برچسب ها بـ ‘پنجره’

از سهراب سپهری

دوشنبه, 15 جولای, 2019

هر کجا هستم،باشم
آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است
چه اهمیت دارد؟
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم
که چرامیگویند:اسب حیوان نجیبی است،کبوترزیباست؟
وچرادرقفس هیچ کسی کرکس نیست؟
گل شبدرچه کم ازلاله ی قرمزدارد؟
چشمهارابایدشست،جوردیگربایددید
واژه ها رابایدشست
واژه بایدخودباد،واژه بایدخودباران باشد
چترهارابایدبست،
زیرباران بایدرفت

این بار خطاب به سهراب عزیز

دوشنبه, 14 جولای, 2014

با تو هستم سهراب:
تو كه گفتي ” گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد؟”
راست مي گويي تو ،
چه تفاوت دارد قفس تنگ دلم ،
خالي از كس باشد يا به قول تو پر از ناكس و كركس باشد ؟
من نه تنها چشمم ، واژه ها را هم شستم ،
فكر را ، خاطره را ، خواب يك پنجره را ،
زير باران بردم
چترها را بستم ، من به اين مردم شهر پيوستم
من نوشتم همه حرف دلم
آرزو كردم و گفتم كه هوا ، عشق ، زمين ، مال من است
ولي افسوس نشد زير باران من نه عاشق ديدم
نه كه حتي يك دوست
” زير باران من فقط خيس شدم ”
باز هم مي گويي ” چشم ها را بايد شست ؟؟؟
جور ديگر بايد ديد ؟؟؟

سرزمین عجایب 6

شنبه, 17 می, 2014

از دیگر نکات بسیار قابل توجه در این سرزمین امنیت و آزادی حیوانات است!

خودشان در تبلیغات و کلیپ های تلویزیونی دائما یادآوری می کنند که ما این سرزمین را از این حیوانات به امانت گرفته ایم و یادمان نرود که مالکان اصلی استرالیا آنها هستند.(ناجوانمردها بومیان استرالیایی را به حساب نمی آورند)،به هر حال باید باشی و ببینی که چه حکومتی دارند.در یک دریاچه مصنوعی صدها قوی مشکی و هزاران مرغابی در حال شنا و بازی بودند و هرکس نزدیکشان می شد،انها هم به سویش هجوم می آوردند ،چون فکر می کردند که برایشان غذا آورده است و بسیاری از مردم هم با مقدار زیادی نان می آمدند و برایشان تکه نان پرتاب می کردند.صحنه ای واقعا دیدنی بود.

صبح ها با کنار زدن پرده اتاق برای استفاده از نور صبحگاهی،دیدن یک کوالا که پشت پنجره شما به خواب عمیقی فرو رفته،مطلبی عادی است.

پیاده روی در جنگل یا کنار اسکله ها ،همواره می تواند همراه با دیدن چند کانگورو یا پنگوئن یا تعداد زیادی طوطی همراه باشد.

اما از همه جالبتر وجود پرندگان مختلف در مرکز شهر و جاهای تجاری است.به راحتی در میان دست و پای مردم می لولند و هرجا کسی غذایی می خورد،طلبکارانه توقع دریافت سهمی از غذای او را دارند،حتی اگر این مکان طبقه چهارم یک مجتمع تجاری و محوطه رستوران های آن مجتمع باشد.گنجشکها مصرانه روی میز شما می نشینند و آنقدر طلبکارانه نگاهتان می کنند تا چیزی به آنها بدهی!

مطمئنا اگر در ایران بود،ظرف یک شبانه روز نسل همه آنها را برمی انداختیم؟!

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

گلی در مرداب 3

سه شنبه, 7 می, 2013

خونه این خونه ویرون

واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک

چه روزایی رو به یادم میاره

اون روزا یادم نمیره

دیواره خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ی ما

دریا بود ستاره بود منظره بود

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

پدرم میگفت قدیما

کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشقه مادرم بود

که تو باغچش گل اطلسی میکاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

سیل غارتگر اومد

از تو رودخونه گذشت

پلا رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادر و دیوونه کرد

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه ی دیوونه ها

منه زخمی منه خسته منه پاک

مینویسم آخرین حرف و رو خاک

کی میاد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره

کی میاد دست توی دستم بذاره

باز هم درخت خرمالو

شنبه, 26 ژانویه, 2013

درخت خرمالوی روبروی پنجره اتاق کارم یادتان هست؟

همان که با برف سنگین سال گذشته از ساقه به دو نیم شد و نیمی مرد و نیمی به حیاتش ادامه داده است را می گویم.

دیدن نیمه زنده اش همیشه مرا به یاد نیمه مرده اش می انداخت و سخت آزارم می داد.مثل زمانی که یک جانباز هفتاد درصدی را می دیدم ومی بینم.

چند روز پیش با خوشحالی دریافتم که در بالاترین شاخه اش و درست مقابل پنجره من، دو “یاکریم” لانه کرده اند و یکی از آنها روی تخم هایش نشسته تا فرزندانشان را به دنیا بیاورد و آن دیگری دائما در حال آذوقه آوردن برای اوست.

حالا دو دوست جدید دارم که بسیار با برکتشان می دانم و به زودی تعدادشان بیشتر هم خواهد شد.

بنازم درخت نیمه جان خرمالویم را که با این وضعتش و در حالی که خود درد می کشد،پناهگاه و ماوای موجودات دیگر خداوند است.

چقدر می توان از او آموخت!؟

ای کعبه

دوشنبه, 8 اکتبر, 2012

ای کعبه ، منم صدای دلسوخته ها

آتش به دلی چو من ، ندیده است خدا

این پرده که گرد توست ، می دانی چیست ؟

دود دل من طواف کرده است تو را

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 

شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد

شک ، آن لغت غریب را معنا کرد

شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم

بین همه ی  دروغ ها ، پیدا کرد

 

 

در ساعت من ،حکایتی ناپیداست

در ساعت من، قطره هزاران دریاست

این عقربه ها که گرد هم می چرخند

انگار یکی شمس، یکی مولاناست

 

ایرج زبردست

عاشقانه ها(8)

یکشنبه, 10 ژوئن, 2012

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می‌لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می‌بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

شاعر: خلیل ذکاوت