برچسب ها بـ ‘پارچه’

کوچه مردها(62)

چهار شنبه, 2 می, 2012

غیر از ایام مهمانی و هنگام تناول غذا بصورت خانوادگی،همه با دست غذا می خوردند و نوع غذا ها هم با غذاهایی که برای مهمانی می پختند ،تفاوت داشت.

اصولا اهالی روستاهای بابل جز برای خرید نمک و نفت و پارچه و ابزار زراعت به شهر نمی رفتند و همه مایحتاج دیگر خود را(بخصوص مواد غذایی)خودشان تهیه می کردند.از برنج و نان و مرغ و گوسفند و سبزی و میوه وشیر و کره و پنیر و……همه و همه توسط خودشان کشت و پرورش می شد که میزان مورد نیاز خود را مصرف و مابقی را در شهر می فروختند.

معمولا غذای خود را به اینصورت میل می کردند که همه دور سفره و مجمعی پر از پلو جمع می شدند و با شروع غذا خوردن توسط بزرگتر که معمولا خورش را روی همه جای پلوی درون مجمع می ریخت و با دست اولین لقمه را برمی داشت،بقیه افراد خانواده هم دست دراز می کردند و از درون مجمع غذا برداشته و می خوردند و بدون اینکه حرفی رد و بدل شود این مسابقه لقمه برداشتن آنقدر ادامه پیدا می کرد تا غذای درون مجمع خالی شود.در این حال دست می کشیدند و بیرون اتاق دستهای خود را می شستند و برمی گشتند تا با خوردن یک استکان چای که روی آتش مطبخ درست شده بود،فرایند را کامل می کردند.البته معمولا نهار و شام را هم در همان مطبخ می خوردند و اصولا در مواقع عادی محل زندگی و خواب خانواده هم همان مطبخ بود.

فعالیت عادی مردم در آن زمان باغداری(مرکبات) و شالی کاری بود.اگر در مهمانی ها پرتقال خوبی می خوردند و آن را با کیفیت می یافتند،تخم های آن پرتقال را در جعبه کبریتی جمع می کردند و دو سه درخت  با این تخم ها می کاشتند.یکی از لذت بخش ترین کارها برای من دیدن پیوند زدن یک جوانه پرتقال به درختی دیگر بود.صبر و بردباری شوهر خاله پدرم که با دقت این امر را انجام می داد و تماشای فرآیند کمی پیچیده و زیبای این کار هرگز خسته ام نمی کرد.

کوچه مردها(31)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

دو سه روز قبل از رسیدن ماه محرم،جوانهای محل با بیرق سیاه به درخانه ها مراجعه می کردند و درخواست کمک برای برگزاری مراسم محرم را می کردند.

پول،قند و شکر،پارچه های سیاه و سفید و……. از جمله چیزهایی بودند که در این مراجعات جمع می کردند که از دریافت پول بیشتر از هر چیز دیگری خشنود می شدند،چون دستشان برای خرید کمبودها کاملا باز می شد.البته در شبهای برگزاری مراسم درون تکیه بیشتر از این کمک های نقدی برخوردار می شدند.

محوطه ای را برای برپا کردن تکیه (ترجیحا زمینی که سه طرفش دیوار باشدة)انتخاب می کردند و با تیرک های چوبی و پارچه های سیاه و ساده یا منقش به اشعاری در وصف امام حسین و یارانش ،آنجا را به نحو بسیار زیبا و تحسین برانگیزی آماده برگزاری مراسم می نمودند.

با فرش هایی که از مردم قرض می گرفتند و خود مردم هم در این مورد نذر داشتند که فرشهایشان در ایام عزاداری محرم زیر پای سینه زنان باشد و وسایل هیئت که در انبار آقای شهیدی بود (که در این ایام طبل و سنج و پرچم ها با تیرک های چوبی متعلق به آنها هم از انبار خارج و به تکیه منتقل می شدند) همه چیز مهیای عزاداری شایسته سرور شهیدان می شد.

در تکیه هم مسئولیتها معلوم و توزیع شده بود.در میان ما بچه ها آن که طبل یا سنج می زد ،به همه فخر می فروخت و بقیه سعی می کردیم که هرطور شده وظیفه حمل یکی از پرچم ها را بعهده داشته باشیم.پنج شب اول دهه ماه محرم سینه زنی و عزاداری درون تکیه ها برگزار می شد و محوطه آقایان با پرده ای از محوطه خانم ها جدا می شد.تا مدتها نمی فهمیدم چرا پسرهای جوان محله برای چای بردن و پخش کردن در قسمت زنانه انقدر باهم بحث و دعوا دارند!نوحه خوان تکیه از سر شب نوحه ای را دم می گرفت و آن قسمتهایی را که جمعیت باید در جوابش می گفتند ،آنقدر تکرار می کرد تا همه یاد بگیرند و از ساعت هشت و نه شب مراسم با قران خواندن شروع و سپس نوجه آرامی را آغاز می کردند که معمولا با شعر:این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست،یا شعر غم مرگ برادر را برادر مرده می داند،شروع می کردند و یواش یواش اوج می گرفتند و نوحه اصلی شروع می شد که در این زمان به خواهش نوحه خوان همه می ایستادند و شکل مرتبی به صفها می دادند و سینه زنی با نظم و شور و حال خاصی شروع می شد.هرچه جلوتر می رفتیم،شور و حال سینه زنان بیشتر می شد و در اواخر خیلی از پیرها و مردهای جوان پیراهن های خود را در می آوردند و در حالی که چراغها را هم خاموش کرده بودند به شدت با دو دست بر سینه های لخت خود می کوبیدندو بالا و پایین رفتن های دستها و صدای برخورد دست ها بر سینه چنان هیبت و جذبه ای به مجلس می داد که صدای شیون زنان از آن طرف پرده و از خود بیخود شدن بعضی از مردان و به سر و صورت کوبیدنشان خون  را در رگ های حتی ما بچه ها به جوش می آورد و همه در نهایت آنقدر حسین حسین می کردند تا بی رمق می شدند و در این حال بود که نوحه خوان ضرب آهنگ نوحه خود را به شعری ملایم و آوازی فرم،تغییر می داد و با اشاره دست از همه می خواست تا بنشینند و این زمانی بود که در حالی که سینه زنان یا در حال پوشیدن پیراهن های خود بودند یا در حال پاک کردن صورتشان از اشک و یا بعضی هنوز در بغض ظلمی که بر امامشان شده بود ،در تفکر بودند و در همین لحظات بود که حاج آقا عرفانی که بعدا امام جماعت مسجد سیدالشهدا شد ،ایستاده از مردم می خواست که در این لحظات بیاندیشند که حسین(ع)چرا قیام کرد و برای چه جنگید و چرا خود و خانواده اش را در این راه قربانی نمود.بعد ها فهمیدم که با توجه به محدودیت های شدید رژیم حاکم غیر مستقیم به ما درس ایستادگی در برابر ظلم را می داد.روحش شاد.

در پنج شب دوم ،دسته سینه زنی با شکل و نظم خاصی بصورت متحرک در کوچه های مختلف محلات می گشت و نوحه خوانان به تکیه های دیگر می رفتیم و پس از چند دقیقه سینه زنی و نوحه خوانی در آن تکیه همین کار را ادامه می دادیم و به تکیه بعدی می رفتیم.اوج این عزاداری ها هم در شب های تاسوعا و عاشورا و روز عاشورا بود که دسته ها در هم می آمیختند و همه بر سر و روی خود می زدند و همه جا شربت و نهار و شام می دادند و همه میهمان امام حسین بودند.و عصر روز عاشورا هم مراسم شام غریبان ،همراه با نمایش آتش زدن خیمه ها و به اسیری بردن زنها و بچه های حرم حسینی همه را اشکریزان به خانه های خود روانه می کرد.

یاد حسین(ع) و سردار و برادر با وفایش عباس تا دنیا دنیاست دلهای عاشقانش را به آتش می کشد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند 

کوچه مردها(10)

سه شنبه, 13 سپتامبر, 2011

کمی بالاتر از خانه ما و کنار خیابان هاشمی و پایین تر از میدان سپاه دانش که بعدها نام میدان هاشمی به خود گرفت،محوطه صاف و بزرگی بود که حدود بیست دکه فلزی برای فروش میوه ساخته شده بود و طرفین این دکه ها هم دو نانوایی و لبنیاتی و خشکشویی و شیرینی و بستنی فروشی و داروخانه قرار داشت و در سمت دیگر خیابان و روبروی دکه ها،محل بساط ملامین فروشان و پارچه فروشان و لباس فروشان و ….بود.

پشت این قسمت هم محوطه باز و بزرگی بود که نمایشگران و دعافروشان و…. در اینجا بساط می کردند و به نوعی نمایشخانه محل بود و جای سینما و تئاتر را برای ما گرفته بود.

متداول ترین نمایش روزانه،تعزیه بود که تقریبا هرروز غروب(به جز مواقعی که هوا خراب بود) می توانستیم یکی از وقایع کربلا را ببینیم،مثل داستان مسلم ،داستان حر ابن ریاحی،داستان طفلان مسلم ،داستان شهادت حضرت عباس(ع)،و از همه مهمتر و پرسوزتر داستان شهادت امام حسین(ع).

دیدن چهره تعزیه خوانها در آن لباس های رنگین و زره های فلزی و کلاهخود های مزین به پرهای بزرگ رنگی که در نهایت استادی نقش خود را بازی می کردند،نعمتی بود که در این روزگار هرگز نمی توان با آن راحتی و صفا و سادگی موفق به تماشا شد.آن ها برای پولی که در آخر تعزیه جمع می کردند،کار می کردند اما مردم از همین جاها ارادت به امام حسین و یارانش پیدا می کردندو چه صادقانه و بی ریا می گریستند و زار می زدند.

از دیگر نمایش های متداول پرده خوانی بود که پرده خوان با یک پرده بزرگ سه متر در یک و نیم متر ،که روی آن و در هر منطقه ای یک تصویر از جهنم و بهشت و انتقام مختار از قاتلین حسین(ع) و یارانش و ده ها مجلس دیگر کشیده شده بود و در وسط پرده و بزرگتر از همه تصویرهای دیگر هم نقاشی جنگ حضرت عباس با کوفیان بود که شمشیر حضرت سر دشمن را شکافته بود و تا نزدیک لبهای او پایین آمده بود.پرده خوان هر بار یکی از نقاشی ها را با آب و تاب حدود دوساعت توضیح می داد و می خواند و یکی دوبار هم در بین این کار پول جمع می کرد.

مارگیر ها معمولا با دو سه جعبه پر از مارکبری و انواع دیگر،بساط دیگری داشتند و با نشان دادن مارها و ترساندن مردم و تحت تاثیر قرار دادنشان،در بین کار صفحات کاغذی بزرگی پر از خط و خطوط و جملات و دعاهای عربی در می آوردندو ضمن توضیح خواص این دعاها و اینکه خودشان این دعاها را در حرم امیرالمومنین و امام حسین و حضرت عباس گرادنده اند و متبرک کرده اند و هرکس یکی از این ها را در خانه اش داشته باشد،زندگی اش بیمه می گردد،آن ها را دانه ای پنج ریال می فروختند.

برای ما بچه ها هم جالب ترین معرکه،پهلوان ها بودند که کارهای خارق العاده ای می کردند.از هنر نمایی با وزنه های سنگین فلزی تا زور آزمایی همزمان با چند نفر از جوانان تماشاچی و یا خوابیدن زیر ماشینی که از روی آنها عبور می کرد تا پاره کردن زنجیر فلزی کلفتی که برای همین یک کار حدود نیم ساعت زور می زدند و همه را در آخر کار به تحسین وا می داشتند و کلی پول جمع می کردند.معمولا پهلوان ها آدم های قوی هیکل و درشتی بودند،اما در میان آن ها جوان ریزقامت و لاغر اندامی بود که مردم”پهلوان شیرازی”خطابش می کردند و به خاطر همین کوچکی جثه اش ،او را بیش از بقیه دوست داشتند و دورش جمع می شدند.

این ها نعمت ها و فرصتهایی بود که در حال حاضر دیگر نمی توان از آن ها بهره مند بود.