برچسب ها بـ ‘پادشاه’

دل نوشته 16

شنبه, 17 آگوست, 2019

کشفی بزرگ کرده ام!
خداوند ما را به گونه ای افریده که هریک از ما میل داریم دنیا انگونه باشد که ما صلاح می دانیم.
حالا بستگی به اینکه چقدر برای این میل خود تلاش کنبم, شخصیت و ماهیت پبدا می کنیم.
انکه این میل خود را بصورت نقاشی یا موسیقی یا شعر و……بیان می کند می شود هنرمند.
انکه میلش را در قالب فعالیت برای مدیریت جامعه دنبال می کند می شود سیاستمدار.
انکه به دنبال ساختن فیزیکی دنیا بر اساس تمایلاتش است می شود عالم و صنعتگر.
انکه می خواهد با زور تمایلات خود را حاکم کند می شود پادشاه و امیر و……
. انکه سعی در اقناع خرد و فرهنگ مردم دارد می شود معلم و پیامبر
و انکه این کار را از طریق خریدن دیگران برای عمل به تمایلاتش دارد می شود تاجر و مال اندوز.
شما می خواهید کدامیک باشید؟
البته بیکارگان و تنبل هایی هستند که از حیوانات نیز حقیرتر و پست ترند

مقالات 77

یکشنبه, 18 دسامبر, 2016

حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین،کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.”
رمز گشایی شخصیت های قصه را می توان اینگونه بیان نمود که :
1) پادشاه : رمز روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است .
2) کنیزک : رمز جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی تواند بود.
3) طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای ظاهر بین.
4) حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق.
5) رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم.
6) زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است .

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 27

سه شنبه, 17 می, 2016

ما در حافظ با شاعری روبرو هستیم که تا حدی خصیصه “رونده” دارد،کوله بار کلام خویش را در سفر عمر با خود به جلو می برد.دوران پرتلاطم و گاه نکبت بار زمان او،نمی توانسته است او را بر یک روال احساسی و فکری نگاه دارد.بی آنکه به اصول اندیشه اش لطمه وارد آید،ناگزیر بوده است که فروع بعضی از ابیات خود را با جریانهای زمان تطبیق دهد.نباید فراموش کنیم که حافظ شاعری سیاسی و شاعر مقتضیات است،و احتیاط حکم می کرده است که در این وادی خطرناک ،تا حد برگشت ناپذیر به جلو نرود،و به همین سبب آنقدر به مجاز و کنایه پناه می برد.جامع دیوانش نیز از این جنبه برجسته شعر او غافل نبوده که بخصوص از”مجاز و استعارت”او یاد می کند و تکیه بر این خاصیت شگفت دارد که “با موافق و مخالف به طنازی و رعنایی درآویخته و در مجلس خواص و عوام و خلوتسرای دین و دولت پادشاه و گدا و عالم و عامی بزم ها ساخته”.در واقع همین عیاری خاص شعر حافظ و تغییر هیئت دادن اوست که گاه صورت واقعی او را مانند پری ها از نظر پنهان می دارد.

آیا من و شما عوام هستیم؟

شنبه, 14 نوامبر, 2015

مگر قذافی روزی روزگاری قهرمان نبود؟مگر روزی که از او خواستند استعفا دهد،نخندید و نگفت:از چه استعفا دهم؟من که مقامی ندارم.
او راست می گفت.نه رهبر بود،نه رییس جمهور،نه سلطان و نه پادشاه!او نمی خواست با هیچیک از این عناوین حقیر نامیده شود.
روزی لنین هم گفته بود:وزیر چه نام تهوع آوری است!باید یک نام پرولتری انتخاب کنیم،وزیر بوی گند بورژوازی می دهد.مائو هم همینطور بود.چریک پیر،کاسترو هم سلطنت را بعد از پنجاه سال به برادرش تقدیم کرد.کیم ایل سونگ که برایش ریاست جمهوری کره شمالی کوچک بود،خود را رییس جمهوری دائمی نامید.
همه اینها روزی به مخالفت با ظلم حاکم وقت برخاستند و به این خاطر قبله مردم شدند. همه اینها بر سر دستهای مردم به قدرت رسیدند،همه در آغاز محبوب عوام بودند.عوام برایشان کف زدند،خود را به کشتن دادند،دگر اندیشان را کشتند و هیچ کس حق هیچ گفتنی را غیر از آنچه اینان می گفتند،نداشت.
قذافی را همان کسانی که به قدرت رساندند،برای تماشای جنازه اش دست و پا می شکستند.چرا؟
چون اینگونه افراد بعد از رسیدن به قدرت و مست شدن از باده نشئه آور آن ،برای ماندن در این وضعیت شروع به تبدیل آن “مردم” به “عوام” می کنند.
چون عوام نمی داند خشونت پنهان چیست؟نمی داند تلویزیون چیست؟مدرسه،معلم،دانشگاه چیستند؟
“کارخانه عوام سازی” امروزه بیشتر از هر وقت دیگری در حال تولید است.در دنیای به ظاهر آزاد سرمایه داری هم این وضعیت به شکل دیگری و با کنترل نامحسوس افراد و شستشوی مغزی آنان در جریان است و خلاصه فرد قوی و نشسته بر سریر قدرت،از این ابزار “عوام سازی” با نهایت جدیت استفاده می نماید.
عوام برای تماشای اعدام می رود،ضرب و شتم افراد در خیابان به دست پلیس را می پسندد.همانطور که در صف اعدام می ایستد،در صف شیر و نان هم می ایستد.عوام،گدا،بیمار،تن فروش،خودفروش و معتاد را نمی بیند،چون نمی داند چیستند.
هزینه تولید عوام در بسیاری از کشورها،از هزینه آموزش و پرورش و بهداشت آن کشورها بیشتر است!

اینگونه زندگی کنید!

شنبه, 12 سپتامبر, 2015

1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید:
Energy
Enthusiasm (شورواشتیاق)
Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
16- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
17- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
18- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
19- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید…
20- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
21- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
22- بیشتر بخندید و لبخند بزنید..
23- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
24- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
25- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
26- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
27- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
28- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
29- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
30- زمان بیماری ،شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
31- کارهای مثبت انجام دهید.
32- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
33- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
34- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
35- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
36- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.
37- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.
38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

بسم الله……..

دوشنبه, 5 آگوست, 2013

بسم اللّه نام آن پادشاهی است که میلان دل های عشاق به درگاه اوست و هیجان جان های مشتاق به بارگاه او. قلم حکمت او صورت آدم و هیأت عالم را نگاشته، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه انس داشته.

هرگز باشد که آینه دلت از زنگ غیر پاک شود، پرتو انوار تَجلّی در وی نمودن گیرد.

;چون صبح ولای حق دمیدن گیرد

;جان از همه آفاق رمیدن گیرد

;جایی برسد مرد که در هر نفسی

;بی زحمت دیده دوست دیدن گیرد

خوشبختی

یکشنبه, 11 مارس, 2012

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 

اما هیچ یک ندانست. 

تنها یکی از مردان دانا گفت : 

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.. 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 

پیراهنش را بردارید 

و تن شاه کنید، 

شاه معالجه می شود. 

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. 

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند 

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. 

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. 

آن که ثروت داشت، بیمار بود. 

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، 

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. 

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. 

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. 

آخرهای یک شب، 

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد 

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. 

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. 

سیر و پر غذا خورده ام 

و می توانم دراز بکشم 

و بخوابم! 

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» 

پسر شاه خوشحال شد 

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند 

و پیش شاه بیاورند 

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. 

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، 

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. 

 

(۱۸۷۲) 

لئو تولستوی

 

 

شرط پرواز

سه شنبه, 29 نوامبر, 2011

 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی که عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان بود، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت،دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.  آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند.پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آورد…

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. اما اسفا که قوش دیگر ، میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد …!

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیر ماند که چه باید کرد ؟!

دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.
اما کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، اما روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید…بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاجت بردارد و اوج آسمان را بر شاخه درختی ترجیح دهد. اما سودی نبخشید ، پس با خود گفت : شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند.فریاد برآورد و درباری را گفت : برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد…
درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.
بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به راز این کار پی ببرد.
زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست؟! چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان بپرد؟!زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت : پادشاها، رازی در میان نیست تا برملا سازم؛ معجزه ای نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان بپرید