برچسب ها بـ ‘پائولو کوییلو’

صداقت

سه شنبه, 3 ژانویه, 2012

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصرماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :به هر يک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد… ملکه آينده چين می شود.دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيارزيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرددختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد :اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :گل صداقت…همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

لذت زندگی

سه شنبه, 18 اکتبر, 2011

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و غروب آفتاب را تماشا می کردند.

یکی از دیگری پرسید:چرا هنگام غروب آفتاب،رنگ آسمان تغییر می کند؟

میمون دوم گفت:اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم،مجالی برای زندگی نمی ماند.گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی،لذت ببری.

میمون اول با ناراحتی گفت:توفقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.

در همین حال هزارپایی از کنار آنها می گذشت.

میمون دوم با دیدن هزارپا از او پرسید:هزارپا تو چگونه این همه پا را با هماهنگی به حرکت درمی آوری؟

هزارپا جواب داد:نمی دانم،تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده بودم.

میمون دوم گفت:خوب فکر کن.چون این دوست من راجع به همه چیز ،توضیحی منطقی می خواهد.

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی منطقی بدهد:خوب اول این پا را حرکت می دهم،نه ،نه،شاید اول این یکی را….نه باید اول بدنم را بچرخانم و……

هزارپا مدتی سعی کرد تا توضیحی منطقی برای نحوه راه رفتنش بیان کند.ولی هرچه بیشتر سعی می کرد،ناموفق تر بود.پس با ناامیدی سعی کرد به راه خویش ادامه دهد،ولی متوجه شد که نمی تواند.با ناراحتی گفت:ببین چه بلایی سرم آوردید.آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.

میمون دومی به اولی گفت:می بینی؟وقتی سعی کنی همه چیز را توضیح دهی،اینطوری می شود.

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا لذت ببرد.

پائولو کوییلو

 

به خودمان شک کنیم!

یکشنبه, 31 جولای, 2011

دو آتش نشان وارد جنگلی شدند تا آتش کوچکی را خاموش کنند.بعد از اتمام کار از جنگل بیرون می آیند و کنار رودخانه ای می روند تا خود را بشویند.صورت یکی از آنها سیاه و پر از خاکستر است و صوردت دیگری تمیز و پاک.

فکر می کنید کدامیک اقدام به شستن صورت خود می نماید؟

آن که صورتش کثیف است،با نگاه کردن به دوست خود،فکر می کند صورتش تمیز و پاک است،اما آن که صورتش تمیز است با نگاه کردن به دوست خود می اندیشد صورتش غبار گرفته و کثیف است.به خودش می گوید:حتما من کثیفم،باید خود را تمیز کنم.

پائولو کوییلو

رسالت انسان چیست؟(5)

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011

مولوی

مولانا جلال الدین محمد بلخی که به تعبیر ویلیام ساروت،مدیر انتشارات آکسفورد،نمی توان نقش و تاثیر وی را در جهان علم،فلسفه و ادبیات نادیده گرفت و پائولو کوییلو او را چون گنجی می داند که انگار قرار نیست تمام شود،انسان را موجودی دو بعدی می داند که……… (بیشتر…)