برچسب ها بـ ‘پند’

سر عشق

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان  آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به  سر  برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که  گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از : سعدی شیرازی

 

خاطر حزین

دوشنبه, 17 سپتامبر, 2012

خاطر حزینت کرده ام،جانم به لب آورده ای

ای مالک روح و روان،اینجا رهایم کرده ای؟

آورده ای در این جهان،بی قوت و بی جا و مکان

وانگه دمادم بنده را،پند و نصیحت کرده ای

من در عدن سرخوش بدم،در عیش و ناز زندگی

گر باب من خبطی نمود،با من چرا بد کرده ای؟

خود آوری،خود می بری،چندی اسیرم این میان

در کنج زندان جهان،سیل بلا ره کرده ای

این سرزمین درد را،از من بگیر و هبه کن

آن وعده آرام دل،کز روز اول کرده ای