برچسب ها بـ ‘پسر’

تصویر نوشته 22

سه شنبه, 14 فوریه, 2017

خدا ما را ثروتمند آفرید

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه یک روستایی فقیر مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد این سفر چیست؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر.

پدر پرسید:آیا به زندگی آنان توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله پدر.خیلی زیاد.

و پدر پرسید:خوب حالا چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در خانه خود یک فواره داریم و آنها در کنار حیاطشان رودخانه ای دارند که نهایت و انتها ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما دیوار دارد اما حیاط آنها بی انتهاست.

با شنیدن حرفهای پسر،زبان پدر بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

اعتماد به نفس

شنبه, 10 سپتامبر, 2011

مردی در کنار جاده ای دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.

چون گوشش سنگین بود،رادیو نداشت و چون چشمش هم ضعیف بود،روزنامه نمی خواند.

او تابلویی بالای سر خود گذاشته بودو محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت و او کسب و کار خود را توسعه داد.

پسرش که به مدرسه می رفت ،به کمک او آمد.بعد از مدتی،پسر به پدر گفت:پدر جان ،از اخبار اطلاعی نداری؟اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند،کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاید.باید خودت را برای این وضعیت آماده کنی.

پدر با خودش اندیشید،هرچه باشد پسرش به مدرسه می رود و روزنامه می خواند و به رادیو گوش می دهد.پس باید حرفهایش را جدی گرفت.بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داد و تابلوی بالای مغازه را هم برداشت و دیگر کنار دکه نمی ایستاد و مردم را دعوت نمی کرد. فروش او هم کم شد و پایین آمد.او به پسر خود گفت:حق با تو بود پسرم.کسادی عمومی شروع شده!

آنتونی رابینز یک جمله بسیار خوب در این مورد گفته که بد نیست بدانید:

اندیشه خود را شکل ببخشید،در غیر اینصورت دیگران به اندیشه شما شکل خواهند داد.خواسته های خود را محقق کنید تا دیگران خواسته های خود را به شما تحمیل نکنند.

شكل خدا

جمعه, 1 جولای, 2011

يكي بود،يكي نبود

يه روزي روزگاري يك خونواده سه نفري بودند.پسري كوچولو با پدر و مادرش.

بعد از مدتي خدا يك داداش كوچولوي خوشگل به پسر داستان ما مي ده.

بعد از چند روز كه از تولد نوزاد گذشت،پسر كوچولو دائما به پدر و مادرش اصرار مي كنه كه او را با نوزاد تنها بگذارند.

اما پدر و مادرش مي ترسيدند كه او حسودي كنه و بلايي سر نوزاد كوچولو بياره.اصرارهاي پسر كوچولو انقدر طول كشيد تا پدر مادر تصميم گرفتند كه اين كا را بكنند ،اما از پشت در مواظب باشند.

پسر كوچولو با برادرش تنها شد.خم شد روي سرش و در گوش برادر نوزادش گفت:

داداش كوچولو،تو تازه از پيش خدا اومدي!به من مي گي قيافه خدا چه شكليه؟!آخه من كم كم داره يادم ميره!

 

بد شانسی یا خوش شانسی؟

چهار شنبه, 1 ژوئن, 2011

 

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

 

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟ و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است ! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت .

 

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن! چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد . همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ….؟ ))

 

نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود

می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .

آدم شویم(از جامی)

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر

دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»

عشق یعنی چه؟

دوشنبه, 13 دسامبر, 2010

تعدادی از متخصصین این پرسش را از گروهی از بچه های چهار تا هشت ساله پرسیدند که:”عشق یعنی چی؟”

پاسخ هایی که دریافت شد،عمیق تر و جامع تر از حد تصور هرکس بود.در اینجا بعضی از این پاسخ ها را برای شما میآوریم:

– هنگامی که مادر بزرگم آرتروز گرفت،دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهای پایش را لاک بزند.بنابراین،پدر بزرگم همیشه این کار را برای او می کرد،حتی وقتی که دستهای خودش هم آرتروز گرفت.این یعنی عشق.(ربکا 8ساله)

– وقتی یک نفر عاشق شما باشد،جوری که اسمتان را صدا می کند متفاوت است و شما می دانید که اسمتان در دهان او در جای امنی قراردارد!(بیلی چهارساله)

– عشق هنگامی است که یک دختر بصورتش عطر می زند و یک پسر بصورتش اودکلن می زند و باهم بیرون می روند(کارل پنج ساله)

– عشق هنگامی است که شما به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینی سرخ کرده هایتان را به یک نفر می دهید بدون اینکه او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد.(کریس شش ساله)

– عشق هنگامی است که مامانم برای پدرم قهوه درست می کند و قبل از آنکه جلوی او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است.(دنی هفت ساله)

– اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جوری عشق بورزید،باید از دوستی که ازش بدتان می آید شروع کنید.(نیکا شش ساله)

– عشق هنگامی است که به یک نفر بگویید از پیراهنش خوشتان می آید و او هرروز همان پیراهن را بپوشد(نوئل هفت ساله)

-عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهای طولانی،هنوز همدیگر را دوست دارند.(تامی شش ساله)

– عشق هنگامی است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا می دهد.(الین پنج ساله)

برنده این مسابقه پسر چهر ساله ای بود که پیرمرد همسایه اش به تازگی همسرش را از دست داده بود.پسرک وقتی گریه کردن پیر مرد را دید،به حیاط خانه آنها رفت و از زانوی او بالا رفت و همانجا نشست.وقتی بعدا مادرش پرسید :به مرد همسایه چه گفتی؟پسرک گفت:

هیچی،فقط کمکش کردم گریه کنه!