برچسب ها بـ ‘پارسا’

دل نوشته 3

شنبه, 11 می, 2019

انشائ الله این رزومه همه ما باشد:

نام : پارسا
نام خانوادگی: یکتاپرست
شماره شناسنامه : یک جلوش تا بی نهایت صفرها!
نام پدر: خدا
نام مادر: طبیعت
محل تولد: جهان
زمان تولد: روز تولد جهان هستی
زبان : زبان عشق
دین : عشق
اخرین مدرک تحصیلی : نادانی جاویدان
شغل : خدمت به مخلوقات پدر
اشنایی با رایانه: همیشه متصل به دانش بشری (اینترنت بدون فیلتر!)
سرگرمی : جستجوی دانش (پویندگی حقیقت)

عارفانه ها 49

یکشنبه, 22 سپتامبر, 2013

منصور حلاج عادت داشت برای جزامی ها غذا ببره.

یک روز ماه رمضان کمی غذا برایشان بود.ظهر بود و جزامی ها در حال غذا خوردن بودند.غذا که نه،ته منوده غذای دیگران که از داخل زباله ها پیدا کرده بودند.

جزامی ها به منصور بفرما می زنند.حلاج پای سفره اونها می نشینه.یکی از جزامی ها می پرسه:تو چطور از ما نمی ترسی؟دوستای تو چندششون می شه که حتی از کنار ما بگذرند،چه برسه به اینکه با ما همسفره هم بشند!

حلاج می گه:خوب اونها روزه هستند و برای همینه که از خونه درنمیاند و غذا هم نمی خورند.

جزامی باز می پرسه:پس تو که انقدر پارسا و عارفی چرا روزه نیستی؟

و حلاج می گه:امروز نشد روزه بگیرم دیگه!

چند لقمه ای با اونها غذا می خوره و با تشکر از اونها ترکشون می کنه.

موقع افطار،منصور در حالی که غذا به دهان می گذاشت،دعا کرد که خدا روزه اش را قبول نماید.

پرسیدند:موقع ظهر تو را در محله جزامی ها در حال غذا خوردن دیدیم.حالا دعای افطار می خوانی؟

گفت:روزه من برای خداست.او می دونه که من اون چند لقمه را از روی هوس و گناه نخوردم.

فکر می کنید از نظر خدا،دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا با خوردن اون چند لقمه!؟

عارفانه ها 20

چهار شنبه, 29 آگوست, 2012

دنیا همچون عروسی است.

آن که او را خواهد،بیارایدش

و پارسا به پارسایی خویش،روی دنیا سیاه کند و مویش بکند و جامه اش بدرد

و عارف به خدا پردازد و به دنیا ننگرد

 

یحیی معاذ رازی

دلبسته کفشها!

یکشنبه, 8 می, 2011

 

 

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

 

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

 

================================

 

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم

 

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

 

==============================

 

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 

=========================

  

……… پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر….. از دست دادن

   

==============

 

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ….برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

  

==============

 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

   

==============

 

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

 

==============

 

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت  

 

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

  

======

   

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

 

——————

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه

يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت

هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

 

يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند

 

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

 

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

 

 

که می خواهم تغییر کنم……… انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم

 

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

 

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

 

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

 

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم