روباهان،گرگان وشغالها ودیگر جانوران شیر نمی نالد،سکوت ووقار وعظمت خویش را بر سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ میکند.

اما،تنها…..در شبهاست که شیر میگرید وناله سر میدهد.

وباز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی وهیچ نگاه الوده ای نیالاید،سر در حلقوم چاه فرو میکند ومیگرید.

سلسله مباحث مدیریتی 9

سه شنبه, 26 آگوست, 2014

دکتر سریع القلم می گوید:
بر اساس تجربه‌ای که در مشاهدات بین‌المللی از جوامعی چون ترکیه، مالزی، کشورهای عربی و اروپایی داشته‌ام اولین وجه مقایسه‌ای که می‌توان در خصوص سبک زندگی ایرانی و همه این کشورها در نظر گرفت و البته بر خلاف ادعاهایی که عموماً در میان ما وجود دارد این است که میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و ظاهرسازی آنرا استتار می‌کند. از این دنیا هم، پول، لوازم زندگی، نمایش خانه، ویلا و اتومبیل به دیگران سهم مهمی از دنیادوستی ایرانی دارد. در مقایسه، یک دانمارکی برای نقاشی، موزه، هنر، کتاب، آخرین رمانها، کنسرت، تئاتر، دوستان فرهنگی، کشف کشورها و فرهنگهای دیگر، جا باز می‌کند. در سبد کالاهای میانگین ایرانی، این موارد تقریباً تعطیل است. کافی است صورت آرام و خوش‌رنگ یک شهروند معمولی ترکیه را با یک ایرانی مضطرب و همیشه در حال پول جمع کردن مقایسه کنید.
این یک پارادوکس است چرا که در جامعه‌ای زندگی می کنیم که مباحث دینی و اخلاقی در آن سهم مهمی از تبلیغات و آموزش را دارد. برای نمونه این مباحث توسط رسانه‌ها، از طریق فضای عمومی، از طریق آموزش و از طریق کتب مذهبی طرح و عنوان می‌شود و آموزش معنوی و دینی جایگاه زیادی دارد اما این بعد دینی به نظر می رسد بیشتر بعدی ذهنی است. یعنی یک مداری در ذهن میانگین ایرانی هست که ارتباط بسیار محدودی با عمل فرد ایرانی دارد. نکته دوم این است که بخشی از فرهنگ ما تکرار آموزه‌های اخلاقی و دینی است. یعنی شما اگر در طول یک روز هزار نفر ایرانی را نمونه انتخاب کنید مشاهده خواهید کرد که آنها خیلی تذکر می دهند و نکات اخلاقی را مورد اشاره قرار می‌دهند و واژگان دینی، معنوی و اخلاقی زیادی را به کار می برند. واژگانی مانند انسانیت، خدا، پیغمبر، پاکی، وجدان، محبت، صداقت، شرافت، راستگویی و وظیفه دائماً مورد استفاده ماست، اما پرسش اینجاست که انعکاس این واژه‌ها در زندگی و عمل ما چیست؟ نیم کره ذهنی ما با نیم کره عملی ما تقریباً هیچ ارتباطی با هم ندارند.
نکته‌ای که حالت معماگونه دارد این است که دایره ذهنی اخلاقی و دایره بیان اخلاقی چه ارتباطی با عمل اجتماعی ما دارد؟
من در منطقه نیاوران تهران به راننده اتومبیلی که سوبله (و نه دوبله) ایستاده بود با زبان خیلی ملایمی گفتم لطف می‌کنید قدری جلوتر پارک کنید چون ترافیک سنگینی در نتیجه توقف شما ایجاد شده است. پاسخ ایشان این بود که من هر کاری دوست داشته باشم می کنم. در اعتراض شهروند دیگری، وی گفت زیاد حرف بزنید شما را مچاله می‌کنم بعد می‌اندازم در جوب. در مورد جملات این راننده متخلف، می توان تحقیقات گسترده‌ای درباره فرهنگ خودخواهانه ایرانی انجام داد

عارفانه ها 35

چهار شنبه, 19 دسامبر, 2012

آورده اند که عیسی روزی بر جماعتی بگذشت.

آن جهودان در شان وی سخنان شنیع گفتند،و عیسی ایشان را جز ثنا و محمدت هیچ نفرمود.

یکی از حواریون سوال کرد که:ای پیغمبر خدای،این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله میفرمایی؟

بر لفظ مبارک راند که:

هرکس آن خرج کند که دارد.چون سرمایه ایشان بد بود،بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود از من جز نیکویی در وجود نیامد.

محمد عوفی

مادر

دوشنبه, 23 جولای, 2012

 

مادر ای والاترین رویای عشق

 

مادر ای دلواپس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتای من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

مادر ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گاه خستگی هایم توئی

مادر ای تنهانرین ما وای عشق

یاد تو آرام می سازد مرا

از تو آهنگی گرفته نای عشق

صوت لالائی تو اعجاز کرد

مادر ای ” پیغمبر زیبای عشق “

ماه من پشت و پناه من توئی

جان من ای گوهر یکتای عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیای عشق

ای انیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

من که مجنونم توئی لیلای عشق

دکتر مرتضی شیخ

شنبه, 28 می, 2011

دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

 

خاطراتی از دکتر شیخ

 

نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

روزي در اواخر عمر كه دكتر در بستر بيماري بود و همانجا هم بيمار مي ديد، يكي از فرزندان وي به ايشان پيشنهاد كرد حداقل ويزيت را 5 تومان كنيد ، دكتر در جواب گفت : عزيزم من يا ديوانه ام يا پيغمبرم ، اگر ديوانه ام كه با ديوانه كاري نمي توانيد بكنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي كنيد به پيغمبر خدا دستور مي دهيد .

روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.

تدبیر ابن سینا

یکشنبه, 20 فوریه, 2011

تدبیر ابن سینا برای بیان عظمت رسول الله(ص)

شاگردش بهمنیار به او میگفت : تو از آن آدمهایی هستی كه اگر ادعای پیغمبری بكنی ، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان می آورند . میگفت این حرفها چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین قرار است .

این داستان معروف را شاید مكرر شنیده اید ولی چون گواه خوبی است بر این مدعا باز عرض میكنم . داستان معروف بوعلی سیناست . بوعلی سینا در حواس و فكرش [ قویتر از حد معمول بود ] چون آدم خارق العاده ای بود.

چشمش از دیگران شعاعش بیشتر بود ، گوشش خیلی تیزتر بود ، فكرش خیلی قویتر بود . كم كم مردم درباره حس بوعلی ، چشم بوعلی و گوش بوعلی افسانه ها نقل كردند كه مثلا در اصفهان بود و صدای چكش مسگرهای كاشان را میشنید . البته اینها افسانه است ، ولی افسانه ها را معمولا در زمینه هایی میسازند كه شخص جنبه خارق العادهای داشته باشد .

شاگردش بهمنیار به او میگفت : تو از آن آدمهایی هستی كه اگر ادعای پیغمبری بكنی ، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان می آورند . میگفت این حرفها چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین قرار است .

بوعلی خواست عملا به او نشان بدهد . در یك زمستانی كه با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی آمده بود ، مقارن طلوع صبح كه مؤذن اذان میگفت ، بوعلی بیدار بود ، بهمنیار را صدا كرد :

بهمنیار !

بله !

بلند شو .

چه كار داری ؟

خیلی تشنه ام ، این كاسه را از آن كوزه آب كن بده كه من رفع تشنگی بكنم .

در آن زمان وسائلی مثل بخاری و شوفاژ كه نبوده . رفته بود یك ساعت زیر لحاف ، در آن هوای سرد خودش را گرم كرده بود . حالا از این بستر گرم چه جور بیرون بیاید . شروع كرد استدلال كردن كه استاد ! خودتان طبیب هستید ، از همه بهتر میدانید ، معده وقتی كه در حال التهاب باشد اگر انسان آب سرد بخورد ، یكمرتبه سرد میشود، ممكن است مریض بشوید ، خدای ناخواسته ناراحت بشوید

بوعلی گفت: من طبیبم تو شاگرد من هستی ، من تشنه ام برای من آب بیاور . باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه آخر صحیح نیست ، درست است كه شما استاد هستید ولی من خیر شما را می خواهم . اگر من خیر شما را رعایت كنم بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . ( گفت : آدم تنبل را كه كار بفرمایی نصیحت پدرانه به تو می كند ) . شروع كرد از این نصیحتها كردن .

همینكه بوعلی خوب به خودش ثابت كرد كه او بلند شو نیست ، گفت من تشنه نیستم ، خواستم تو را امتحان بكنم . یادت هست كه به من میگفتی چرا ادعای پیغمبری نمیكنی ، مردم میپذیرند ؟ من اگر ادعای پیغمبری بكنم ، تو كه شاگرد منی و چندین سال پیش من درس خواندهای حاضر نیستی امر مرا اطاعت كنی ، خودم دارم به تو میگویم بلند شو برای من آب بیاور ، هزار دلیل برای من می آوری علیه حرف من ، آن بابا بعد از چهار صد سال كه از وفات پیغمبرخدا(ص) گذشته ، بستر گرم خودش را رها كرده رفته بالای مأذنه به آن بلندی ، برای اینكه این ندا را به عالم برساند كه: اشهد ان محمداً رسول الله. او پیغمبر(ص) است نه من كه بوعلی سینا هستم .

رسالت بشر چیست؟(26)

دوشنبه, 14 فوریه, 2011

یعقوب ابن اسحاق کندی

یعقوب بن اسحاق کندی (185-260 هجری قمری) معروف به فیلسوف و شاهزاده عرب ملقب به کندی از بارزترین فلاسفه اسلامی عرب است. وی از دودمان ملوک بنی کندی و معاصر با مامون، معتصم و متوکل عباسی بود و در بغداد زندگانی می کرد. از واژگان یونانی و سریانی به قدری آگاهی داشت که به عنوان مترجم این زبانها شهرت یافت. کندی نخستین نماینده تفکر ارسطویی و نوافلاطونی بود و می کوشید وحی قرآنی را با فلسفه هماهنگ کند. او در منطق، فلسفه، هندسه، موسیقی، نجوم، طب و داروشناسی تبحر وافری داشت و در اغلب علوم متداوله عصر خویش و نیز کثرت تالیفات، هم عرض ارسطو و ابوعلی سینا و امثال آن به حساب می آمد. تا آنجا که ابن ندیم با لحن مبالغه آمیز درباره او گفته است: «کندی در معرفت علوم قدیم، فاضل دهر و یگانه عصر خود بود». او طبیبی حاذق، فیلسوفی شهیر، منجمی ماهر و ریاضیدانی بزرگ بود. به تمام جنبه های معرفت توجه می کرد و آثار درخشانی از خود باقی گذاشت، چنانکه فرانسیس بیکن درباره او گفته بود: «کندی و ابن هیثم در صف اول و در ردیف بطلمیوس بودند.» (بیشتر…)