برچسب ها بـ ‘يقين’

غرور يا دلزدگي

دوشنبه, 25 جولای, 2011

مرد بهت زده برجامانده بود.

همسرش و همدمش چندين بار انگشتش را با تهديد در مقابل چشمان او تكان داده بود و فرياد زده بود:

چند بار به تو گفتم خط قرمز هاي من را رعايت كن!و بعد هم در كمال ناباوري خانه را ترك كرد و مرد در اين ميانه تنها توانسته بود بگويد:اين حركات از تو بعيده!

مي دانست بر مي گردد و همچنين مي دانست كه اين بار بدطوري حريم عشقشان پاره شده است.خود را خوب مي شناخت و مي دانست براي عقاب درونش هيچ چيز مهم تر و حياتي تر از حفظ حرمتش در ميدان عشق نيست.اصلا مرد تحقير شده را لايق عرصه عاشقي نمي دانست.

و زن هم اين را مي دانست و برگشت.به آرامي لب به سخن گشود:

تو مغروري و من مي دونم كه تو با وجود اينكه مقصري هيچوقت از من دلجويي نمي كني.من مي ترسم مرد،مي ترسم از اينكه غرور تو زندگي قشنگ ما را از بين ببره.چي مي شد يك كم ناز منو مي كشيدي؟من كه چند بار گفتم كه اين طور مواقع چه جوري آروم مي شم.

اما مرد اصلا جوابي نمي داد.نه از روي غروركه فكر مي كرد من چندين بار اين موضوع را توضيح دادم،اگر فايده اي داشت تا حالا نتيجه داده بود.تازه با خود فكر كرد كه:من كه اين كارها رو كردم.از او خواستم در مورد مطلبي كه هردومون رو به وجد مياره،صحبت كنه،اما او عريد كه الان عصباني ام و نمي خوام حرف بزنم.سر ناهار هم سعي كردم غذا در دهانش بگذارم اما او دستم را پس زد.ناز كشيدن مگر همين ها نيست؟

اما چيري به زبان نياورد.بعد هم مگر خود او به مرد نگفته بود:هر موقع ديدي من عصباني ام يك مدت منو بحال خودم بگذار تا آرام بشم.خوب مرد هم براي همين ظرف ها را جمع كرد و برد و شست.اما وقتي برگشت ،ديد يارش لباس پوشيده و در حال بيرون رفتنه!

چرا بايد اينطور تنبيه و تحقير بشه؟

مرد به يقين رسيده بود كه عشقشون براي همدمش عادي و كوچك شده و او دچار دلزدگي شده.در خيلي از زن ها اين حالت را ديده بود و هميشه نگران پيش آمدن اين وضعيت بود.

زن هم فكر مي كرد كه اين غرور مرد،مانع بزرگي سر راه زندگي اونهاست.

مرد مي انديشيد تنها راه زنده موندن عشقشان،دوري تا حد ممكن از عزيزش مي باشد.

زن مي انديشيدبراي نجات عشقش از نابودي،بايد از خط قرمز هايش كوتاه بيايد و از آنها بگذرد،اما در اين صورت ديگر خودش را يك انسان نمي دانست.

شما چه مي انديشيد؟

معبد دل

دوشنبه, 18 جولای, 2011

روزگاري فراخواهد رسيد كه يقين ها آزادانه به كردار درآيند

ستمگران از ستم بازمانند

كلمات اندوهبار جهان مصداق نيابند

به انتظار دنيايي باشيد كه زنان و مردان و كودكانش تجسم زجر نباشند و پوشاك درد و غم و اضطراب و بي پناهي وصبوري و خاموشي بر تن نداشته باشند و آزادگانش چون كرم ابريشم درون پيله خود نپوسنذ.

چنين دنيايي فراخواهد رسيد

سفر كن بار ديگر،مجهز و با ايمان بار ديگر رو به راه

كه غرض در راه بودن است و نه رسيدن

پس اي مسافر راه بيفت و به جرگه اهل آزادي و آزادگي بپيوند

هيچ معبدي به پاي دل آدميزاده نمي رسد

دل را هم جز با عشق و محبت نمي توان اسير كرد

و اولين قدم براي دستيابي به عشق،آزاد كردن دل از غمهاست