برچسب ها بـ ‘پنبه’

از احسان افشاری

دوشنبه, 14 سپتامبر, 2020

خبر این است : شهر خاموش است
خبری نیست ، شهر خاموش است
خبری نیست آنچه می بینم
قاصدک های پنبه در گوش است
باز در باغ وحش انسانی
در زمستان سال های تباه
می رسد شهر چترهای سپید،
به خیابان ِ چکمه های سیاه
پادشاهان دو سوی این شطرنج
رو به آیینه های تشریفات
بعد ِ پایان میهمانی ِ خون
گره شل می کنند از کروات
گرچه سربازهای بی تابوت
ریشه در باغ شعله ور زده اند
پادشاهان دو سوی این شطرنج
جام بر جام ِ یکدگر زده اند
آی انسان عصر خواب زده
ای که با وعده ی سراب خوشی
قایق صلح می رسد اما ،
بعد ارابه های نسل کشی !
این منم کودکی که بعد از جنگ
نامه ای عاشقانه پست نکرد
آنکه از دفتر چهل برگش
موشک کاغذی درست نکرد
شاخه های درخت همسایه
باز زندان بادبادک هاست
خبری نیست شهر خاموش است
خبری نیست کودکی تنهاست

کوچه مردها 159

چهار شنبه, 13 می, 2015

در بقیه ساعات خالی ایام بین امتحان نهایی دبیرستان و کنکور که کلاس نداشتم،بهترین محل برای درس خواندن متمرکز و بدون سرو صدا پشت بام خانه خودمان بود.با وجود اینکه آفتاب و گرما اذیتم می کرد،اما با پناه بردن به سایه و با توجه به بی سرو صدایی محیط بهترین محل بود.
اما این جا هم دردسرهایی داشت که به چند مورد از آنها اشاره می کنم:
– میوه فروش ها یی که با وانت می گذشتند و با بلندگو تبلیغ اجناس خود را می کردند،حسابی کلافه ام می کردند و با سروصدای خود تمرکزم را به هم می زدند و تا نمی رفتند نمی توانستم ادامه دهم و استراحت اجباری به خودم می دادم!
حالا اگر این وسط دوتا از خانم های خرید کننده باهم به درد دل هم می افتادند که دیگر بیچاره بودم و ضمن اینکه با آخرین رخدادهای دو خانواده کلی آشنا می شدم(که در عین حال پشیزی هم به دردم نمی خورد) کلی هم وقت تلف می شد!
– با عبور هر موتور گازی یا موتور سیکلت،صدایی ایجاد می شد که باز تمرکز فکری من را به هم می ریخت و ناگزیر باید صبر می کردم تا موتور دور شود و صدایش هم محو گردد تا من ادامه بدهم.
بعد از یکی دوروز راه حلی پیدا کردم.گذاشتن پنبه در گوشهایم!خیلی مفید بود.
– بعد از دو سه روز دردسر تازه ای درست شد.دختر همسایه که متوجه حضور من روی پشت بام شده بود،با یک ضبط و پخش صوت به پشت بام خودشان که روبروی خانه ما بود می آمد و آهنگ ها و ترانه های غمگین و عاشقانه را با آخرین حد ممکن صدا پخش می کرد و خودش هم می نشست و سرش را روی دو پایش قرار می داد و هر دقیقه آهی می کشید و دوباره سرش را روی زانوانش قرار می داد.
خدایا این یکی را چگونه حل کنم؟!
خوشبختانه آنقدر عاقل بودم که ارزش این ساعات و روزهای طلایی قبل از کنکور را بدانم و وقتم را به کار دیگری اختصاص ندهم،لذا بلند می شدم و به سمت دیگر پشت بام که در دید ایشان نبود می رفتم و با وجود تابش آفتاب در ان قسمت،تحمل می کردم و در گوشم هم که پنبه بود.
بعد از دوروز دخترک ناامید شد و دست از سرم برداشت!

در مقابل چی مثل چی باش!

شنبه, 8 سپتامبر, 2012

در مقابل چـــــی ، مثل چــــی باش

 

در مقابل کار های روزمره ، مثل ساعت دقیق و منظم باش .

 

در مقابل حوادث و خبر های بد چون باد سریع بگذر.

 

در مقابل بزرگتر ها چون بید همیشه سر به زیر باش .

 

در مقابل مشکلات و سختی ها چون سنگ خارا قوی و غیر شکننده باش.

 

در مقابل سخنان درشت و ناراحت کننده چون پنبه نرم باش.

 

در مقابل عواملی که نمی توانی آنها را تغیربدهی چون موم انعطاف پذیر باش.

 

در مقابل بخشش همچو خورشید سخاوتمندانه و بی توقع به همه بتاب.

 

در مقابل ضعف نفس مانند شناگری ناشی آنقدر خود را به آب بزن تا روزی شناگری ماهر شوی.

 

در مقابل تملق و چاپلوسی مانند ناشنوایان باش که نه می شنوند و نه عکس العمل نشان می دهند.

 

در مقابل جاه و مقام چون عقابی باش که هر چقدر بالا می رود کوچک و کوچکتر می شود.

 

در مقابل پشتکار همچون مورچه ای باش که باری را که ده ها برابر خود وزن دارد بر دوش دارد و از یک سربالایی ده ها بار بالا رفته پایین می افتد ولی همچنان ادامه می دهد.

 

در مقابل نا امیدی همیشه بزرگانی از تاریخ را به یادآور که با وجود معلولیت ها و محرومیت ها نامشان برای همیشه در تاریخ ماندگار است.

 

در مقابل غرور همیشه انسان هایی را به یاد آور که یک شبه از همه چیز به هیچ رسیده اند.

 

در مقابله زیاده خواهی همیشه بادکنک را به یادآور که تنها می تواند مقدار معینی باد را تحمل کند ، در غیر این صورت می ترکد و نابود می شود.

 

در مقابل وسوسه های شیطانی همچون کرو لال دیوانه ای شو که نه می شنود و نه می بیند و نه احساسی دارد.

 

در مقابل الفاظی مانند شانس و بخت و اقبال مانند بی سوادی شو که یک کتاب پر از این کلمات را روبه رویش قرار داده باشند.

 

در مقابل ترس باتلاقی را به یاد آور که هر چه بگذرد بیشتر در آن فرو می روی.

 

در مقابل دشمن به طرزی عمل کن که عکس العمل او با دوستت فرق چندانی نداشته باشد.

 

در مقابل ارتکاب به گناه چنان فرض کن که برای رسیدن به آن باید از یک دیوار بتونی با دست خالی بگذری.

 

در مقابل دشمن دوست نما همچون قطب های همنام دو آهن ربا عمل کن.

 

در مقام دوست چنان باش که هیچگاه پشت سرش حرفی نزنی که اگر روزی مجبور شدی روبه رویش بگویی شرمنده شوی.

 

در مقابل شکست مانند ماهی باش که در خلاف جهت جریان رود ، خستگی ناپذیر ساعت ها و روز ها شنا می کند.

وبالاخره

در مقابل عشـق

همچون شاعران بزرگ با احساس وآماده پاسخگویی باش.