برچسب ها بـ ‘پرتقال’

کوچه مردها(25)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

خرید بعدی ما بعد از تلویزیون،یخچال بود.

یک یخچال ارج 14 فوت که فقط می توان بگویم پدرم آن را از روی کنجکاوی و عشق به فن آوری خرید به قیمت یکصد و پنجاه تومان! آخر در آن زمان که نیازی به چنین وسیله ای در آن محله نداشتیم. من هر روز حدود نیم کیلو گوشت می خریدم سی و پنج ریال و یک کیلو برنج ده ریال و مقداری سبزی و میوه که جمعا به زحمت می شدند بیست و پنج تا سی ریال و این مقدار مجموعا نهار و شام ما را تامین می کرد و تهیه کردن هرروزه این مقدار همیشه هم به راحتی مقدور بود و تازه و مقوی هم بودند.آب خوردن هم که در کوزه ها به وفور در دسترس بود و همیشه خنک!به یخ احتیاجی نبود و اصلا باب هم نبود.سر سفره هم آنقدر گرسنه بودیم که هرچه درون آن بود تا تمام نمی کردیم و همه را نمی خوردیم،امکان نداشت سفره را ترک کنیم!پس غذایی هم نمی ماند که برای بعد در یخچال بگذاریم.ذخیره کردن مواد غذایی هم کار بسیار ابلهانه و خنده داری در آن زمان به نظر می آمد و مایه دست گرفتن همسایگان و اهالی محله می شد!

پس طبیعی بود که این کالا در منزل ما معمولا بلا استفاده و خالی می ماند.تنها زمانی که آن را به برق می زدیم و روشنش می کردیم،زمان هایی بود که از روستای زادگاه مادرم در خوانسار ماست و پنیر و …. می آوردند و یا از شهر و روستای پدرم(بابل)برایمان گوجه سبز و مرکبات (پرتقال و نارنج و لیمو شیرین و نارنگی) می آوردند که قبل از یخچال دار شدن ،آن ها را در همان صندوق های خودش ،در پاگرد راه پله پشت بام می گذاشتیم و معمولا از روز سوم چهارم شروع می کردند به پوسیدن و مادرم مجبور می شد آن ها را به خورد ما بدهد که به این ترتیب همیشه در حال خوردن مرکبات پوسیده و ماست ترش شده بودیم اما پس از خرید یخچال از این بلیه نجات پیدا کردیم!تازه در این حال هم تا مدتها مادرم فکر می کرد هر بار که از خانه خارج می شود باید سیم برق یخچال را بکشد و پس از بازگشت دوباره روشنش کند!

این دستگاه هم برای ما موجود عجیب و غریبی بود و من هر روز چند بار درب یخچال را باز می کردم و با کنجکاوی به اجزا و قطعاتش خیره می شدم و سعی می کردم به هرشکلی شده بفهمم در داخلش چه می گذرد و فقط با فریاد مادرم که:بچه چرا انقدر در یخچال را باز می گذاری؟آن را می بستم و فرار می کردم،اما یک ماهی یکی از کارهایم همین بود.

در زمان هایی هم که از مرکبات و لبنیات خبری نبود ،مادرم از آن در حالی که خاموش بود بعنوان کمدی برای نگهداری سبزی های خشک و تنقلات و آجیل استفاده می کرد!

کوچه مردها(19)

یکشنبه, 16 اکتبر, 2011

جمعه ها هم امیدبخش بود و هم شکنجه.توضیح خواهم داد که چرا.

صبح زود یکی دو ساعت قبل از اذان صبح ،پدرم ما سه برادر را به زور و دعوا بیدار می کرد و بقچه به بغل به سمت حمام عمومی محله راه می افتادیم که حدود پنج دقیقه پیاده تا خانه ما فاصله داشت و در تمام راه هم ما هنوز خواب بودیم!

وارد حمام که می شدیم ،گرما و شور و حال آنجا ما را هم کاملا بیدار و هشیار می کرد.داخل رختکن حمام پر بود از آدمهایی که یا در حال لباس درآوردن بودند و یا پوشیدن و البته تعدادی هم از دلاک های حمام و یکی دو نفر هم در حال مشت و مال.

ما هم کنار یکی دو کمد رختکن می رفتیم و لباس ها را درآورده و با لنگی که از شاگرد حمامی می گرفتیم ،خود را می پوشاندیم و درب رختکن را قفل می کردیم و کلید را که همراه یک پلاک فلزی کوچک (که روی آن شماره کمد ما حک شده بود)به کشی آویزان کرده بودند،دور مچ دستمان می گذاشتیم و داخل سالن اصلب حمام می شدیم.

بخار آب و گرمای زیاد سالن اول ما را کمی میآزرد اما بسرعت عادت می کردیم و چشمانمان مردم را می دید.قبل از هرچیز داخل اتاقک های بسیار کوچک دوش می شدیم و خود را حسابی خیس می کردیم و بعد می آمدیم و در سالن می نشستیم و تا نوبت کیسه کشیدن ما بشود،با سنگ پا زدن و کمک به یکدیگر وقت را پر می کردیم.دیدن مردم لخت و لنگ به کمر بسته جالب و بدیع بود.لباس پوشاننده و جلد بسیار خوبی است که می تواند بسیاری از ناهمواری ها و ناهماهنگی های اجزای بدن را بپوشاند!

کیسه کشیدن فرایند دردآوری بود که از تماس کیسه زبر با تن لطیف ما بچه ها حاصل می شد ولی اجتناب ناپذیر بود.باید به پشت و بعد از مدتی به رو دراز می کشیدیم تا دلاک چرک های بدن ما را به آرامی و با حوصله لوله شده و به شکل فتیله از تن ما جدا کند.

مرحله بعدی آب کشی دوباره و این بار مراجعه برای لیف صابون زدن بود.سکوی بلندی برای نشستن ایجاد شده بود که همه مرتب روی آن منشستیم و دلاک این قسمت لیف بزرگ خود را که حسابی کف آلود کرده بود،پر از هوا می کرد و بعد آن را می فشرد و کف حاصله را بر روی سر و تن ما خالی می کرد و تا ما سر خود را بشوییم او هم با لیف خالی خود محکم کف ها را به همه جای تن ما می مالید تا حسابی شسته شویم.بدترین زمان حمام ما همینجا بود،چون پدرم با انگشتان قوی و ناخن دار خود چنان به سر ما می کشید که چشمان ما از حدقه بیرون می زد و تا چند دقیقه بعد از آن پوست سرمان در حال سوزش بود!او این کار را برای تمیز شدن مطمئن سر ما می کرد اما ما از این کار هراسان و متنفر بودیم.

بعد از این،ما داخل اتاقک های دوش،آبکشی کامل می کردیم و پدرمان مثل سایر بزرگتر ها با لحن خاصی فریاد می کشید:”خوووووووووشک”و لحظاتی بعد شاگرد حمامی چند لنگ خشک بالای در اتاقک دوش ما می انداخت و ما لنگ خیس را همانجا می انداختیم و یک لنگ خشک دور کمرمان می بستیم و یکی هم بر روی دوش خود می انداختیم و از سالن حمام به سالن رختکن برمی گشتیم و از این لحظه شیرینی لحظات و کیف ما شروع می شد.تمیزی بدن سبکی  و چالاکی خاصی به ما می داد و در حالی که پدرمان بعد از خواندن نماز صبح در همانجا توسط “آقا رمضون مشتمالچی”کتک می خورد!ما هم پرتقال هایی را که از خانه آورده بودیم با انگشت پوست می کندیم و می خوردیم.عجب مزه ای داشتند و چه عطر و بویی راه می انداختند اما تازه این اول کیف ما بود.بعد از پوشیدن لباس های تمیز و پس از دادن اجرت حمام،رفتن به طباخی دیوار به دیوار حمام و خوردن کله پاچه اوج صفای ما سه برادر بود.صفایی که هرگز و در هیچ حالتی مزه اش تکرار نخواهد شد.

کوچه مردها(6)

شنبه, 27 آگوست, 2011

اما اینگونه نبود که فقط تابستان های خوبی داشته باشیم.در این بخش می خواهم وضعیت محله را در فصل های دیگر توضیح دهم:

پاییز برای ما علاوه بر شیطنت ها و بازی های معمول همیشگی ،زمان آماده شدن برای زمستان هم بود که به دو مورد از این نوع کارها می پردازم:

حدود مهر ماه با خرید سه چهار صندوق چوبی گوجه فرنگی مقدمات تهیه رب گوجه سالانه شروع می شد.گوجه ها را مادرم در حوض وسط خانه می ریخت و آنطور که دلش می خواست می شست و قسمت های اضافی را می گرفت.چون گوجه ها حسابی رسیده و پخته و آبدار بودند،کافی بود که آن ها را چند بار در تشت بزرگ شستشوی لباسها بریزد و ما با پای شسته و برهنه داخل تشت می رفتیم و شروع به لگد مال کردن گوجه ها می کردیم تا حسابی له شوند.مرحله بعدی صاف کردن این گوجه ها به وسیله یک آبکش فلزی بزرگ بود و تفاله ها را هم درون یک پارچه سفید بزرگ می ریختند و دو سه نفری آنقدر پارچه را می پیچاندند و می چلاندند تا چیزی از عصاره گوجه باقی نماند.سپس درون دیگ آب گوجه نمک زیادی می ریختند و یکی دوروزی این محلول در دیگ زیر آفتاب می ماند و بعد آنرا روی آتش می پختند.بین ده تا دوازده ساعت طول می کشید تا این محلول رقیق آب گوجه فرنگی تبدیل به رب غلیظی گردد که درون چندین کوزه جا می گرفتند تا طی یک سال آینده بتدریج مصرف گردند.همین کارها را برای تهیه لواشک آلوچه،ترشی های مختلف،تهیه مرباها و بو دادن تخمه هندوانه و خربزه هایی که در طول تابستان جمع شده بود ،تکرار می شد .هیچ چیز را دور نمی ریختیم،مثلا همه وظیفه داشتیم پس از خوردن پرتقال هایمان پوست آن ها را نیز تمیز کرده و خلال کنیم تا از آن مربایی درست شود که هرگز مزه خوب آن را فراموش نخواهم کردو خلاصه انباری از مواد خوراکی خوشمزه تدارک دیده می شد که پدر و مادر ها دائما مراقبت می کردند که ما بچه ها سراغشان نرویم و ما دائما مراقب ایجاد فرصتی برای شبیخون زدن به این گنج خوشمزه و متنوع بودیم!

آبان ماه هم زمان تدارک مواد اولیه کرسی زمستانی بود.عباس آقای ذغالی از صبح تا ظهر سفارش ها را می گرفت و در گونی ویریخت و آماده می کرد و بعد از ظهر هم تا ده دوازده گونی ذغال روی چهارچرخه بزرگش می گذاشت و با زحمت زیادی آن را هل می داد و درب هر منزلی که سفارش داده بودند دو یا سه گونی خالی می کرد و پولش را می گرفت و سبکبار تر به سمت خانه بعدی می رفت.

این هم برای من سرگرمی بزرگی بود.از صبح روز بعد مادرو گونی های ذغال را گوشه حیاط خالی می کرد و بعد با کمک من و یک غربال دانه درشت ذغال هایی را که من با خاک انداز داخل غربال می ریختم الک می کرد و دانه درشت های داخل غربال مانده را داخل آب حوض می ریخت و بقیه را کنار حیاط خالی می کرد.پس از اتمام این مرحله با هر چه می توانستیم ذغال های کوچک را خرد می کردیم تا همه تبدیل به خاکه ذغال شوند وبعد با این خاکه ها و آب مخلوط گل مانند سیاه رنگی درست می کردیم و این گل ذغال را بصورت گلوله هایی به قطر حدود ده سانتی متر در می آوردیم و همه را می بردیم پشت بام کنار هم می چیدیم.ذغال های درشت را هم از درون حوض در می آوردیم و آن ها را هم در پشت بام پهن می کردیم و مادرم دوروزی دست به دعا بود که باران نبارد تا ایت ذغالها و گلوله های خاک ذغال خشک شوند و آن ها را جمع کنیم و در گونی در گوشه ای از انبار بگذاریم.

در پایان کار من تبدیل به یک بچه سیاهپوست شده بودم و مادرم پس از خالی کردن آب سیاه حوض مرا مجبور می کرد آنقدر تلمبه بزنم تا حوض از آب درون آب انبار پر شود(از این قسمتش خیلی بدم می آمد و خسته می شدم)و بعد مرا درون همان حوض حسابی می شست،اگر چه تا حمام بعدی که پدرم ما را می برد داخل گوشهایمان و خیلی جا های دیگر همچنان سیاه و ذغال اندود باقی می ماند!

كدام مستحق تريم؟

جمعه, 11 مارس, 2011

 

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :

پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر