برچسب ها بـ ‘پشت بام’

کوچه مردها 159

چهار شنبه, 13 می, 2015

در بقیه ساعات خالی ایام بین امتحان نهایی دبیرستان و کنکور که کلاس نداشتم،بهترین محل برای درس خواندن متمرکز و بدون سرو صدا پشت بام خانه خودمان بود.با وجود اینکه آفتاب و گرما اذیتم می کرد،اما با پناه بردن به سایه و با توجه به بی سرو صدایی محیط بهترین محل بود.
اما این جا هم دردسرهایی داشت که به چند مورد از آنها اشاره می کنم:
– میوه فروش ها یی که با وانت می گذشتند و با بلندگو تبلیغ اجناس خود را می کردند،حسابی کلافه ام می کردند و با سروصدای خود تمرکزم را به هم می زدند و تا نمی رفتند نمی توانستم ادامه دهم و استراحت اجباری به خودم می دادم!
حالا اگر این وسط دوتا از خانم های خرید کننده باهم به درد دل هم می افتادند که دیگر بیچاره بودم و ضمن اینکه با آخرین رخدادهای دو خانواده کلی آشنا می شدم(که در عین حال پشیزی هم به دردم نمی خورد) کلی هم وقت تلف می شد!
– با عبور هر موتور گازی یا موتور سیکلت،صدایی ایجاد می شد که باز تمرکز فکری من را به هم می ریخت و ناگزیر باید صبر می کردم تا موتور دور شود و صدایش هم محو گردد تا من ادامه بدهم.
بعد از یکی دوروز راه حلی پیدا کردم.گذاشتن پنبه در گوشهایم!خیلی مفید بود.
– بعد از دو سه روز دردسر تازه ای درست شد.دختر همسایه که متوجه حضور من روی پشت بام شده بود،با یک ضبط و پخش صوت به پشت بام خودشان که روبروی خانه ما بود می آمد و آهنگ ها و ترانه های غمگین و عاشقانه را با آخرین حد ممکن صدا پخش می کرد و خودش هم می نشست و سرش را روی دو پایش قرار می داد و هر دقیقه آهی می کشید و دوباره سرش را روی زانوانش قرار می داد.
خدایا این یکی را چگونه حل کنم؟!
خوشبختانه آنقدر عاقل بودم که ارزش این ساعات و روزهای طلایی قبل از کنکور را بدانم و وقتم را به کار دیگری اختصاص ندهم،لذا بلند می شدم و به سمت دیگر پشت بام که در دید ایشان نبود می رفتم و با وجود تابش آفتاب در ان قسمت،تحمل می کردم و در گوشم هم که پنبه بود.
بعد از دوروز دخترک ناامید شد و دست از سرم برداشت!

کوچه مردها 149

چهار شنبه, 19 نوامبر, 2014

اولین سال دبیرستان گذشت و تابستان آن سال فینال مسابقات جهانی شطرنج بین بوریس اسپاسکی روسی و بابی فیشر آمریکایی که سمبلی از رقابت بین دو ابرقدرت جهانی بود،سر و صدای زیادی در کشور ایجاد کرد که البته در کل جهان تبدیل به موضوع روز شده بود.
بابی فیشر با تاکتیک ایجاد جنجال و دعوا هنگام بازی به مقابله با اسپاسکی آرام و فکور می پرداخت.
تب بازی شطرنج همه جا را فراگرفت.هر طرف که نگاه می کردی و در هرجا ،دو نفر را در حال بازی شطرنج می دیدی.
تابستان بود و ما بر حسب معمول ،شب ها در پشت بام می گذراندیم و شام را همانجا می خوردیم و می خوابیدیم.اما این تابستان من و برادرم زودتر از معمول و به محض غروب آفتاب به پشت بام می رفتیم و گلیم ها را پهن می کردیم و به سرعت مشغول بازی شطرنج می شدیم و ما هم به این ترتیب برای خود یک دوره مسابقه گذاشته بودیم.
اما چون بچه بودیم و داور هم نداشتیم و هیچکدام از ما هم به هیچ وجه تحمل باخت نداشتیک،کمتر بازی به پایان می رسید و به محض اینکه یکی از ما احساس می کرد که در حال واگذاری بازی است به بهانه ای دعوا را شروع می کرد و با گلاویز شدن ما ،بساط صفحه شطرنج هم به هم می ریخت و دعوا کنان شکایت پیش مادرمان می بردیم!
جالب اینکه دست از این کار برنمی داشتیم و دوباره فردا هم همین آش بود و همین کاسه! آخر تب شطرنج بدجوری جامعه را فراگرفته بود!

کوچه مردها(5)

چهار شنبه, 17 آگوست, 2011

شبهای تابستان

تابستان محله ما در آن زمان همه چیزش خاطره بود.

اهل محل همگی شبها از تاریک شدن هوا در پشت بام خانه می نشستند.کولر و پنکه و سایر وسایل خنک کننده که نبود.یخچال هم هنوز به محله نیامده بود و برای همین از یخ هم خبری نبود.

غروب که می شد مردهای خانه یکی یکی از راه می رسیدند،در حالی که درون دستمال بزرگ یزدی هر یک از آنان هندوانه،طالبی،خربزه و یا انگوری بود که به محض رسیدن آن ها را درون حوض خانه می انداختند تا در یکی دو ساعت آینده خنک شوند.آب سرد هم که درون کوزه بود.

مادر خانواده یا اگر بچه های بزرگتری بودند ،وظیفه پهن کردن رختخواب ها را روی پشت بام به عهده داشتند.با تاریک شدن هوا همه به پشت بام می رفتند و پدر خانواده اقدام به خرد کردن هندوانه یا خربزه یا طالبی می کرد و مادر هم سفره را پهن می کرد و ظروف را با نان و کوزه آب می آورد و این می شد شام خانواده ها.

شاید هفته ای یک بار هم املت تخم مرغ و گوجه فرنگی داشتیم،مگر وقتی که مهمان داشتیم که در اینصورت ما بچه ها از مهمان هم شادتر بودیم!

بعد از شام هم یا همسایه ها باهم شب نشینی می کردند و یا پدر مادر باهم درد دل می کردند و ما بچه ها هم به هر شکلی خود را سرگرم می کردیم تا خوابمان ببرد و با تابش آفتاب بر سرمان بیدار شویم.

در طول تابستان چند بار پیش می آمد که جوانهای محل باد بادک های کاغذی خود را به هوا می فرستادند و هر یک دو یا سه فانوس کاغذی هم با فاصله به نخ بادبادک هایی که هوا فرستاده بودند،می بستند.یکی از زیبا ترین منظره های طول عمر من،دیدن همین نقطه های زیبای نورانی در هوای تاریک و در پشت بام خنک محله و درون رختخوابهای خنک و سرد می باشد.

این تصویری است که کسی در زمان معاصر قادر به دیدنش نیست و حتی آن زمان هم کمتر این فرصت به دست می آید.

دلم برای آن همه صفا و سادگی و زیبایی خیلی تنگ شده است.