برچسب ها بـ ‘پیامبر’

تصویر نوشته 96

سه شنبه, 27 نوامبر, 2018

تکه های ناب 23

چهار شنبه, 10 اکتبر, 2018

همه دین ها از طریق ارث به ما می رسند،
مگر عشق،
زیرا عشق تنها دینی است که پیامبرانش را خود می آفریند.

سعاد الصباح

از سر خستگی 3

شنبه, 10 مارس, 2018

باید به یاری هم برخیزیم.باید ما شویم و هرچه غیر ما(من) است از خود برانیم.باید عاشق شویم و دست یکدیگر را بگیریم.باید باهم دوست شویم و یکدیگر را دوست بداریم.
باید که همه پیام آور و پیامبر عشق باشیم.باید که هریک به وسع خود بکوشیم،بی شتاب و پرحوصله و سرسخت،همچون عاشقان.
باید دوباره انقلاب کنیم،اما این بار” انقلاب عشق “.
به قول نادر ابراهیمی:
دوست داشتن خوب است ، عشق اما ، عالی است.
دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست.
دوست داشتن دریاست . عشق ، آتشفشان زنده ی روح.
بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه ی قبر هایش خالی خالی ؛ باغی ، بوته هایش ، درخت هایش همه خشکیده و پژمرده.
بی عشق ، چشه بی آب است . قلب ، بدون راز.
بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن ، اما عشق را همه میل تن به تن ندیدن.
از نگاه به نگاه ، رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می توان یافت ؛ از ضربه های آهنگرانه ای که بر سندان قلب می کوبند.

وقت آن رسیده که….. 2

شنبه, 1 جولای, 2017

ایرانی عارف بود و یزدان پرست،
ایرانی دروغ را بسیار ناخوش می دانست و مادر همه پلیدی ها،راه فقط یکی بود و آنهم راه راستی،
ایرانی آب را هدر نمی داد و آلوده نمی کرد،
درخت و طبیعت وجودی مقدس برای ایرانی بود،
ایرانی تقویت نیروی بدنی و نیروی اندیشه را دو رکن اصلی انسانیت خود می دانست،
ایرانی آبادگر بود و کار و تلاش را عبادت یزدان پاک می دانست،
ایرانی مهربان بود و مهمان نواز و گشاده رو،
ایرانی هنرمند بود و هنردوست،لطیف و خشن نواز،
ایرانی ضحاک کش بود و ظالم ستیز،
ایرانی دادگستر بود و همنوع نواز و مدافع مظلومین،
ایرانی آباد کننده زمین بود و پیامبر رفاه و سعادت بشریت،
ایرانی عامل تحول و تربیت همه وحشیانی بود که به سرزمینش حمله کردند و به ظاهر مغلوبش کردند،
ایرانی شهره بود در عالم به آدمیت و نگین حلقه بشریت .
آیا تاریخ گواه این ادعا ها نیست؟
پس چرا اکنون اینگونه نیستیم؟

برای چه آمدیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2017

واعظا از نفرت و بیزاری و کینه مگو
عشق را جاری کن و از مهر و همیاری بگو
این همه جنگ و جدل مقصود از خلقت نبود
نازنینا از پیامبر قصه رحم و شفقت را بگو
این جهان بهر تلاش و مردی و آزادگی است
داستان رادمردان گذشته از خود و دنیا بگو
گر دوروزی میهمان خاک ویرانش شدیم
از حکایتهای وصل و جنت و یاران رعنایش بگو
ما برای بارش مهر خدا در این کویر پر ز خس
آمدیم تا سرفرازو سربلند نزدش رویم،این را بگو
راز خلقت،عاشقی با بنده های بیکس و درمانده است
خود بسوزان همچو پروانه به گرد آدمی ، چیزی مگو

سرزمین عجایب 1

سه شنبه, 6 می, 2014

قبل از شروع توضیحات،اشاره به نکات زیر را ضروری می دانم:

-غرض تعریف یکطرفه از این کشور و مردمش نیست،اما نکته در اینجاست که قصد من بیان خوبی ها و نقاط قوت آنها به منظور آگاهی و انشالله الگو برداری است که پیامبر ما فرموده:دانایی را حتی در چین بیاموزید.قطعا آنها هم عیوبی همچون نوشیدن مشروبات الکلی و بی بند و باری و…..دارند اما من برای عیب جویی و دعوا به آنجا نرفته بودم.

-اگر می گویم سرزمین عجایب،نه به منظور این است که آنها کار عجیبی کرده اند- که بر عکس آنها عادی , درست در اکثر موارد عمل نموده اند – بلکه می خواهم بگویم که بسیاری از رفتارهای آنها بر عکس ماست و به همین دلیل در نظر اول عجیبند ،اما خیلی زود درمی یابی که ما راه را کج رفته ایم و عجیب نیستند.

– خلاصه کنم،بقول سید جمالدین اسد آبادی ، در این سرزمین مسلمان خیلی کم دیدم اما رفتار اسلامی را کاملا حس کردم.گواهم بر این مدعا ،مطالبی است که در قسمت های بعدی تقدیم خواهم کرد.با این همه به من خرده مگیرید که در انتها بگویم:هیچ کجا ایران نمی شود!

مورچه و سلیمان

شنبه, 7 جولای, 2012

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…

و این آغاز انسان بود

چهار شنبه, 1 ژوئن, 2011

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه…

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

عرفان نظر آهاری