برچسب ها بـ ‘پزشکان’

سیستم آموزشی فنلاند

یکشنبه, 9 فوریه, 2014

عصر ایران؛ صالح سپهری فر

دوره ابتدایی در فنلاند شش سال است. معمولاً کودکان هر 6 سال را با یک معلم می‌گذرانند. بچه‌ها معلم خود را با نام کوچک صدا می‌کند، در سر کلاس‌ها می‌توانند دمپایی به پا کنند و خلاصه اینکه کار و هوایی بسیار دوستانه در کلاس‌ها جریان دارد. در دورة ابتدایی خبری از تکلیف خانه و امتحان نیست. تنها در دوره دبیرستان، آن‌هم به شکل محدود و نه چندان رسمی، تکلیف خانه و امتحان وجود دارد. بچه ها در وقت آزاد خود به تفریح، ورزش یا فعالیت های هنری می پردازند.

منزلت والای معلمان در فنلاند:
معلمان در جامعه فنلاند شان و منزلتی هم رده با پزشکان و وکلا دارند. تمامی معلمان در این کشور دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و معمولاً از میان 10 درصد ممتاز فارغ‌التحصیلان دانشگاه انتخاب می‌شوند. همچنین معلمان حقوق و مزایای بسیار بالایی دارند. آنها هر روز تنها چهار ساعت تدریس می‌کنند و البته هر هفته باید دو ساعت در کلاس‌های آموزش ضمن خدمت شرکت کنند. شغل معلمی از شغل های پرطرفدار در فنلاند است و کثیری از شهروندان متقاضی خدمت درآن هستند.
نظام آموزشی، رمز پیشرفت فنلاند:
فنلاند منابع طبیعی چندانی ندارد و به همین دلیل فنلاندی ها، نیروی انسانی را اصلی‌ترین منبع اقتصادی کشور خود می دانند. از نظر فنلاندی ها آموزش و پرورش هزینه نیست، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری بلندمدت است. به همین دلیل شاید هیچ شگفت‌آور نباشد که درآمد ناخالص ملی فنلاند با جمعیت 4/5 میلیونی نفری برابر با 250 میلیارد دلار باشد. کافی است این رقم را با درآمد ناخالص ملی 514 میلیارد دلاری ایران هفتاد و چند میلیونی قیاس کنید تا بهتر متوجه این تفاوت شوید!

ایران و ایرانی 58

چهار شنبه, 8 ژانویه, 2014

حتما تمامی مردم شهر نشین ما با ادعاهای عجیب و غریب کسانی که جلویشان را می گیرند و با داستان هایی که سر هم می کنند سعی در گرفتن پولی از ایشان دارند روبرو بوده اند و یا قسمهایی که در انجام یک معامله برای اثبات موضوعی یاد می گردد و بعدا بطلان آن ها ثابت می گردد.چند تن از شما خوانندگان گرامی با خرید میوه یا جنسی دیگر از کنار خیابانها بعدا و در خانه متوجه شده اید که به شما کم فروشی شده است؟واز این دست تجارب را هریک از ما زیاد در یاد و خاطر خود داریم.
کافی است به یکی از سریال ها یا یک فیلم ایرانی که در آن کسی کارش به بیمارستان یا کلانتری می افتد نگاه کنید تا خشمگین گردید!در فیلم همه پرستاران و پزشکان و کادر بیمارستان با نهایت عجله و جدیت و مهربانی در پی انجام کار بیمار و مداوای او می دوند و حتی پرستاران برای دلجویی همراهان و رفع نگرانی وابستگان او حسابی وقت می گذارند و همه را رانمایی و دلجویی و دلالت می کنند و یا در کلانتری همه ارکان نیروی انتظامی با صبر و حوصله گوش می دهند و با مهربانی و حوصله پاسخ می دهند.کافی است تنها یک بار به یکی از این محل ها گذارت افتاده باشد تا هنگام تماشای این صحنه های خلاف واقعیت به سختی خود را کنترل نمایی تا دشنامی نثار سازندگان فیلم ننمایی!به راستی چرا انقدر اصرار داریم در حالی که همه همدیگر را به خوبی می شناسند و از حالات یکدیگر خبر دارند واقعیات را وارونه جلوه دهیم؟این اشاعه دروغ در جامعه نمی باشد؟

معجزه عشق(4)

چهار شنبه, 22 دسامبر, 2010

مادر 26 ساله به پسرک کوچکش که داشت بر اثر بیماری سرطان خون به پایان عمر خود نزدیک می شد،خیره نگاه می کرد.اندوه جانکاهی دلش را به آتش کشیده بود،با این همه تصمیم عجیبی گرفت و می خواست هرطور شده آن را اجرا کند.او هم مانند هر مادر دیگری دوست داشت پسرش بزرگ شود و به آرزوهایش برسد،اما دیگر چنین چیزی ممکن نبود.

سرطان خون،همه آرزوهای او را برباد داده بود،با این همه مادر هنوز هم می خواست پسرش را به آرزوهایش برساند.دست پسرش را گرفت و پرسید:باپسی!هیچوقت فکر کردی بزرگ که بشوی،می خواهی چکاره بشوی؟

کودک جواب داد:آرزو دارم مامور آتش نشانی بشوم.

مادر لبخندی زد و گفت:بگذار ببینم میشود آرزوی تو را برآورده کرد؟دیروقت بود که مادر خود را به آتش نشانی محلی در فونیکس آریزونا رساند و در آنجا با مامور آتش نشانی یعنی”باب”که قلبی به عظمت دریا داشت،ملاقات کرد و از آخرین آرزوی پسرش با او حرف زد و پرسید که:آیا امکان دارد پسر شش ساله اش را سوار ماشین آتش نشانی بکند و با او دوری بزند.

باب آتش نشان گفت:می شود کار بهتری کرد.ساعت هفت صبح چهارشنبه،پسرتان را آماده کنید.ما می توانیم یک روز تمام به عنوان آتش نشان افتخاری از او استفاده کنیم.او می تواند آن روز به ایستگاه ما بیاید،با ما صبحانه و نهار بخورد و در همه ماموریتها همراهمان باشد.او را به ما بدهید،می توانیم برایش یونیفرم آتش نشانی،کلاه واقعی و نه اسباب بازی،علامت اداره آتش نشانی فونیکس بر روی آنها و گالش های پلاستیکی را برایش آماده کنیم.

سه روز بعد باب باپسی را از بیمارستان تحویل گرفت،لباس های آتش نشانی را تنش کرد و او را از بیمارستان به اتاق انتظار اداره آتش نشانی و تا نردبان مخصوص ایستگاه همراهی کرد.

باپسی پشت فرمان ماشین آتش نشانی نشست و آماده انجام ماموریت شد.حالا او داشت بهشت را سیر می کرد.آن روز سه بار به ایستگاه فونیکس تلفن زده شد و باپسی در هر سه ماموریت شرکت کرد.او سوار بالابرها و حتی ماشین رییس آتش نشانی هم شد.همینطور او را به اتاق ضبط ویدئویی اخبار محلی هم بردند.

باپسی که به آرزویش رسیده و دنیایی عشق و توجه از مردان رویایی خود ،دریافت کرده بود،چنان امیدوار و خوشحال شد که توانست سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان پیش بینی کرده بودند به زندگی ادامه دهد.یک شب علائم حیاتی او به طرز مرگباری کاهش پیدا کرد و سرپرستار بیمارستان که اعتقاد داشت هیچکس نباید در تنهایی بمیرد،از اعضای خانواده او خواست به بیمارستان بیایند.بعد به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان شده بود،آنوقت به رییس آتش نشانی تلفن کرد و از او خواست اگر امکان دارد مردی را با لباس آتش نشانی به بیمارستان بفرستد تا در زمان احتضار،کنار باپسی باشد.

رییس آتش نشانی جواب داد:ما می توانیم کاری بهتر از این انجام دهیم.ما در عرض پنج دقیقه آنجا خواهیم بود.

حدود پنج دقیقه بعد ماموران آتش نشانی از نردبانی که به پنجره اتاق باپسی گذاشته بودند،بالا آمدند.14 مامور مرد و 2 مامور زن!آنها باپسی را در آغوش کشیدند،او را بوسیدند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.

باپس آخرین نفس هایش را به زحمت از سینه بیرون داد و از رییس آتش نشانی پرسید:حالا……من…….واقعا…….یک آتش نشان…….هستم؟

رییس گفت:بله باپسی!تو قطعا یک آتش نشان هستی.

باپسی لبخندی شیرینی زد و برای آخرین بار چشمهایش رابست.