برچسب ها بـ ‘پلور’

کوچه مردها(59)

چهار شنبه, 11 آوریل, 2012

از این بخش تا آنجا که به طول بیانجامد،قصد دارم تا از سفرهای هرساله خود به بابل و خوانسار بنویسم که از همان خردسالی تا سالهای جوانی،هر ساله تکرار می شدند و اثرات بسیاری در ذهن و روح من برجای گذاشته اند.

از بابل شروع می کنم که سرزمین پدری است و به همین دلیل من نیز خود را یک “بابلی” می دانم،اگرچه در تهران به دنیا آمده ام.

بابل یکی از شهرهای سر سبز استان مازندران است و در عین حال یکی از پر رونق ترین آنها.بهترین افراد فنی و صنعتی و همچنین پزشکان و بیمارستان های استان در این شهر قرار داشته و دارد.هنوز مرکز مخابرات استان مازندران در این شهر است و …….

اما این شهر نیز در بستر زمان تغییرات زیادی کرده است و از دید من،هرگز صفا و زیبایی پنجاه سال پیش را ندارد که ندارد!

برای رفتن به بابل باید می رفتیم خیابان :چراغ برق” یا “امیرکبیر”فعلی و از یکی از دو شرکت مسافربری “ایران پیما” یا “پی .ام . تی” بلیط تهیه می کردیم .قیمت بلیط سه تومان بود و سوار کردن بارهای مردم بر روی سقف اتوبوس و بستن آنها توسط شاگرد راننده هم بسیار وقتگیر بود و هم تماشایی.جدل مسافران با شاگرد راننده صحنه ای جالب خلق می کرد و بالاخره اتوبوس با صلوات های پی در پی مسافران راه می افتاد. با اتوبوس های بنز 302 آن زمات پنج تا پنج ونیم ساعت در جاده تنگ و پرپیچ و خم هراز می نشستیم تا بالاخره بعد از گذشتن از جاجرود و رودهن و پلور و آب اسک و آمل می رسیدیم به بابل.همیشه در طول راه صحبت از همت و غیرت مردانی بود که اراده کرده اند و کوه ها را شکافته اند و این جاده را ساخته اند. جاهای خطرناک زیاد داشت و در ایام سرد و برفی سال عبور از این جاده بسیار مشکل و تقریبا غیر ممکن می شد که در اینگونه موارد باید از جاده فیروز کوه می رفتیم که جاده متروکه و قدیمی تری بود و همچنین دورتر.از آن مسیر ابتدا به قائم شهر(که آن زمان شاهی نامیده می شد)می رسیدیم و سپس باید به بابل می رفتیم.در این جاده هم دیدن” پل ورسک “در آن ارتفاع و زیبایی اش بسیار لذت بخش و اعجاب برانگیز بود.

خود شهر بابل در آن زمان،شهرستان کوچک و بسیار زیبایی بود که از دو خیابان اصلی تشکیل شده بود:جاده آمل-بابل-شاهی و خیابان بازار که از سبزه میدان شروع می شد تا آستانه امام زاده قاسم.مسافران در سبزه میدان پیاده می شدند و شهری ها به خانه خود می رفتند و خانواده ما که پدرم روستایی محسوب می شد تازه در اینجا باید سفر دوم خود را از شهر به روستا انجام می دادیم که حکایتی جداگانه دارد و انشالله در بخش بعدی برایتان خواهم نوشت.