برچسب ها بـ ‘ویرانه’

مرا برون آر زخود

دوشنبه, 6 مارس, 2017

مرا برون آر زخود
ز ویرانه ای پر ز درد
مرا به میهمانی گل های خود ببر
به ضیافت لاله ها
گرچه بی لیاقتم
اما کنون،آگاهم از خطا
مرا بشوی
ز آلودگی و پلشتی های بی حساب
با اشک دیده توبه کنندگان خود
خاک نشین خراباتم و آلوده به صد گناه
اما امیدوارو منتظر به لطف تو
در پیش تو از درخت کمتر نیم
می میرانیش
وانگه به نوبهار
تازه ترش کنی
تا میوه های تازه و نوبر دهد به بار
شیرین نماید آنگه کام روزگار

از نیما

دوشنبه, 13 فوریه, 2017

شدم رسوا كه می‌‌بینم توام دیوانه می‌خواهی
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی
نیم عاقل نیم عاشق كیم؟ هیچم تو آگاهی
كه گاهی آشنا خواهی گهی بیگانه می‌خواهی
كجا پویم كه را جویم همی‌دانم همی گویم
كه خود مجنون و لیلایی مرا افسانه می‌خواهی
تو هستی درد و درمانم تویی سرمایة جانم
مرا ای گنج پنهانم چرا ویرانه می‌خواهی
بساط آفرینش گشت دام راه مشتاقان
نمی‌بینم دگر صیدی كه گویم دانه می‌خواهی
تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پیدا شد
كه گه سر در بیابانی گهی كاشانه می‌خواهی

بی نیازم ز همه……

دوشنبه, 20 جولای, 2015

عاقبت پیدا نمودم من تو را در این جهان
ای که بودی سالها،از چشم و از این دل نهان
در پی تو من به هر جمعیتی همره شدم
گرچه جز نومیدی ام حاصل نشد از همرهان
لیک می ارزید به این آوارگی و خستگی
ای تو مرهم بر تن رنجور ما درماندگان
من به دنبال محبت در دل خالی ز عشق
سالها سجده نمودم بر زمین و بر زمان
گاه می بردم به امید این دل دیوانه را
نزد زیبایان و مه رویان و اصنام و بتان
گه سفردرعمق جان می کردم و در هر زمان
می نمودم من سفر در شهر عشق با عارفان
گه به جهد و کوشش و آمادگی در مدرسه
می نمودم سعی خود،شاید شوم از عالمان
تا سرانجام به این نکته پر مغز رسیدم یارب
می رسم بر درگهت ، گر پا زنم با عاشقان
عاشقی در عجیبی است،به هرکس ندهند
لایق عشق نباشند به جهان،دون و دنان
عشق همت طلبد،سوزد و ویرانه کند
خانه و مدرسه و مسجد و هر کون و مکان
عاشقی جرم قشنگی است ، نگه داریمش
بی نیازت می کند از غیر حق،این را بدان

نه جای ماندن و نه توان رفتن

شنبه, 21 آوریل, 2012

نه جای ماندن است و نه توان رفتن

عجب حال بدی است!

می دانی که باید رفت ،ز غبار این بیابان،به هرآن کجا که باشد بجز این سرا،سرایی

اما نمی توانی،

نگاه نگران و بیمار عزیزی تو را به این ویرانه بسته است.

چه کنم که بسته پایم

پس به ناچار می مانم تا رنج عزیزم را کمتر نمایم

و حسرت رفتن از این منجلاب همیشه با من می ماند

خوش به حال آنان که رفته اند

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

برسان سلام ما را

در آرزوی بهشت

دوشنبه, 30 ژانویه, 2012

نیک می دانم که روزی از جهان کوچم دهی

همچو روزی که نهادم پا در این کهنه رباط

کس نپرسید که تمنای دل زار تو چیست؟

زآمدن،رفتن از این دنیای پر رنج و شتاب

هیچ داری میل بودن،گوشه ویرانه ای؟

می توانی ره بپویی،بی حساب و بی کتاب؟

من به خود نامدم اینجا و به خود درنروم

پس چرا باید که گویم،من چه کردم ای جناب

مام من،بابای من،ماوای من،سودای من

جملگی را تو نمودی،بهر بنده انتخاب

حال خواهی از برایم محکمه سازی به پا؟

من که خود دانم،گناهانم کنند من را کباب

جملگی با رای تو،سامان گرفت هر کار من

پس فرستم در بهشت،با ساز و آواز رباب!

چشمه مهر و صفا و رحمت و بخشندگی

کن نصیبم تا بنوشم،از کرم هایت شراب

 

قلب مه گرفته

دوشنبه, 12 دسامبر, 2011

مه گرفته خانه قلب مرا

سوگ خود دارد،دل ویرانه ام

در غبار خاطرات پشت سر

آتشی بودم،کنون حاکسترم

در خم آن کوچه های تنگ و تار

می دویدم من به دنبال دلم

کاش چشمی در پی من می دوید

تا برآرد روح و جان در گلم

سایه ای از عاشقی هرگز ندید

روح جویا و تن صاحبدلم

ای خدا چندی ز عمرم مانده است

رحمتی کن تا که خود بیرون برم

زین جهان رنگ رنگ پر فریب

با دلی آرام و فارغ از الم

ما برای مهرورزی،آمدیم

پس چرا اینگونه آمد بر سرم؟

من سیه دل،یار افسرده،کنون

آرزو دارم از این عالم ،روم

سایه ات را از سر من کم نکن

گر تو رانی،من کجا راهی شوم؟

کی گفتمت؟

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

 

کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن
گفتم سرای خلق چو ویرانه ها مکن

کی گفتمت که مرو بر مراد خویش
گفتم مراد کسی زیر پا مکن

کی گفتمت که دور ز عیش و سرورباش
گفتم سرور و عیش کسی را عزا مکن

کی گفتمت که نام خدا بر زبان مبر
گفتم جفا به خلق به نا م خدا مکن

 

غافل ز خود

سه شنبه, 21 ژوئن, 2011

غافل زخودیم،مست و خراباتی و خوابیم همه

ویرانه شده خانه و ما ،  خاک نشینیم همه

ایرانی دین دار، به جهان همچو پری بود

لیکن چو کژی روی نمود،گوشه گزیدیم همه

آن جاه و مقامی که ز عالم بر ما بود

آسان بدادیم و کنون ،سایه نشینیم همه

ما مایه نازش به جهان و همه بودیم

اکنون چرا چشم به دست دگرانیم همه؟

روزی همه عالم نگران دل ما بود

چون شد که به دنیا، به دو صد جان نگرانیم همه

ایرانی پاک دل به جهان تاج سری بود

با خود چه نمودیم که در تیر مظانیم همه؟

تنها ره این مردم ما،بود به یزدان ونیایش

حالی به هزار راه ریا و ره خسران به یاریم همه