برچسب ها بـ ‘پرنده’

نمی دانم از کیست اما بسیار دلنشین است!

دوشنبه, 28 ژانویه, 2019

صبر کن عشق زمینگیر شود ،بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود،بعد برو
ای پرنده به کجا؟قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود ،بعد برو
تازه در خانه دل جای تو آرام گرفت
صبر کن دل زتو دلگیر شود ،بعد برو
صبر کن مهر کمی پیر شود،بعد برو
یا دل از مهر تو لبریز شود،بعد برو
چشم از شوق تو جوشید شبی
صبر کن چشم کمی خیس شود،بعد برو
عشق من فرصت لبخند تو را می طلبد
صبر کن عشق نمک گیر شود،بعد برو
یک نفر حسرت دیدار تو بر دل دارد
چهره بگشای،دلی سیر شود،بعد برو
شوق لبخند تو در دل مانده است
خنده کم،شوق فراپیش شود،بعد برو
تو اگر کوچ کنی،بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود،بعد برو
اخم کن تا که دل بیچاره
باز در پای تو تحقیر شود،بعد برو
خشم از سوی تو بر دل زهر است
مکث کن خشم تو شمشیر شود،بعد برو
یک دمی بر دل مشتاق نظر کن که دگر
دیده از شوق گهر خیس شود،بعد برو

تصویر نوشته 33

سه شنبه, 27 ژوئن, 2017

خدا عشق است 1

سه شنبه, 22 نوامبر, 2016

با توجه به پایان مطالب مربوط به خلاصه کتاب دکتر محمد اسلامی ندوشن در باره حافظ،از این پس مطالبی تحت عنوان ” خدا عشق است” به جای آن،تقدیم می گردد:

و خدا

پرنده را آفرید و گل را

پرنده،عاشق گل شد

گل پژمرد،پرنده مرد

عشق ماند و خدا

چه کسی می داند که عشق از کجا آمد؟

خدا،پرنده،گل

چهار شنبه, 21 سپتامبر, 2016

شش سال از تاسیس سایت “خدا،پرنده،گل” یا همان معبد نوعدوستی گذشت.چقدر هم زود گذشت!
ورود به هفتیمن یال را به همه بازدید کنندگان این سایت بخصوص آن چند ده نفری که همیشه در معبد هستند و هرروز به آن سر می زنند و در حقیقت مالکین اصلی معبد هستند،تبریک می گویم.
نمی دانم در این شش ساله ما مسیر رو به تکاملی را طی کرده ایم یا خیر و همچنین نمی دانم که تا کی امکان ادامه این کار را خواهم داشت و به همین خاطر دو درخواست دارم:
اول اینکه لطفا در مورد چگونگی ادامه این سایت،بخصوص محتوای مطالب آن،چه با پیشنهاد و چه با انتقاد مرا یاری فرمایید.
دوم اینکه غیر از دو نفر از دوستان که بعضی اوقات با ارسال نوشته های خود در مطالب این سایت مشارکت دارند،بقیه بی مهر و کم لطف هستند.لطفا با ارسال مطالب خود حول محور نوعدوستی و همنوع نوازی و ارتقای فرهنگ مردم خوب کشورمان ،اجازه انتشار در معبد نوعدوستی و بحث روی آنها را فراهم آورید.

مقالات 54

یکشنبه, 3 جولای, 2016

عشق 14

 

در پایان میهمانت می کنم به این دو خط شعر مولانا که امیر همه عاشقان بود و آموزگار بزرگ عشق:

در غم تو روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت،گو رو باک نیست

تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست

و خود نیز  اینگونه امروز سرودم:

عشق یعنی سادگی

دوست داشتن ساده است

دوستی خاک با گل

یک پرنده با گل

مهر هردو با عشق

وای از این عشق،

از کجا بارید بر این زندگی؟

گر نبود عشق میان بلبل و گل

این همه آواز را که می شنود؟

یا کدامین گل بدون عشق بلبل می شکفت؟

عشق ریسمانی ز عرش کبریاست

تا که چنگ آری و بالاتر روی

آنقدر این نردبان را طی کنی

تا بپیوندی به اقیانوس عشق

قطره ای از مهر بی پایان شوی

شبنمی از بحر یزدانی شوی

پس بباری بر دل بیچاره ای

واگشایی گره از درمانده ای

عشق درمان می کند روح و دل و جان تو را

عشق کوته می کند راه تو را تا وصل دوست

آزاده باشیم

شنبه, 5 مارس, 2016

بیهوده است مجادله بر سر اثبات دیانت یا بی دینی آدم ها !
کسی که دروغ نمی گوید،
کسی که مهربان و با انصاف است،
کسی که از رنج دیگران اندوهگین می شود و از شادمانی دیگران شاد است،
کسی که انسان را و پرنده را و گیاه را و زمین را محترم می دارد،
به مقصد رسیده است.
از هر راهی که رفته باشد !

یک……..

شنبه, 9 مارس, 2013

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یك گل میتواند بهار را بیاورد

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

وقتی بزرگ می شوی…….

شنبه, 29 سپتامبر, 2012

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گل ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

از وبلاگ کیمیای معرفت