برچسب ها بـ ‘پاسبان’

مقالات 72

یکشنبه, 6 نوامبر, 2016

و مولانا به زیبایی می فرماید:
من نیم جنس شهنشه،دور از او
بل که دارم در تجلی نور از او
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات
آب،جنس خاک آمد در نبات
نور و گرمای خورشید از جنس خود خورشید نیست اما تا خورشید هست،این نور و گرما هم هستند و پیوسته متصل به آن،یا چون آب و خاک درآمیزند گیاهان و نباتات خلق می گردند که از جنس هیچیک از این دو نیستند اما بدون پیوستگی به آنها ،توان ادامه حیات ندارند.
اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته بازگرداند ز راه
پاسبان آفتابند اولیا
در بشر واقف ز اسرار خدا
و استاد همایی در کتاب “روانشناسی و دین” معتقد است که:یکی از اسرار عرفان مولانا این است که افراد کامل و اولیای خدا را از جنس بشر معمولی نمی داند ،بلکه آنها را از نوعی عالی می داند که فقط در شکل ظاهر شبیه بقیه مردمند. باری او اولیای خدا را مظهر کامل حق می داند که در علم و قدرت خلاقه و تصرف در موجودات مانند حقند،اما از جنس حق نیستند.
به هر صورت در این مرحله،رهرو باید که با کمک پیر بر خود فائق آید و خود را از خود رهاند! و همه وجود خود را الهی نماید.
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

کوچه مردها(49)

یکشنبه, 5 فوریه, 2012

 

شبی از شبهای تابستان در پشت بام نشسته بودیم و دور سفره جمع بودیم.خیلی از خانواده های دیگر نیز روی پشت بام بودند و خانواده ها دور هم جمع شده بودند.

ناگهان صدای برخورد شدید سنگ به درب آهنی ،همراه با عربده ها و فحش های چند مرد و زن باهم ،سکوت محله را به هم ریخت.فریاد می کشیدند:باز کن نامرد! بیا بیرون.با تو کاری نداریم.با اون ….. خانم کار داریم.زن ها هم فریاد می کشیدند که:بیشرف،تو بابای ما نیستی و……..

در عرض چند ثانیه همه محله از پشت بام ها منتقل شدند به داخل کوچه!

سه خانه بعد از ما ،داخل کوچه فروزنده به تازگی خانه ای ساخته شده بود و پیرمردی حدود هفتاد ساله همراه همسر حدود شصت ساله اش زندگی می کردند و طبقه پایین را هم به آقایی که پلیس راهنمایی و رانندگی بود ،اجاره داده بودند که با خانواده اش در آنجا زندگی می کردند.

فعالیت های بزرگان محل شروع شد و همه سعی در آرام کردن مراجعین داشتند اما هرچه می کردند فایده نداشت که نداشت.مردهای جوان عربده می کشیدند و هر کدام را که به کناری می بردند،با عربده و کشمکش خود را رها می کرد و باز با لگد و سنگ و هرچه که می توانست به در می کوبید و سعی در باز کردن آن داشت.همه از نفس افتاده بودند و با این وجود آرام نمی شدند.

یک ربعی همین اوضاع ادامه داشت تا اینکه حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)با لباس پاسبان شهربانی از خانه اش بیرون آمد و فریاد کشید که:اینجا چه خبره؟

همه  ساکت شدند و آن مهاجمین هجوم آوردند به سمت حسین آقا ،اما به آرامی و زن ها به حالت گریه شروع کردند به شکایت و عرض حال.

معلوم شد حسین آقا وقتی دید این ها آرام نمی شوند،به خانه رفته بود و لباس های فرم خود را پوشیده و برگشته بود به محل دعوا که این حیله کارگر افتاد،بخصوص وقتی که بعد از چند دقیقه در خانه پیرمرد هم باز شد و همسایه او با لباس پلیس راهنمایی رانندگی هم بیرون آمد که باعث شد مهاجمین حسابی ماستها را کیسه کنند.

ماجرا از این قرار بود که ظاهرا پیرمرد با وجود داشتن زن و پنج فرزند(دو دختر و سه پسر) که همگی بالغ و بزرگ و خانواده دار بودند،به هر دلیلی ازدواج دومی کرده بود و همسر دومش را در این خانه جاداده بود و هفته ای یکی دو روز هم به این جا می آمد.ظاهرا بعد از مدتی خانواده اول ایشان مشکوک می شوند و نهایتا پی به موضوع می برند و آدرس خانه هوو خانم را هم بدست آورده و شش نفری(خانم اول و بچه ها)شبانه حمله می کنند تا حق او را کف دستش بگذارند.

با معلوم شدن موضوع،همه جنجال فروکش کرد و همه محله می خندیدند و مسخره می کردند و خامواده پیر مرد هم همچنان گله مند و شاکی بودند و پی در پی از حسن آقا می خواستند که به دادشان برسد.حسین آقا هم با تحکم سرشان فریاد زد که:اگر شکایتی دارید،به ژاندارمری محل مراجعه کنید و شکایت کنید تا به آن رسیدگی شود.حق ندارید مزاحم مردم و این خانواده شوید.اگر ادامه دهید همه شما را تحویل ژاندارمری خواهم داد.حالا هم اینجا را فوری ترک کنید.

مهاجمین با دلخوری و در حالی که برای پدر و زن بابای خود خط و نشان می کشیدند ،محل را ترک کردند و حسین آقا بعد از ده دقیقه ای صحبت با پیر مرد در حالیکه با تاسف سرش را تکان می داد،رو به جمعیت کرد و گفت:امان از دست زن بد! بعد هم همه را دعوت به مراجعت به منزل خود کرد و یواش یواش همه متفرق شدند.

این موضوع خیر خیلی خوبی برای مستاجر پیرمرد داشت.تا چند سال در طبقه پایین بود،بدون اینکه ریالی به اجاره اضافه شود!پیرمرد به یک نگهبان معتبر احتیاج داشت!

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.

 

 

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!