برچسب ها بـ ‘پرگار’

از صائب تبریزی

دوشنبه, 8 جولای, 2019

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتيم
در حلقه ى تقليد گرفتار نگشتيم
خود را به سراپرده ى خورشيد رسانديم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتيم
در دامن خود پاى فشرديم چو مركز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتيم
چون خشت نهاديم به پاى خم مى سر
بر دوش كسى همچو سبو بار نگشتيم
ما را به زر قلب خريدند ز اخوان
بر قافله از قيمت كم، بار نگشتيم
چون يوسف تهمت زده، از پاكى دامن
در چشم عزيزان جهان، خوار نگشتيم
صد شكر كه با صد دهن شكوه درين بزم
شرمنده ى بيتابى اظهار نگشتيم
افسوس كه چون نخل خزان ديده درين باغ
دستى نفشانديم و سبكبار نگشتيم
فرياد كه سوهان سبكدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتيم
صائب مدد خلق نموديم به همت
درظاهر اگر مالك دينار نگشتيم

از صائب تبریزی

دوشنبه, 18 سپتامبر, 2017

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیــــــــــدار ده
هر سر موی حواس من به راهی می‌رود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانهٔ تن را چراغی از دل بیــــــــدار ده
برنمی‌آید به حفظ جام، دست رعشه دار
قوت بازوی توفیقی مرا در کــــــار ده
مدتی گفتار بی‌کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی‌گفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟
پایی از آهن به این سرگشته، چون پرگار ده
شیوه‌ی ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

کوچه مرده 103

چهار شنبه, 27 فوریه, 2013

به درس “سیب” رسیده بودیم و به این ترتیب حرف”ی” را هم یاد گرفتیم.

خانم فرخنده(معلم من)بعنوان تکلیف گفت:امشب عکس یک سیب را روی یک مقوای بزرگ بکشید و این درس را هم کنار آن بکشید.من فردا قشنگ ترین نقاشی را انتخاب می کنم و به دیوار می زنم.

در تمام طول راه دنبال مقوا گشتم.یک جعبه شیرینی که مواد درون آن را خورده بودند و جعبه اش را به کناری انداخته بودند،پیدا کردم و درب جعبه را برداشتم و با خود به خانه بردم.

لبه های درب جعبه شیرینی را با قیچی بریدم .روی درب جعبه که گل و بته داشت،پس مجبور شدم بر روی دیگرش که کدر و کثیف بود نقاشی ام را بکشم.هم نقاشی من بسیار بد از کار درآمد و هم بخاطر کیفیت بد مقوای جعبه شیرینی نتیجه کار وحشتناک بود.از ترس بد بودن تکلیفم شروع کردم به گریه کردن و مادرم که هاج و واج مانده بود،ضمن آه و ناله و بد و بیراه به معلمم به خاطر این جور تکلیف دادن گفت:صبر کن شب پدرت بیاید تا ببینیم چه باید بکنیم.

بسیار بی تاب و نگران بودم.پدرم عصر خسته و کوفته با دوچرخه به منزل آمد و مادرم بعد از دادن چای به او موضوع را گفت.

پدرم گفت :من هم نمی دانم چه باید کرد.من که نقاشی بلد نیستم.پاشو به منزل اوستا ماشالله برویم.

این اوستا ماشالله هم مثل پدر من نقاش ساختمان بود و سالها باهم دوست بودند و فاصله خانه ما با یکدیگر هم در حدود پنج دقیقه پیاده روی بود.وقتی آنجا رسیدیم و قضیه را گفتیم،اوستا ماشالله به من گفت:شانست گفته پسر جون!داداش من که دیپلم داره امشب خونه ماست .بیا تو.داخحل شدیم و بعد از گفتن مشکل همراه برادر اوستا ماشالله به لوازم التحریر فروشی بهار رفتیم و یک مقوای نقاشی بزرگ خریدیم دو ریال و برگشتیم و او با کمک پرگار و مداد رنگی قرمز و سبز سیب بسیار زیبایی را در یک طرف مقوا کشید و برایش برگ گذاشت و رنگش کرد و من هم همانجا درس را کنارش نوشتم و خلاصه برای خودش شاهکاری به وجود آمد!

با خوشحالی به خانه برگشتیم و من خواب بسیار خوشی کردم.

فردا که تکالیف را به مدرسه بردیم ،هیچکدام نقاشی درون مقوای لوله شده خود را به دیگری نشان ندادیم تا کسی کثیف و پاره اش نکند و با دقت مواظبت کردیم تا به داخل کلاس رساندیم.خانم معلم یکی یکی مقوا ها را باز کرد و از همه آنها تعریف کرد ،حتی آنها که کثیف و بی کیفیت بودند و از میان آنها یکی را که خیلی قشنگ بود و دور مقوا را هم با روبان پارچه ای قرمز تزیین کرده بودند،انتخاب کرد و با پونز به دیوار چسباند که تا آخر سال تحصیلی همانجا ماند.

اگرچه تکلیف من انتخاب نشد اما ناراحت نبودم،چون با خودم فکر می کردم من که خودم نکشیده ام.

آن موقع نمی فهمیدم که آن نقاشی برنده را هم امکان نداشت که همکلاسی من خودش کشیده باشد!