برچسب ها بـ ‘پارک’

سحرگاهان 2

شنبه, 4 مارس, 2017

انگار صبح های خیلی زود اختصاص به پاکان دارد و اگر ناپاکی چون من نیز توفیق درک این زمان را در جامعه داشته باشد با مشاهداتش پالایش می شود.
در پارک ها فقط افرادی را می بینی که در حال ورزش و پیاده روی هستند و با عبور از کنار یکدیگر لبخند می زنند و به هم سلام می دهند.
گروه های مختلفیدر حال ورزش هستند یا دور هم می گویند و می خندند یا باهم صبحانه می خورند،آنهم به شادی!
راننده تاکسی ها و اتوبوس ها ،رفتگران و سایر کارکنان صبحگاهی همه خوشرو و شاکرند،انگار که خواب شبانگاهی همه آلودگی های روح را همراه با خستگی های جسم باهم می شوید و از بین می برد.

بخشنده یا ساده لوح؟ 3

شنبه, 7 ژانویه, 2017

حدود پنج سال پیش در خیابان شریعتی در ماشینم که کنار خیابان پارک شده بود،نشسته بودم که مردی نزدیک شد و با لحنی خسته و کشدار به من گفت که: دخترش در کنکور قبول شده و او خجالت می کشد که دست خالی به خانه برود و پولی هم ندارد.از من کمک خواست.
اینطور گمان بردم که معتاد است،پس با وجود اصرار های بیش از حد او هیچ چیز به او ندادم تا به کام قاچاقچیان مواد مخدر نرود.
هنوز هم از این کار احساس رضایت می کنم!

سلسله مباحث مدیریتی 12

سه شنبه, 16 سپتامبر, 2014

نقد چهارم اینکه سبک زندگی ما به شدت خودمحور است. ما بیشتر به دنبال حریم فردی خود هستیم و به آن حریم بیشتر توجه داریم. زیرا اگر کسی اجتماعی فکر کند بسیاری از کارها را انجام نمی‌دهد. اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت از اتومبیل آشغال به بیرون نمی اندازم؛ اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت اتومبیل خود را دوبله پارک نمی کنم؛ اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت زمینه‌های آزار و اذیت همسایگان خود را فراهم نمی‌کنم. در یک مجتمع آپارتمانی، یکی از دوستان می‌گفت همسایه‌ای معتقد بود حتی ساعت دو نصف شب صدای بلند موسیقی پخش کند به کسی مربوط نیست. هر کاری که دوست داشته باشد و خانواده‌اش علاقمند باشند با هر سر و صدا و مزاحمتی حریم آپارتمان ایشان است. این درصد قابل توجهی از توحش است که با زندگی انسانی و مدنی ناسازگار است. من حتی متغیرهای اخلاقی و دینی را در این قضاوت دخالت نمی‌دهم چون فرد اخلاقی و دینی بالاتر از فرد مدنی است. خاطرم هست در دهه 1350 در دوره نوجوانی، همسایه نمازخوانی داشتیم که با نوک پا در کوچه راه می‌رفت و معتقد بود ممکن است صدای کفش باعث ناراحتی همسایه‌ها شود.
به طور کلی ما به گونه‌ای در خانواده، مدرسه و جامعه تربیت می شویم که نگاهمان نگاه اجتماعی نیست؛ نگاهمان نگاه عمومی نیست. به عنوان مثال در حال حاضر و در شهر تهران شهرداری همه جا تبلیغ کرده که ما از شهروندان خواهش می کنیم کمتر آشغال تولید کنند. چون ما ظاهراً در دنیا جزو شهروندانی هستیم که استعداد بالایی در تولید زباله دارند. اگر ما خارج از منافع شخصی فکر کنیم، جامعه و انسانهای دیگر هم برای ما اهمیت پیدا می‌کنند. عجیب بسیاری از افراد، خارج از خود و منافع خود به حقوق انسانهای دیگر بی‌تفاوت شده‌اند.
ما ایرانی ها یک ظاهری داریم و یک باطنی. این در حالی است که فرد ژاپنی و آلمانی و ترکیه‌ای یک کاراکتر و شخصیت بیشتر ندارد. اما ما به عنوان یک ایرانی یک ظاهری داریم که خود را موجه معرفی می کنیم و حرفهای بسیار زیبایی می زنیم و از قضا بخش مهمی از حرفهای ما نیز اخلاقی و معنوی و در مذمت دنیا است اما سبک زندگی ما به شدت خودمحور و مادی است و به دنبال جمع‌آوری پول و حفاظت از حریمهای فردی خود هستیم

سرزمین عجایب 3

یکشنبه, 11 می, 2014

وضعیت هوا و نگهداری از طبیعتشان را که دیدیم و این در حالی است که متاسفانه در خبرها می خوانیم که در تهران پارکی را برای ساختن برجی در محل آن،نابود کردند!

دومین نکته ای که بلافاصله خود را به رخ تازه وارد می کشاند،رانندگی این مردم است.

باز هم ابتدای کار سرگیجه می گیری،چرا که خودروهای استرالیایی راست فرمان هستند و تمام جهت های رانندگی هم در این شهر برعکس ماست.با وحشت با خودت می گویی چرا رانندگان در لاین مخالف حرکت می کنند؟!

چرا بر عکس می پیچند؟!

اما آهسته آهسته عادت می کنی و عجایب جدیدی را احساس می کنی:

بسیار آرام و با حوصله می رانند.از تند راندن و ویراژدادن و جلوی دیگران پیچیدن خبری نیست.

غیر ممکن است کسی از سمت خلاف سبقت بگیرد.

پیاده را از راه دور کنار خیابان ببینند،می ایستند تا او عبور کند(چه روی خط کشی عابر پیاده باشد و چه نباشد).

اگر در لاین آنها صد خودرو جلویشان باشد و لاین کناری خالی باشد،امکان ندارد تغییر لاین دهند.

بسیار بسیار کم بوق می زنند.

و هزار کار دیگر که برای ما خیلی عجیب و غریب است و اگر یکی از اینها از کسی سر بزند،ساعتها توسط روانشناسان مورد کند و کاو قرار می گیرد تا ببینند چه کمبود یا بیماری روحی باعث این کار شده است؟!

اجرای مقررات بیسار جدی و جریمه ها بسیار سنگین هستند.

سال اولی که گواهینامه می گیری باید تا یکسال همراه یک راننده فول باید باشی و روی شیشه ماشین هم علامتی باید باشد تا دیگران بدانند که او یک تازه کار است.

سال دوم می توانی تنها رانندگی کنی اما بیش از یک نفر هم نباید در خودرو همراهت باشند و باز هم علامتی روی شیشه است که نشان می دهد هنوز به مهارت کافی در رانندگی دست پیدا نکرده ای و بالاخره در صورت نداشتن خطاها و جرایم سنگین از سال سوم گواهینامه فول به تو اعطا می گردد.

به همین خاطر است که حتی حیوانات هم از رانندگی مردم این سرزمین ترسی ندارند و احساس امنیت کاملی دارند!

لحظه های کاغذی

دوشنبه, 18 فوریه, 2013

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري

 

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

 

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

 

 

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

 

 

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

 

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

 

 

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

 

 

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

 

 

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

 

 

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

(قیصر امین پور)

معجزه عشق(17)

شنبه, 19 نوامبر, 2011

 در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد.

پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت.

روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد.

مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود.

 

اصحاب پارک

دوشنبه, 12 سپتامبر, 2011

پیری هم دورانی از زندگی است که اگر درست با این دوره برخورد کنی،بسیار لذت بخش و دلنشین خواهد بود.

یکی از فعالیتها و سرگرمی دوران پیری رفتن به پارک و پیاده روی و همصحبتی با هم سن و سالهاست.پدر من هم از زمره همین افراد است و دوستانی دارد که سخت به آن ها مانوس و علاقه مند است و من نام “اصحاب پارک” را بر روی این افراد گذاشته ام.

پدر پیر من ،چند روزی در بیمارستان بستری بود و طبیعتا من در حد امکان در کنارش بودم.ملاقات های او با این دسته از دوستانش برایم سخت آموزنده و جالب بود.

دو نکته را در این ملاقات ها به چشم دیدم:

اول اینکه در این سن و سال ،این افراد سخت به هم وابسته می گردند.

دوم اینکه باطن ایشان به صفای دوران کودکی باز می گردد،اما ساده دلی کودکان را ندارند.

به ذهنم رسید می توان نام این دوره سنی را گذاشت:”دوره کودکی عاقلانه”!

بهلول ثانی

چهار شنبه, 12 ژانویه, 2011

در اردبیل مردی بود بهلول نام که پالتویی داشت.هنگام شب و خواب بر رویش می کشید و موقع بیداری بر دوشش می انداخت.از زندگی فقط این پالتو را داشت.بهلول در پارک و خیابان می خوابید.در زمستان هم برای در امان ماندن از برف و باران و سرما در پاساژها و دکه ها و…..می خوابید.

با کسی حرف نمی زد.بسیاری تصور می کردند او نمی تواند سخن بگوید.هرکسی با او تندی می کرد،به آسمان نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

روزی که صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود و صاحب مغازه از ماموری خواسته بود که وی را بیدار کند و سفارش کند که دیگر در مقابل مغازه اش نخوابد و مانع کسب و کارش نشود،مامور بعد از بیدار کردن او یک سیلی هم به او می زند!بهلول در حالی که گرد و خاک پالتویش را پاک می کرد،با چشمانی اشک آلود به مامور می گوید:

شب به آسمان نگاه کن.صاحب آن همه ستاره مرا نمی زند.توکه فقط چند ستاره داری،چرا به خود اجازه می دهی که به من سیلی بزنی؟

مامور و مغازه دار که تابحال فکر می کردند بهلول لال و کم هوش و… است،با تحیر به هم نگاه می کردند و از جمله ای که بهلول گفته بود،متحیر.بهلول با چشمانی اشک بار مثل همیشه به آسمان نگاه می کند و دور می شود،در حالیکه نگاه هایش راز و رمزآلود و زیر لب حرفهایی می زد که کسی نمی شنید.

حدس می زنید او زیر لب چه می گفت؟