برچسب ها بـ ‘پنجه’

مشتعلم کردی

دوشنبه, 3 جولای, 2017

ﺷﻤﺴﻢ  ﺷﺪﯼ ﻭ «ﻣﻮﻟﻮ ﯼ ﺍﻡ » ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ !
ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻏﺰﻝ «ﻣﻨﺰﻭﯼ » ﺍﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ !
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﺭﻭﻳﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺷﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ
ﺩﺭ ﭘﻨﺠﻪ ﺍﻡ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ !
ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﻳﺨﺖ ﻓﻌﻮﻝٌ ﻓﻌﻼﺗﻢ !
ﻣﻦ ﻣﺸﺘﻌﻞٌ ﻣﺸﺘﻌﻞٌ ﻣﺸﺘﻌﻼﺗﻢ !

شاعر: غلامرضا طریقی

مقالات 53

یکشنبه, 26 ژوئن, 2016

عشق 13

از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

مقالات 39

یکشنبه, 7 فوریه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 3

 از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

از عماد خراسانی

دوشنبه, 16 نوامبر, 2015

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز

خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي‌دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنوز

اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري
وين چه سوزي‌ست که در پرده ساز است هنوز