برچسب ها بـ ‘پلی تکنیک’

کوچه مردها 172

چهار شنبه, 18 نوامبر, 2015

فضای سیاسی دانشگاه ها هم در آن زمان بسیار قابل تامل بود.
به طور کلی دانشجویان به دو دسته تقسیم می شدند:
دسته اول که اکثریت دانشجویان را شامل می شد ،علاوه بر درس خواندن برای خود رسالت آگاه سازی جامعه و مبارزه با ظلم ها و مفاسد رژیم و نظام حاکم را هم قائل بود.
دسته دوم دسته بی تفاوت ها بودند که می خواستند هرچه زودتر درس خود را بخوانند و سر سلامت از این محیط بیرون ببرند و بعنوان یک آقا یا خانم مهندس در جامعه شخصیت والایی پیدا کنند.
البته از همان سال که ما وارد دانشگاه شدیم،رژیم دست به یک ابتکار زد و تعدادی پسر و دختر را بعنوان دانشجوی بورسیه نیروی هوایی وارد دانشگاه ما نمود که بقیه دانشجویان به شدت نسبت به این حضرات حساس بودند و از آنها دوری می کردند و در مقابلشان خیلی احتیاط می نمودند.
به هر حال دانشجویان فعال سیاسی به سرعت در دانشگاه جذب یکی از دودسته “انجمن اسلامی دانشجویان” یا “دانشجویان فدایی خلق” می شدند که از نامشان پیدا بود که اولی دارای باورهای مذهبی و اسلامی بودند و دومی دارای باورهای کمونیستی.البته در سال آخر حکومت رژیم شاهنشاهی،هر یک از این دو دسته،به دو سه دسته فرعی دیگر تقسیم شدند.
تمرکز بچه مسلمان ها در نمازخانه دانشگاه و کوهنوردی های گروهی در تعطیلات و جلسات محرمانه بین خودشان بود و تمرکز چپی ها هم در کوهنوردی و جلسات داخلی و یک کار ابتکاری بود،به این ترتیب که تیمی متشکل از یک پسر و یک دختر تشکیل می دادند و به آنها موضوعاتی اجتماعی – سیاسی برای تحقیق ارجاع می دادند که خود این روش برای ایشان طرفدارانی خلق نموده بود که بیشتر از رسالت اجتماعی به بهره مندی های دیگرش اهمیت می دادند! در عین حال هر دو دسته از این درایت فکری نیز برخوردار بودند که در مقابله با رژیم شاه که سعی زیادی در ایجاد تفرقه و درگیری بین آنها می نمود،باهم متحد بودند و اجازه سوئ استفاده از اختلافات بین خود را نمی دادند. در قسمت های بعدی به چند نمونه اشاره خواهم نمود.
به هر حال دانشگاه پلی تکنیک یکی از سیاسی ترین و فعالترین دانشگاه های ایران در آن زمان بود که در سال های قیام و انقلاب مردم ایران هم به خوبی در پیروزی انقلاب اسلامی ایران نقش خود را ایفا نمود و به اشکال مختلف به بروز این زلزله اجتماعی زمان خود در جهان کمک کرد.

کوچه مردها 170

چهار شنبه, 21 اکتبر, 2015

با دریافت کمک هزینه های تحصیلی،از همان ابتدای دوره دانشجویی،می توان گفت که ما هم به نوعی صاحب درآمد و مستقل از خانواده می شدیم.مبلغ این کمک هزینه ماهانه سیصد تومان بود که به خوبی کفاف هزینه ای ما را در طول یک ماه می داد ،اگرچه بسیاری از ما با اموری مانند تدریس خصوصی،ترجمه،تدریس ساعاتی در هفته در مدارس و…. درآمد دیگری هم داشتیم که موجب گذران خیلی خوب روزگارمان می گردید.
من هزینه های زیادی نداشتم.آن زمان اکثر کتاب های درسی ما به زبان انگلیسی بود که از کتابفروشی داخل دانشگاه که مسئولش آقای بود به نام آقای مریخی ،تهیه می کردین.هر ترم شش هفت کتاب درسی قطور می خریدیم که هیچوقت قیمت آنها در مجموع از ده تومان بیشتر نمی شد.پول اتوبوس ما هم روزانه حداکثر یک تومان می شد که از ماهی بیست تومان تجاوز نمی کرد.بهای بن غذای ما هم حدودا چهل تومان در ماه می شد(هر وعده دو تومان) و به این ترتیب هزینه های ضروری ماهانه من به طور متوسط به هفتاد تومان هم نمی رسید و مابقی این مبلغ به اضافه درآمد من از تدریس های خصوصی صرف لباس و تفریحاتی مثل سینما رفتن و گردش با دوستان و مسافرت می گردید.کاملا از گرفتن پول از پدرم بی نیاز شده بودم و برای خودم استقلال داشتم و احساس شخصیت کاملی می کردم!
تدریس خصوصی من هم با پی بردن همسایه ها نسبت به قبول شدن من در دانشگاه پلی تکنیک و در نتیجه نخبه محسوب شدن من در محله! دیگر نیاز به فعالیت و بازاریابی نداشت و همسایه ها با مراجه به مادر من،می خواستند که من چند جلسه ای را در یک درس با فرزندشان کار کنم و نرخ آن روزها هم بیست تومان برای هرجلسه بود که من معمولا ماهی دویست،سیصد تومان هم از این محل درآمد داشتم.
مجموع دو درآمد فوق از من آدم نسبتا پولداری ساخته بود(البته نسبت به بچه های دیگر محل،و الا نسبت به خیلی از بچه پولدار های دانشگاه که ماشین هم داشتند،من فقیری بیش نبودم) که محل مراجعه بعضی از بچه محل ها برای قرض کردن هم بودم(اگرچه خیلی ها قرض کردند و پس ندادند!) و حتی در مسافرت ها هم سعی می کردند که هزینه ها را گردن من بیاندازند که من هم مقاومتی نمی کردم و با کمال میل این کار را می کردم.
حتی اگر ریا نباشد،در یکی دو مورد هم توانستم به خانواده های فقیر محله ،کمک هایی در بعضی زمینه ها بکنم که در اغنا و لذت بردن روحی من بسیار موثر بودند.

کوچه مردها 163

چهار شنبه, 15 جولای, 2015

بالاخره تابستان سال 1354 هم تمام شد و روز رفتن به دانشگاه فرا رسید. در راه بی اختیار به یاد اولین روز دبستانم افتاده بودم(که وصفش را یرایتان نوشته ام) و با آمیزه ای از گریه و خنده پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم.
از این پس دیگر همیشه کار من این بود که از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(خیابان آیزنهاور سابق)، حدود بیست دقیقه پیاده روی می کردم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب(میدان بیست و چهار اسفند سابق) می رفتم .تا اینجا همان مسیر همیشگی من از خانه تا دبیرستان بود،اما از اینجا به بعد با اتوبوس های دو طبقه شرکت واحد که مسیر انقلاب به میدان امام حسین(میدان شهناز سابق) را از مسیر خیابان طالقانی(تخت جمشید سابق) می رفتند ،طی طریق می کردم و در ایستگاه خیابان حافظ پیاده می شدم و با دو سه دقیقه پیاده روی به درب اصلی دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک می رسیدم.
روز اول پس از ورود به محوطه دانشگاه حال کسی را داشتم که فتح بزرگی کرده بود و حالا داشت با غرور تمام وارد سرزمین فتح شده،می شد!اولین کسی که در آنجا شناختم و حکم اولین دوست دانشگاه را برای من پیدا کرد،جوانی بود به اسم حسین که او هم مثل من غریب و سرگردان بود و علاوه بر این استاد راهنمای هردوی ما یک نفر بود.باهم نزد استاد راهنما رفتیم و چون ترم اول بود او برای ما واحدهایی را که از قبل برای همه ترم اولی ها پیش بینی شده بود، لیست کرد و ماهم بر اساس همان لیست ثبت نام کردیم و خلاصه تمام شد و بنده با شماره دانشجویی 12143 با دادن یک عکس،یک کارت دانشجویی دریافت کردم و با همان کارت،همان روز ده تومان دادم و بن غذای یک هفته (پنج روز) را از آقا منوچهر ژتون فروش که فردی بسیار شوخ و دوست داشتنی بود،دریافت کردم و به این ترتیب جزئی از این دانشگاه شدم.بعد هم با حسین رفتیم سالن ورزشی دانشگاه و با دیدن امکانات آنجا به حدی ذوق زده شدیم که تا غروب در حال انجام ورزش های مختلف بودیم و تا آخر آن ترم هم بیشتر از آنکه در کلاس درس باشین،در سالن ورزش روزگار گذراندیم!
دانشگاه برای من محیطی بسیار جذاب و لذت بخش بود.مختلط بودن دختر و پسر در کلاس ها،آزادی شرکت یا عدم شرکت در کلاس ها،محیط باز اظهار عقیده،و به خصوص سلامت و پاکی حاکم در روحیه دانشجویان آن زمان،مرا وارد دنیایی کرده بود که تا بحال تجربه اش نکرده بودم و به همین دلیل تا چند ماه گیج و سرگردان بودم تا نهایتا توانستم خود را با آن محیط تطبیق دهم.

کوچه مردها 162

چهار شنبه, 24 ژوئن, 2015

بالاخره جواب های دانشگاه های مختلف رسید و من از هفده جایی که کارنامه فرستادم در شانزده دانشگاه و موسسه ،اعلام قبولی دریافت نمودم،البته بعضی جاها در لیست قبولی های قطعی بودم و در بعضی دانشگاه ها در لیست رزروها.
بهترین نتیجه را از موسسه علوم بانکی دریافت کردم که نفر پانزدهم لیست بودم. اما من که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و تنها از سر کنجکاوی به آنجا مدارک فرستاده بودم!
در دانشگاه علم و صنعت برای مهندسی راه و ساختمان درخواست داده بودم.در دانشگاه های تهران و تبریز برای مهندسی مکانیک که تنها جایی که قبول نشده بودم ،همین مکانیک دانشگاه تهران بود.حتی با پدرم تبریز هم رفتیم و شب بسیار بدی را در آنجا به خاطر پیدا نکردن جایی برای خواب گذراندیم و نهایتا هم در آشپزخانه یک مسافر خانه،من روی میز بزرگی خوابیدم و پدرم در زیر آن میز و روی زمین!اما صبح روز بعد که برای ثبت نام مراجعه کردم به علت اینکه اصل مدارک را نمی خواستند به من پس بدهند تا به بقیه دانشگاه ها هم سر بزنم،منصرف شدم و برگشتیم!
در دانشگاه شریف که آن موقع نامش دانشگاه صنعتی آریامهر بود هم در رشته شیمی قبول شده بودم و از همه جالب تر اینکه با توجه به شرایط خاص دانشگاه شهید بهشتی(که آن موقع نامش دانشگاه ملی بود) هم در رشته پزشکی قبول شده بودم و بسیاری از افراد فامیل عقیده داشتند که اگر در این رشته ادامه تحصیل ندهم،دیوانه ام!
اما از کوچکی پدرم دائما آرزوی خود را اینگونه در هر زمان و مکانی به زبان می آورد که:دلم می خواد این پسرم مهندس نفت بشه!
و من هم در دانشگاه امیرکبیر(پلی تکنیک آن زمان) در رشته شیمی و پتروشیمی پذیرفته شده بودم و در نتیجه این فرصت را داشتم که به این آرزوی مردی که بعد از خدا،هرچه دارم از اوست جامه عمل بپوشانم.
تردید نکردم و روز ثبت نام،همه مدارک خود را تحویل دادم و با دست خالی اما فاتحانه از دانشگاه بیرون آمدم.پدرم مثل همیشه بیرون دانشگاه و کنار موتور سیکلتش منتظر من بود.بدون اینکه سوالی کند،گفتم:همونجور شد که می خواستی.با کمک خدا مهندس نفت می شم.
احساساتی شده بود.سیگاری روشن کرد.چند پک عمیق زد و سوار موتور سیکلت شد و روشنش کرد.پشتش نشستم و رفتیم تا این خبر را به خانه هم برسانیم.برای همه ما یکی از روزهای خوب زندگی بود.