برچسب ها بـ ‘پیراهن’

راننده و گدا…….

شنبه, 21 سپتامبر, 2013

دختر بچه،دائما به شیشه می زد و از مسافری که جلو نشسته بود درخواست کمک می کرد.

دائما می گفت:عمو یه کمکی به من بکن.من نهار نخوردم!

مرد مسافر از راننده پرسید:آقا کرایه من تا مقصد چقدر می شه؟

راننده گفت:هزار تومن.چطور مگه؟

مسافر بدون اینکه جوابی بده ،پولی از جیب پیراهنش بیرون کشید و شمرد.چهار هزار و پانصد تومان بود.هزار تومان به راننده داد و بقیه را به دخترک گدا.

چراغ سبز شد و راه افتادیم.راننده که لبخند تلخی به لب داشت با درد گفت:امروز شما به من ثابت کردی که درآمد گدایی ،سه و نیم برابر مسافر کشیه؟!

مسافر با دستپاچگی گفت:آخه خیلی دلم براش سوخت آقا.

و من می خواستم بگویم:دل همه باید به حال آدمی چون تو بسوزه که اینطور گدایی و تنبلی رو ترویج می کنی.در اطرافت آدم محتاج واقعی نمی شناسی؟

اما جرئت نکردم که بگویم!

نکردیم پرواز……

دوشنبه, 19 آگوست, 2013

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان سحر نیست

ببخشای اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده است

و تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای این روشن عشق

بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها اما نکردیم پرواز

 

شفیعی کدکنی

 

خوشبختی

یکشنبه, 11 مارس, 2012

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 

اما هیچ یک ندانست. 

تنها یکی از مردان دانا گفت : 

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.. 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 

پیراهنش را بردارید 

و تن شاه کنید، 

شاه معالجه می شود. 

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. 

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند 

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. 

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. 

آن که ثروت داشت، بیمار بود. 

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، 

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. 

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. 

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. 

آخرهای یک شب، 

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد 

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. 

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. 

سیر و پر غذا خورده ام 

و می توانم دراز بکشم 

و بخوابم! 

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» 

پسر شاه خوشحال شد 

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند 

و پیش شاه بیاورند 

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. 

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، 

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. 

 

(۱۸۷۲) 

لئو تولستوی

 

 

پدر

یکشنبه, 12 فوریه, 2012

4ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه

5ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده.

 6ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.

8ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه

10ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت 

12ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه …. ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد

14ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله

16ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده

18ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه

21ساله كه بودم، پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه، زياد با اين قضيه سروكار داشته

30ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه ،هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره

40ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 

45ساله كه شدم … حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ……   خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده…………

لطفا جای این چند نقطه خالی را شما پر کنید.

کوچه مردها(31)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

دو سه روز قبل از رسیدن ماه محرم،جوانهای محل با بیرق سیاه به درخانه ها مراجعه می کردند و درخواست کمک برای برگزاری مراسم محرم را می کردند.

پول،قند و شکر،پارچه های سیاه و سفید و……. از جمله چیزهایی بودند که در این مراجعات جمع می کردند که از دریافت پول بیشتر از هر چیز دیگری خشنود می شدند،چون دستشان برای خرید کمبودها کاملا باز می شد.البته در شبهای برگزاری مراسم درون تکیه بیشتر از این کمک های نقدی برخوردار می شدند.

محوطه ای را برای برپا کردن تکیه (ترجیحا زمینی که سه طرفش دیوار باشدة)انتخاب می کردند و با تیرک های چوبی و پارچه های سیاه و ساده یا منقش به اشعاری در وصف امام حسین و یارانش ،آنجا را به نحو بسیار زیبا و تحسین برانگیزی آماده برگزاری مراسم می نمودند.

با فرش هایی که از مردم قرض می گرفتند و خود مردم هم در این مورد نذر داشتند که فرشهایشان در ایام عزاداری محرم زیر پای سینه زنان باشد و وسایل هیئت که در انبار آقای شهیدی بود (که در این ایام طبل و سنج و پرچم ها با تیرک های چوبی متعلق به آنها هم از انبار خارج و به تکیه منتقل می شدند) همه چیز مهیای عزاداری شایسته سرور شهیدان می شد.

در تکیه هم مسئولیتها معلوم و توزیع شده بود.در میان ما بچه ها آن که طبل یا سنج می زد ،به همه فخر می فروخت و بقیه سعی می کردیم که هرطور شده وظیفه حمل یکی از پرچم ها را بعهده داشته باشیم.پنج شب اول دهه ماه محرم سینه زنی و عزاداری درون تکیه ها برگزار می شد و محوطه آقایان با پرده ای از محوطه خانم ها جدا می شد.تا مدتها نمی فهمیدم چرا پسرهای جوان محله برای چای بردن و پخش کردن در قسمت زنانه انقدر باهم بحث و دعوا دارند!نوحه خوان تکیه از سر شب نوحه ای را دم می گرفت و آن قسمتهایی را که جمعیت باید در جوابش می گفتند ،آنقدر تکرار می کرد تا همه یاد بگیرند و از ساعت هشت و نه شب مراسم با قران خواندن شروع و سپس نوجه آرامی را آغاز می کردند که معمولا با شعر:این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست،یا شعر غم مرگ برادر را برادر مرده می داند،شروع می کردند و یواش یواش اوج می گرفتند و نوحه اصلی شروع می شد که در این زمان به خواهش نوحه خوان همه می ایستادند و شکل مرتبی به صفها می دادند و سینه زنی با نظم و شور و حال خاصی شروع می شد.هرچه جلوتر می رفتیم،شور و حال سینه زنان بیشتر می شد و در اواخر خیلی از پیرها و مردهای جوان پیراهن های خود را در می آوردند و در حالی که چراغها را هم خاموش کرده بودند به شدت با دو دست بر سینه های لخت خود می کوبیدندو بالا و پایین رفتن های دستها و صدای برخورد دست ها بر سینه چنان هیبت و جذبه ای به مجلس می داد که صدای شیون زنان از آن طرف پرده و از خود بیخود شدن بعضی از مردان و به سر و صورت کوبیدنشان خون  را در رگ های حتی ما بچه ها به جوش می آورد و همه در نهایت آنقدر حسین حسین می کردند تا بی رمق می شدند و در این حال بود که نوحه خوان ضرب آهنگ نوحه خود را به شعری ملایم و آوازی فرم،تغییر می داد و با اشاره دست از همه می خواست تا بنشینند و این زمانی بود که در حالی که سینه زنان یا در حال پوشیدن پیراهن های خود بودند یا در حال پاک کردن صورتشان از اشک و یا بعضی هنوز در بغض ظلمی که بر امامشان شده بود ،در تفکر بودند و در همین لحظات بود که حاج آقا عرفانی که بعدا امام جماعت مسجد سیدالشهدا شد ،ایستاده از مردم می خواست که در این لحظات بیاندیشند که حسین(ع)چرا قیام کرد و برای چه جنگید و چرا خود و خانواده اش را در این راه قربانی نمود.بعد ها فهمیدم که با توجه به محدودیت های شدید رژیم حاکم غیر مستقیم به ما درس ایستادگی در برابر ظلم را می داد.روحش شاد.

در پنج شب دوم ،دسته سینه زنی با شکل و نظم خاصی بصورت متحرک در کوچه های مختلف محلات می گشت و نوحه خوانان به تکیه های دیگر می رفتیم و پس از چند دقیقه سینه زنی و نوحه خوانی در آن تکیه همین کار را ادامه می دادیم و به تکیه بعدی می رفتیم.اوج این عزاداری ها هم در شب های تاسوعا و عاشورا و روز عاشورا بود که دسته ها در هم می آمیختند و همه بر سر و روی خود می زدند و همه جا شربت و نهار و شام می دادند و همه میهمان امام حسین بودند.و عصر روز عاشورا هم مراسم شام غریبان ،همراه با نمایش آتش زدن خیمه ها و به اسیری بردن زنها و بچه های حرم حسینی همه را اشکریزان به خانه های خود روانه می کرد.

یاد حسین(ع) و سردار و برادر با وفایش عباس تا دنیا دنیاست دلهای عاشقانش را به آتش می کشد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند 

کوچه مردها(16)

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

بد نیست در این قسمت ،با درآمد و هزینه های زندگی در تهران پنجاه سال پیش آشنا شویم.

حقوق و درآمد اکثر قریب به اتفاق ساکنان محله در حد پانصد تا ششصد تومان در ماه بود.یا کارگر بودند و یا کارمند دولت.کاسب های محل ،هیچکدام جز “ممدآقا یزدی”ساکن محله نبودند.

هزینه ها هم بسیار پایین و در حد درآمد ها بود.بعضی چیزها را که یادم مانده ،برایتان می نویسم:

-گوشت کیلویی پنج تومان بود و من هرروز دوسیر گوشت می خریدم هشت ریال.

-نان تافتون دانه ای یک و نیم ریال بود و من هر صبح برای صبحانه چهار نان تازه می خریدم شش ریال و چهار ریال هم پنیر تبریزی می خریدم که ما شش نفر را کاملا سیر می کرد.

-تخم مرغ دانه ای یک ریال بود و نوشابه در دو اندازه کوچک و بزرگ دانه ای سه و نیم و چهار ریال بودند.ماست هم در کاسه های سفالی فیروزه ای رنگ ،هر ظرف سه ریال بود.البته برای هر نوشابه و یا کاسه ماست هم باید دهشاهی(نیم ریال)ودیعه ظرف می دادیم که با پس دادن آنها پول ودیعه را پس می گرفتیم.

-میوه هم به همین نحو بود.هندوانه خربزه و گرمک و طالبی کیلویی سه ریال و خیار گل به سر و گوجه فرنگی درشت ورامینی کیلویی دو ریال را به خوبی به خاطر دارم،همچنین انگور کیلویی پنج ریال را.این ها همراه یکی از انواع نان ها،معمولا شام شبانه ما بودند.

-در مورد البسه یادم می آید اولین شلواری که برایم خریدند و در یاد من مانده،پانزده ریال قیمت داشت و پیراهن و تی شرت را از همان بازارچه نزدیک میدان هاشمی (که روی هم ریخته بودند و هرکس یکی را انتخاب می کرد و می خرید)دانه ای دوازده و نیم ریال می خریدیم. قیمت یک کت و شلوار برای ما بچه ها حدود ده تومان و برای بزرگترها حداکثر بیست تومان بود.

حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)که پاسبان شهربانی بود و اهل تفرش ،بعضی غروب ها برای ما بچه ها که دورش جمع می شدیم،تعریف می کرد که حالا دیگر اجناس خیلی گران شده اند و برکت از زندگی رفته است! او می گفت در زمان کودکی اش قند ،یک من(سه کیلو)یک عباسی بود و برنج را که ما کیلویی هشت ریال می خریدیم ،هر یک من دهشاهی(نیم ریال) می خریدند.

به یاد دارم روزی مادرم مطابق معمول هشت ریال به من داد و گفت از ممد آقا یزدی یک کیلو برنج بخرم.چند دقیقه بعد دست خالی برگشتم و به مادرم گفتم:برنج شده کیلویی یک تومان(ده ریال)،دو ریال دیگر به من بده.

مادرم شروع کرد به گریه کردن و آه و ناله که:پدرتان که ده تومان خرجی روزانه را بیشتر نمی کند و همه چیز در حال گران شدن است.دوره آخر زمان شده.من بیچاره با این پول چطور شکم شماها را سیر کنم؟!

روایت بیست و هفتم

یکشنبه, 2 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوانمرد دعا می کرد و از خدا آینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند.خدا دعایش را برآورده نمی کرد،و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.

روزی عاقبت،دعای جوانمرد مستجاب شدو خدا آینه ای به او دادو جوانمرد حقیقت خود را دید.پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.

جوانمرد ترسان شد و گفت:نه خدایا،اما این من نیستم.پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟

خدا گفت:آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی،آن منم،که گاهی در جامه تو می روم.و گرنه تو همینی که می بینی.

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت……….

عشق یعنی چه؟

دوشنبه, 13 دسامبر, 2010

تعدادی از متخصصین این پرسش را از گروهی از بچه های چهار تا هشت ساله پرسیدند که:”عشق یعنی چی؟”

پاسخ هایی که دریافت شد،عمیق تر و جامع تر از حد تصور هرکس بود.در اینجا بعضی از این پاسخ ها را برای شما میآوریم:

– هنگامی که مادر بزرگم آرتروز گرفت،دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهای پایش را لاک بزند.بنابراین،پدر بزرگم همیشه این کار را برای او می کرد،حتی وقتی که دستهای خودش هم آرتروز گرفت.این یعنی عشق.(ربکا 8ساله)

– وقتی یک نفر عاشق شما باشد،جوری که اسمتان را صدا می کند متفاوت است و شما می دانید که اسمتان در دهان او در جای امنی قراردارد!(بیلی چهارساله)

– عشق هنگامی است که یک دختر بصورتش عطر می زند و یک پسر بصورتش اودکلن می زند و باهم بیرون می روند(کارل پنج ساله)

– عشق هنگامی است که شما به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینی سرخ کرده هایتان را به یک نفر می دهید بدون اینکه او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد.(کریس شش ساله)

– عشق هنگامی است که مامانم برای پدرم قهوه درست می کند و قبل از آنکه جلوی او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است.(دنی هفت ساله)

– اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جوری عشق بورزید،باید از دوستی که ازش بدتان می آید شروع کنید.(نیکا شش ساله)

– عشق هنگامی است که به یک نفر بگویید از پیراهنش خوشتان می آید و او هرروز همان پیراهن را بپوشد(نوئل هفت ساله)

-عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهای طولانی،هنوز همدیگر را دوست دارند.(تامی شش ساله)

– عشق هنگامی است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا می دهد.(الین پنج ساله)

برنده این مسابقه پسر چهر ساله ای بود که پیرمرد همسایه اش به تازگی همسرش را از دست داده بود.پسرک وقتی گریه کردن پیر مرد را دید،به حیاط خانه آنها رفت و از زانوی او بالا رفت و همانجا نشست.وقتی بعدا مادرش پرسید :به مرد همسایه چه گفتی؟پسرک گفت:

هیچی،فقط کمکش کردم گریه کنه!