برچسب ها بـ ‘پریشان’

از استاد شفیعی کدکنی

دوشنبه, 20 آگوست, 2018

موج موج خزر از سوک سیه پوشان اند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اند
بنگر آن جامه کبودان افق صبح دمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند
چه بهاری ست خدا را که درین دشت ملال
لاله ها آینه ی خون سیاووشان اند
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشان اند
نام شان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشان اند
گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند

زنده بنمودی مرا

دوشنبه, 22 ژانویه, 2018

زنده بنمودی از آن شهد لبان بار دگر
جان بیمار مرا ای چشمه لطف و صفا
از نوازش های پرمهر و صفای باطنت
من جوانی باز یافتم،یار پر لطف و وفا
نیست در عالم زبانی کو تواند بعد این
شکر این نعمت کند،ای مظهر مهر خدا
تو لطیفی و معطر، مثل باران بهار
تو دوای خسته جانی،میدهی دردم شفا
تو نگه بر این گنهکار پریشان دل مکن
همچو باران رحمتت را بر تنم جاری نما
تا که باز با قطره های همچو در لطف تو
نم نمک شادی بیاید ،من شوم غرق سما

یا حسین

دوشنبه, 2 اکتبر, 2017

تو که سرمست و پریشانی و شوریده سری
بکن از این دل ویرانه من هم گذری
بزن ای عاشق دیوانه به دیوانه سری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
صنما زلف پریشان تو را شانه منم
همه شب مست و پریشان در میخانه منم
همه دانند در این شهر که دیوانه منم
که منم شهره به شیدایی و بیدادگری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
نگرانم صنما سیر ز جانم نکنی
نگرانم که فدای دگرانم نکنی
نگرانم که تو رسوای جهانم نکنی
دگر افتاده ز عشق تو به جانم شرری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
من دیوانه از آن رو به تو دل باخته ام
که تو هم همچو من از خویش نداری خبری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری

تبریک سال نو

سه شنبه, 17 مارس, 2015

خداوندا،چنان کن سال تازه سال ما باشد
سعادت،بخت نیکو،حال خوش در فال ما باشد
پلیدی ها و زشتی های دنیا سهم اهریمن
قشنگی ها و خوبی های دنیا مال ما باشد
پریشان حالی و اندوه،صد فرسنگ از ما دور
رفاه و امن و آرامش،رفیق راه ما باشد
قطار زندگی که گاه گاهی خط عوض می کرد
پس از این روی ریل بهترین آمال ما باشد
سیاهی گم شود در سال کهنه،سال نو سال
طلوع آفتاب از مشرق اقبال ما باشد
به حق ذکر”حول حالنا”باشد که یزدان هم
به حالی نیک،گرداننده احوال ما باشد

ای خوب و نازنین

دوشنبه, 24 نوامبر, 2014

ای خوب و نازنین
وانگه که زندگی
خسته کند تو را
در پیچ و خم های ویران کننده اش
وانگه که گیج و منگ
حیران کند تورا
ز حکایت های بیمار کننده اش
چند لحظه ای مرو
خلوت نما به خود
اندیشه ای نما،در باب این جهان
وانگه به خود بگو
چیزی نیرزد به اینکه پریشان کنی دلی
یا که پریشان کنند اغیار دل تورا
وانگه به دلخوشی
با کوله بار خاطرات خوش
راهت ادامه ده
با قلب پرامید
سرزنده و خموش

همراه من شوید

دوشنبه, 7 اکتبر, 2013

افسرده خاطری؟با من بیا!

رنجیده ای زغم؟با من بگو!

زین همرهان ریایی و خوش سخن

بیزار گشته ای؟همراه من بیا

            من در مسیر این راه پر زبیم

                                            کز مقصدش نباشد کسی را خبر

                                                                               گم گشته ای پریشان و بی توشه ام

اما رفیق راه!

همواره این بدان

در طول این مسیر ،پرشور و پرامید

همواره بی کینه و بی هیچ توقعی

با تو زعمق دلم می زنم قدم

           وین راه پر فریب و سخت را

                                             با عشق خود به یاران همرهم

                                                                                   شاد و امیدبخش و خوش کنم

مرهم نهم به زخم دل شما

این آیدم زدست

همراه من شوید

خدایا!

دوشنبه, 7 ژانویه, 2013

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌‌دست و زبان‌بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا!
تو مسئولی.

خداوندا!
تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…..

مادر

شنبه, 12 می, 2012

گفتم مادر! …
گفت: جانم
گفتم درد دارم! …
گفت: بجانم
گفتم خسته ام! …
گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! …
گفت : بخور از سهمِ نانم … … … …
گفتم کجا بخوابم! … گفت: روی چششمانم
اما یک بار نگفتم: مادر من خوبم شادم…!
همیشه از درد گفتم و از رنج

به سلامتی مادر واسه اینکه دیوارش از همه کوتاهتره!
به سلامتی مادر بخاطر اینکه هیچوقت نگفت من همیشه گفت بچه هام…
به سلامتی مادر بخاطر اینکه همیشه از غمهامون شنید اما هیچوقت از غمهاش نگفت
به سلامتی مادر بخاطر اینکه از سلامتیش برای سلامتی بچه هاش همیشه گذشته
به سلامتی مادر بخاطر زندگی که همراه با شادی و امید و مهربونی بهمون میده
به سلامتی مادرچون هیچوقت خستگیشو به رخمون نمیکشه و ازش گلایه ای نمیکنه
به سلامتی مادر چون اگه خورشید نباشه میشه گذرون کرد اما بدون حضور مادر زندگی یه لحظه هم معنی نداره