برچسب ها بـ ‘پروانه’

با اجازه آقای اخوان ثالث!

دوشنبه, 9 دسامبر, 2019

عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم
محرمتر از آنیم که بیگانه نباشیم
حیرانتر از آنیم که پروانه نباشیم
فانی تر از آنیم که چون شمع نباشیم
ما و رخ معشوق و شب تار و می ناب
تشنه تر از آنیم که مستانه نباشیم
خاک در کوی تو گر سرمه ما نیست
خاکی تر از آنیم که مرداب نباشیم
ای مرحمت لطف الهی تو خوش باش
مجنون تر از آنیم که شاکر نباشیم
عشق تو اگر شهره آفاق نمودم
راضی تر از آنیم که سرگشته نباشیم

دل نوشته 23

شنبه, 5 اکتبر, 2019

بیچاره جوان های امروزی
صدای نوک زدن دارکوب ها را به درخت،فقط می توانند با هدفون موبایلشان بشنوند،
و لشگر سپاهیان چشم نواز و زیبای سنجاقک ها و پروانه ها فقط در فیلم ها ببینند،
هرگز شانه به سرهای زیبا را از نزدیک ندیده اند،حتی در باغ وحش ها!
و بیچاره ما پیرترها که این ها دوستان دوران کودکی مان بودند و حالا نیستند و ما باقی مانده ایم.
مانده ایم با ساختمان های بتنی و آسفالت و ماشین و آلودگی هایش.
صدای گوش خراش وسایل موتوری حتی نیمه شب ها نیز آزارمان می دهند.
مناظر پیش چشممان را وسایل ناخوشایندی تشکیل داده اند.
و نامش را نهاده ایم: تمدن!
چند وقت است که صدای رودخانه ها نشنیده اید؟
و صدای باد را هنگامی که لای برگ های درختان تبریزی می دمد.
و صدای پرندگان جنگل را؟
آیا تاکنون دست هایت را در آب زلال و سرد چشمه ای فروبرده و با دستهایت از آب چشمه خورده ای؟
یادباد آن روزگاران یادباد

می گریم و می خندم

دوشنبه, 12 نوامبر, 2018

می گریم و می خندم
دیوانه چنین باید
میسوزم و میسازم
پروانه چنین باید
می کوبم ومی رقصم
می نالم و می خوانم
در بزم جهان شور
مستانه چنین باید

گر نباشم

دوشنبه, 5 نوامبر, 2018

نباشم گر در این محفل، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیر کوب خانه ای کمتر
در کنـار آشنایان
در میان بـی وفایان
گر من بیدل نباشــم
شمع هـر محفل نباشـم
عاشقی دیوانه کمتر ناله ای مسـتانه کمتر
آتشی گر برفـروزد گوشه ی کاشانه ی من
نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من
مست و مدهـوشی سحـرگه
بر در میخانــه کـمتر
از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته
دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته
شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم
آمدی با این همه غم تا چنین آید به روزم
گر سرآید سو ز و سازم این همه شوق و نیازم
شکوه ای کم ناله ای کم
قصه ی بی انتـهایی، با دو صد افسانه کمتر

پیله

دوشنبه, 23 جولای, 2018

چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

پیله ات را بگشای
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

عقل و عشق 1

چهار شنبه, 26 جولای, 2017

معمولا عقل و عشق را دو نیروی متضاد در وجود آدمی می دانند و چنین می گویند که وجودی که عشق بر آن حاکم شود،دیگر از عقل در آن اثری نخواهد بود.
خواجه عبدالله انصاری میفرماید:
عقل گفت: من سبب کمالاتم
عشق گفت: نه من دربند خیالاتم
عقل گفت: من مصر جامع معمورم
عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم
عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را
عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را
عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را
عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را
عقل گفت: من سکندر آگاهم
عشق گفت: من قلندر درگاهم
عقل گفت: من صراف نقره خصالم
عشق گفت: من محرم حرم وصالم
عقل گفت:من تقوی به کار دارم
عشق گفت: من دعوی چه کار دارم
عقل گفت: من در شهر وجود مهترم
عشق گفت: من از بود و وجود بهترم
عقل گفت: مرا علم و بلاغت است
عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است
عقل گفت: من قاضی شریعتم
عشق گفت: من متقاضی ودیعتم
عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم
عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم
عقل گفت:من آیینه مشورت هر بالغم
عشق گفت: من از سود و زیان فارغم
عقل گفت:مرا لطایف غرایب یاد است
عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است
عقل گفت:من کمر عبودیت بستم
عشق گفت: من بر عقبه الوهیت مستم
عقل گفت:مرا ظریفانند پرده پوش
عشق گفت: مرا حریفانند دردنوش

برای چه آمدیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2017

واعظا از نفرت و بیزاری و کینه مگو
عشق را جاری کن و از مهر و همیاری بگو
این همه جنگ و جدل مقصود از خلقت نبود
نازنینا از پیامبر قصه رحم و شفقت را بگو
این جهان بهر تلاش و مردی و آزادگی است
داستان رادمردان گذشته از خود و دنیا بگو
گر دوروزی میهمان خاک ویرانش شدیم
از حکایتهای وصل و جنت و یاران رعنایش بگو
ما برای بارش مهر خدا در این کویر پر ز خس
آمدیم تا سرفرازو سربلند نزدش رویم،این را بگو
راز خلقت،عاشقی با بنده های بیکس و درمانده است
خود بسوزان همچو پروانه به گرد آدمی ، چیزی مگو

از نیما

دوشنبه, 13 فوریه, 2017

شدم رسوا كه می‌‌بینم توام دیوانه می‌خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی
نیم عاقل نیم عاشق كیم؟ هیچم تو آگاهی
كه گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می‌خواهی
كجا پویم كه را جویم همی‌دانم همی گویم
كه خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می‌خواهی
تو هستی درد و درمانم تویی سرمایة جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می‌خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی‌بینم دگر صیدی كه گویم دانه می‌خواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شد
كه گه سر در بیابانی گهی كاشانه می‌خواهی